میان گذشته و آینده

سامان نو ، نشریه پژوهش های سوسیالیستی

سامان نو ، نشریه پژوهش های سوسیالیستی

پاسخ به آصف بیات -
طارق علی -
ترجمه ایوب رحمانی -
نیولفت رویو شماره 80 مارس/ آوریل 2013

- ابن خلدون در پیشگفتارخود بر “مقدمه”، نوشت: “دودمان و دولت همچون بازار جهانی، ماحصل دانش و صنعت را به خویش جذب می کند”. این محقق قرن چهاردهم در حال بنیان‌گذاری روش شناسی جدیدی برای درک تاریخ بود؛ روش شناسی‌ای که بر پژوهش در مورد مغرب ( مراکش) و نقد آثار تاریخ نگاران عرب در قرون گذشته بنا شده بود. اینک به جای ” دودمان و دولت” بگذارید واشنگتن و یا ” جامعه جهانی” و آنگاه می‌بینید آنچه که ابن خلدون در ادامه نوشت در مغایرت با شرایط دوران مدرن نیست:
” در این بازار، خرد سرکش و معرفت فراموش شده حضور می‌یابد. در اینجا داستان‌ها شرح داده می‌ شود و اطلاعات تاریخی عرضه می‌ گردد. تقاضا در این بازار همانند تقاضای عمومی درهر جای دیگری است. هنگامی که دودمان مستقر از بی عدالتی، تبعیض، سستی و حقه بازی تبری می جوید و عزم می‌کند که راه درست را بر گزیند و هرگز از آن منحرف نشود، کالاهای این بازار همچون نقره خالص و طلای سره هستند. اما هنگامی که این دودمان، تحت نفوذ منافع خودخواهانه ورقابت ها قرار می گیرد و یا توسط فروشندگان استبداد و تزویر منحرف می شود، کالاهای این بازار به فلزات زنگ زده و بی مقدار بدل می شوند. منقد آگاه با نگاه به اوضاع باید در ارزیابی این، یا ستایش آن یکی و گزینش دیگری، خود به قضاوت بنشیند .” (1)
اکنون با نگاه به “جهان عرب”، دوسال پس از انفجار خیزش بهار 2011 که سراسر این “جهان ” را در برگرفت، چه قضاوتی باید در مورد نتایج آن خیزش ها داشته باشیم – صحنه سیاسی عبوس در مصر و تونس، تداوم نزاع در یمن، هرج ومرج مسلحانه در لیبی، جنگ داخلی در سوریه، بحران دولتی در لبنان، سرکوب و بگیر و ببند در بحرین، تقویت موقعیت ریاض و قطر؟ – آیا می توان روند و الگوی کلی در رابطه با اوضاع کنونی “جهان عرب” ترسیم کرد.
” انقلاب در دوران بد” نوشته آصف بیات، ادای سهمی است فکورانه در تدارک و پرداخت چنین ترازنامه ای (2). بیات، مجموعه ای از استراتژی های متضاد، شامل استراتژی رفرمیستی، شورشی و “رفرم- انقلابی” را طرح می کند که بر گستره وسیع تطبیقی و چارچوب تاریخی مبتنی است. او استدلال می کند که دوران کنونی، از یک لحاظ دورانی است که برای انقلاب آماده است. بیات می گوید که ورشکستگی دموکراسی لیبرال و مسئولیت ناپذیری دولت‌ها در رابطه با سطح فزاینده نابرابری‌ها و محرومیت ها که توسط بحران مالی تشدید شده، بن بست سیاسی‌ای را به وجود آورده که به نظرمی رسد، تغییر انقلابی را طلب می کند. با این وجود، از نظر بیات بقای ایدئولوژی نئولیبرال و شکست جریان های انقلابی در گذشته، یعنی جریان های ضد استعماری، مارکسیستی- لنینیستی و اسلام گرا، امکان انقلاب را تحت شعاع قرار داده اند: از نگاه بیات، نه ابزار برای انقلاب وجود دارد و نه چشم انداز. بیات، استدلال می کند که در نتیجه‌ی همه اینها، مخالفان دیکتاتوری در مصر و تونس، استراتژی ” رفرم – انقلاب” را اتخاذ کردند: حرکت توده‌ای که هدف‌اش نه سرنگونی رژیم بلکه وادار کردن آن به انجام اصلاحات است. او می گوید تنها هنگامی‌ که این رژیم ها، سرسختانه و بطور سازش ناپذیر ( لیبی و سوریه) و با توسل به نیروی نظامی از خود واکنش نشان دادند، پیروان “رفرم – انقلاب ” مجبور شدند که به قیام کامل ( با حمایت ناتو) و سرنگونی قهر آمیز رژیم متوسل شوند.
بیات، اصطلاح ” رفرم- انقلاب” را از تیموتی گارتون اش، یک “مبارز جنگ سردی”، وام می گیرد. گارتون اش این اصطلاح را ساخته و پرداخته بود تا روند لیبرالیزه کردن در لهستان و مجارستان در بهار 1989 را تشریح کند. بیات اما اذعان می کند که روندهای سیاسی در تونس و مصر هدف شان تغییر بنیادی اقتصاد آن گونه که در اروپای مرکزی و در نتیجه مذاکرات حاصل شد، نبوده است. او استدلال می کند که روند های سیاسی در مصر و تونس از این لحاظ بیشتر به انقلاب گل رز در گرجستان در سال 2003 و یا انقلاب نارنجی اوکرائین در 2005- 2004 شباهت دارد؛ اگر چه هر دوی این انقلاب ها ، فاقد انرژی آزادی‌ خواهانه ای بودند که از میدان تحریر بر خاست و تمام جامعه مصر را فرا گرفت. بیات سپس با وام گیری اصطلاح ” انقلاب طولانی” از ریموند ویلیامز، نتیجه می گیرد که انقلاب طولانی ، استراتژی ممکن برای ” تغییر دمکراتیک معنا دار” است. این نظرات را چگونه باید ارزیابی کرد؟
ترمینولوژی ها
بیات به درستی بر نبود ابزار و چشم انداز برای سرنگونی انقلابی رژیم های مصر، یمن و تونس و نیز بر ژرفا و گستره انرژی ای که در قیام های این کشورها آزاد شد، تاکید می کند. اینکه آیا کاربرد اصطلاح اختراعی ” رفرم- انقلاب” به درک این واقعیات کمک می کند یا نه، بحث بر انگیز است.
این اصطلاح برای اولین بار در پیوند با روند کاملا متفاوتی بکار گرفته شد. گارتون اش با هیجان در مورد مذاکراتی سخن می گفت که آن زمان بین دولت و نمایندگان اپوزیسیون در بوداپست و ورشو در جریان بود؛ هنگامی که که سردمداران ” با بصیرت” بطور “بی سابقه عقب نشینی کردند” و پذیرفتند که قدرت را با دیگران سهیم شوند و مسیر دموکراسی پارلمانی را در پیش گرفتند. آنها شعارشان این بود: ” خود را ثروتمند کنید”. ( حتی گارتون اش نیز اقرار می کند که برایش تصور این‌که روسای کمونیست تبدیل به سرمایه دار شوند، مشکل بود) (3). حرکت های توده ای در اروپای شرقی به استثنای رومانی و آلمان شرقی، بطور نسبی در مقیاس کوچکی روی دادند. آن گفتگوها و مذاکرات آرام در بهار 1989 بسیار با بیانیه ها و اطلاعیه‌هایی که از تلویزیون مصر توسط سخنگوی یونیفورم پوشیده شورای عالی نیروهای مسلح مصر و دیگر کله پوک های نظامی در میدان تحریر قرائت می شد، تفاوت داشت.
افزون بر این، اصطلاح ” رفرم- انقلاب”، این شعار معروف سال 2011 که : “مردم خواهان سقوط رژیم اند و نه اصلاح آن” را تبیین نمی کند. کاربرد ترمینولوژی فوق این خطر را دارد که یک جنبش سیاسی مصمم و موثر را از لحاظ اهداف و تاکتیک ها – که بنا به تعریف، منعطف هستند – با محدویت روبرو سازد. به هر حال شعارها و خواست مردم در قاهره، سوئز و اسکندریه بسیار روشن بود؛ این تنها مبارک نبود که باید می رفت بلکه شکنجه گران‌اش – شامل عمر سلیمان که دولت اوباما در مقطعی او را به عنوان جانشین مبارک عَلَم کرد- و نیروهای وزارت کشور که برای دهه ها کشور را به صلابه کشیده بودند نیز باید می رفتند. در این میان تنها ارتش، علیرغم فاسد بودن رهبری آن که با آمریکا تبانی دارد و از زمان شکست سال 1973 تا کنون از آن کشور پول دریافت می کند، مورد هدف قرار نگرفت. تصمیم رهبران اعتراضات فوریه 2011 در خود‌داری از تلاش برای ایجاد انشعاب در ارتش به رغم آن‌که افسران رتبه پایین و سربازان با مردم احساس دوستی نشان می دادند، شاید ناشی از محاسبات نادرست تاکتیکی از توازن نیروها بود تا توهم داشتن به نهادهای دولت حسنی مبارک. “رفرم- انقلاب” به معنایی که بیات آن را درک می کند – اصلا اگر این اصطلاح معنا داشته باشد- بیشتر درمورد جمهوری‌های بولیواری در آمریکای جنوبی کاربرد دارد. این الگو ( جمهوری های بولیواری) توسط اخوان المسلمین و النهضه بطور قاطع رد شده بود. و تراژدی این است که الگوی فوق در میان افسران جوان از کمترین حمایت بر خوردار بود.
ترمینولوژی بیات در توصیف محتوای سیاسی و اقتصادی قیام های عرب کم‌ترین فایده را دارد. در این جا شباهت با وقایع اروپای مرکزی سال 1989 کاملا ناپدید می شود. دولت ها ی عضو کومکن- این بدیل های شرقی سوسیال دمکراسی های غرب- اساسا دیکتاتوری های اجتماعی بودند و در اکثر این کشورها، شهر نشینی شدیدا رشد یافته بود و- همانطور که ج. م. تاماس در جای دیگراین شماره نشریه توضحیح می دهد- (4) ، دارای بخش های بزرگ صنعتی و امکانات اجتماعی، آموزشی و فرهنگی بودند که اکثریت شهروندان از آن بهره‌ مند می شدند. در دهه‌های 1970 و 1980 جناح های غالب در بوروکراسی این کشورها بطور فزاینده‌ای شیفته ی نوش‌داروی بازار شدند. در این کشورها بلافاصله بعد ازآن‌که با اپوزیسیون طرف دار سرمایه داری توافق حاصل شد و برنامه شوک درمانی، کاهش هزینه ها و خصوصی سازی ها به اجرا درآمد، ساختار اجتماعی موجود ویران شد و بخش بیشتر صنعت داخلی در نتیجه رقابت شرکت های غربی از میان رفت. در تقابل با این وضعیت اما در جمهموری های عربی، برنامه توسعه صنعتی مبتنی برجایگزینی واردات، بسیار محدود بود و نیز به کارگران هیچ گاه به اندازه کارگران در سوسیالیسم دولتی، ارج داده نمی شد. در جمهوری‌های عرب، فقر روستایی به حالت مزمن در آمده است؛ شهرهای بزرگ، توسط محلات وسیع فقیر نشین احاطه شده و نرخ بیکاری در جوانان بسیار بالا است. در مصر زمان سادات، بخش بیشتر دولت رفاه که محدود بود، بر چیده شد و برنامه خصوصی سازی در دستور کار قرار گرفت. در این کشور، خدمات اجتماعی بسیار محدود است و اساسا سوبسید مواد غذایی و سوخت را شامل می شود. مساجد، به گفته ی بیات، این ” موج سواران “، بخش بزرگی از خدمات درمانی و آموزشی را به فقیران ارائه می‌دهند . نفع نئولیبرالیسم فقط به حامیان رژیم می رسید. اعتراضات اجتماعی و اعتصاب ها بارها و بارها سرکوب شدند، اما هیچگاه کاملا ناپدید نگشتند . اینکه چگونه می توان خواسته‌های سیاسی و اقتصادی جنبش‌های اعتراضی را به‌ درستی بیان کرد، یکی از مشکلات کلیدی و استراتژیک این جنبش ها است.
ابعاد مفقود شده
مقوله های تجرید ی بیات، یعنی رفرم، انقلاب و چیزی میان این دو، هر گونه تحلیل از توازن میان نیروهای در گیر در سطح بزرگتر را نادیده می گیرد. اگر چه خیزش‌های عربی بمثابه طغیان داخلی علیه محرومیت ها و دولت های پلیسی و فاسد آغاز شدند، اما این خیزش ها با دخالت و ورود قدرت های غربی و همسایه های منطقه‌ای به صحنه، به سرعت بین المللی شدند. بیات در جستجوی یافتن شباهت بین موقعیت کنونی دنیای عرب با گذشته‌ی اروپا، به تاثیر مشخص امپریالیسم غرب در کل این منطقه کم بها می دهد. مرزهای کنونی دولت های عربی توسط پیروزمندان جنگ جهانی اول ترسیم شد. در آن هنگام کابینه انگلستان با صدور اطلاعیه ای – که تنها یک عضو یهودی کابینه با آن مخالف بود- متعهد گردید که زمینه ایجاد کشوری برای یهودیان اروپا در فلسطین را فراهم کند. به این گونه، سلب مالکیت از بخش بزرگی از مردم فلسطین و ریشه کن کردن و اخراج آنان در دستور کار قرار گرفت تا امکان ایجاد دولت اسرائیل فراهم شود. بدون در نظر گرفتن نقشی که بزرگترین نیروی نظامی و سیاسی حاضر در منطقه، یعنی امریکا، در این جا بازی کرده است، هیچ تحلیل در خوری از پی‌آمدهای تحولات کنونی دنیای عرب نمی توان ارائه داد. به همین گونه با توجه به نقش لابی اسرائیل در سیاست خارجی آمریکا، بدون در نظر گرفتن مسئله اسرائیل- فلسطین نمی توان ارزیابی درستی از نقش آمریکا در منطقه، داشت.
اینکه چرا رژیم های استبدادی در سراسر جهان عرب، مدت ها پس از بر چیده شدن دیکتاتوری های دوران جنگ سرد در کشور های آمریکای لاتین، آفریقا و بخش بیشتر آسیا همچنان به بقا خود ادامه دادند، پاسخ اش اساسا در دو منطق به هم گره خورده نهفته است: دست اندازی حریصانه واشنگتن بر نفت منطقه و کنترل اسرائیل بر سیاست خاورمیانه ای آمریکا.
برگزاری انتخابات آزاد ( در منطقه ) این ریسک را داشت که باعث به قدرت رسیدن اسلام گرا ها شود که ممکن بود به لفاظی های خود در دفاع از فلسطین عمل کنند. سرشت ویژه دنیای عرب در برابر “موج سوم” دمکراسی سازی، خود را بطور عریان در الجزایر نشان داد. شاید بتوان گفت که بهارعرب ابتدا در این کشور و درسال 1988 آغاز شد. در آن زمان دولت “جبهه آزادی بخش” الجزایر موافقت کرد که در ابتدا انتخابات شهرداری ها و سپس انتخابات برای مجلس ملی را در سال 1990 برگزار کند. و این درست هنگامی بود که صف آرایی گسترده نظامی آمریکا برای جنگ اول خلیج، خشم مردم در سراسر منطقه را برافروخته بود. بزرگترین حزب اسلامی یعنی ” جبهه نجات اسلامی” در نخستین مرحله انتخابات برای مجلس ملی، با اکثریت قاطع به پیروزی رسید. این حزب، اندکی پیش‌تر بزرگترین تظاهرات ضد جنگ را رهبری کرده بود. ارتش الجزایر دور دوم انتخابات را بنا به توصیه واشنگتن و پاریس لغو کرد. به دنبال آن، جنگ داخلی پر قساوت و ویران گرانه ای آغاز شد که طی آن هردو طرف ، به کشتار دستجمعی دست زدند. جنگ در حالی که توده های مردم با انفعال و با تلخی از آن کنار کشیده بودند، تا نقطه فرسایش ادامه یافت. طبق بر آورد محافظه کارانه بین صد تا دویست هزار نفردر این جنگ کشته شدند. قدرت های غربی یک کلمه در اعتراض به جنگ به زبان نیاوردند. الجزایر هنوز هم از آن تجربه درد آلود کاملا بهبود نیافته است.
رژیم‌های پوپولیست- ناسیونالیستی که در دهه‌های 1950 و 1960 در مصر، سوریه، یمن، لیبی و الجزایر به قدرت رسیدند، ضمن داشتن بعضی تفاوت ها با یکدیگر، شور بختانه بر مبنای مدل شوروی ساخته شده بودند: بر قراری یک دولت عملا تک حزبی و ترویج فرهنگ کیش شخصیت که بطور مضحکی از رئیس جمهور وقت ستایش می کرد و حکومتی که تسلط انحصاری بر سیاست واطلاعات از ویژگی های آن بود. اما بعد از فروپاشی اتحاد شوری، این روسای جمهور مادام العمر، بصورت کپی نامرغوبی از اصل جلوه می کردند. مظفر نواب، شاعر تبعیدی عراق، زمانی تجمع این روسای جمهور در برابر دوربین ها هنگام نشست‌های سالیانه کشو‌رهای عرب را با بیانی گزنده به سخره گرفت.او صحنه را به صف آرایی اتومبیل های اسقاطی در مسابقه سرعت تشبیه کرد. البته همزمان با این نشست ها، جلسات “مخابرات” ( پلیس مخفی) این کشور ها نیز بر گزار می شد که به کار های مهم‌ تر می پرداختند: همکاری با موساد، مقایسه گزارش ها در مورد ناراضیان، رقابت برای باز گرداندن قربانیان فراری از کشورهای ناتو، و گاه نیز حاضرین هنگام شرح اثرات شکنجه بر قربانی از خنده روده برمی شدند. نه روسای مخابرات و نه حامیان آنان در آمریکا و اتحادیه اروپا، هیچکدام ابعاد خیزش های در حال وقوع را تشخیص ندادند.
دخالت ها
واکنش اولیه واشنگتن و پاریس که از وقوع اعتراضات سال 2011 غافل گیر شده بودند، این بود که از وابستگان خود حمایت کنند. میشل الیوت – ماری، وزیر خارجه سرکوزی اظهار امیدواری کرد که دوستش بن علی بتواند تا زمانی که چتربازان فرانسوی برای حمایت از رژیم او آماده می شوند، دوام بیاورد. اما خیلی دیرشده بود؛ اولیگارش تونسی در همان هنگام، سوار هواپیمایی بود که به مقصد عربستان سعودی پرواز می کرد. و تلاش های دولت اوباما برای نجات مبارک بعد از آنکه صدها نفر کشته شدند، به ناگزیر متوقف شد. اما واشنگتن در مصر، کشوری با نقش مرکزی از لحاظ ژئو پولیتک، ابزار های دیگری نیز در اختیار داشت. در همان زمانی که گفتگوی اضطراری با ستاد رهبری ارتش در جریان بود یکی از خواسته‌های کلیدی آمریکا این بود که حاکمان جدید متعهد شوند که قرارداد سال 1979 با اسرائیل که عملا به معنای نقض حاکمیت مصر بر سرزمین های همجوار با مرز اسرائیل است را به رسمیت می شناسند. شورای عالی نیروهای مسلح مصر پس از آنکه قدرت را بدست گرفت در یکی از نخستین بیانیه‌های خود پذیرفت که قرارداد 1979 را محترم می شمارد. بعد ها ثابت شد که این شورا ابزاری زمخت و بد قواره ( برای حکومت کردن) است. اما اهداف اولیه واشنگتن تامین شده بود.
پس از تظاهرات های میدان تحریر، معترضین، امتیاز غافل گیر کردن طرف مقابل را از دست دادند و نیروهای امپریالیستی همراه با همسایگان منطقه ای، دست برتری در تعیین سرنوشت قیام ها یافتند. بیات ” نفت” و ” وحشی گری ” ( توسط رژیم های منطقه) را علت دخالت نظامی از سوی غرب می داند، اما او هیچ توضیحی در مورد رفتار کاملا گزینشی قدرت های عضو ناتو نسبت به کشورهای مختلف منطقه ارائه نمی دهد. نزد واشنگتن، دولت های عرب ، طبق سلسله مراتب منافع آمریکا رده بندی شده اند: اهمیت ژئو- استراتزیک، همجواری با اسرائیل، نفت و ثروت، موقعیت جغرافیایی، میزان جمعیت و دوستی یا دشمنی با آمریکا. مصر به عنوان محور اصلی در ژئو- استراتژیک منطقه، از سال 1979 تا کنون دوست نزدیک آمریکا بوده است و بعد از اسرائیل دومین میزان کمک های نظامی را از آن کشور دریافت کرده است. با یمن فقیر همچون وابسته ای به عربستان سعودی رفتار شده است؛ آمریکا تا آنجا که می توانست صالح را در قدرت نگاه داشت و تنها هنگامی که ارتش شکاف بر داشت و محل سکونت مستبد یمن با بمب مورد حمله قرار گرفت و او درمانده شد، واشنگتن او را به ریاض فرستاد و موجبات تشکیل دولت سازش ملی را فراهم کرد. مردان صالح هنوز در یمن بر سر کارند. با کشورهای پادشاهی که موجودیت خود را مدیون امپریالیسم انگلستان و آمریکا هستند، به گونه ای دیگر رفتار شده است. خاندان‌های فاسد در اردن، عربستان سعودی، عمان، بحرین و کشورهای حوزه خلیح، بر سیاست و سرنوشت (مردم) اختیارمطلق دارند. در این ” ستون های ثبات”، ارزش های غربی- آزادی‌های فردی، حقوق بشر، عدم تبعیض نسبت به زنان و اقلیت ها – وقیحانه تر و فاحش تر از هر دولت ” خود سر” دیگر نقض می شود، و کمتر اتفاق می افتد که غرولندی از کاخ سفید علیه آنها شنیده شود. وزارت دفاع و وزارت امور خارجه آمریکا هر دو از دخالت نظامی عربستان در بحرین حمایت کردند. عربستان سعودی به فرقه ای شدن تضاد ها در بحرین کمک و سپس اعتراض ها را سرکوب کرد.- جوانانی که جرقه قیام را در بحرین زده بودند شعارشان این بود: “نه شیعه ، نه سنی ، ما همه بحرینی هستیم”. این موفقیت، به ریاض و قطر جرئت داد تا در سوریه و لیبی نقش تهاجمی داشته باشند. تلویزیون الجزیره با تائید تلویحی کاخ سفید با دامن زدن به دشمنی های شخصی، نفرت فرقه‌ای و رقابت جنایت‌کارانه با ایران، بلند گویی شد برای میلیتاریزه کردن بهار عرب.
واشنگتن، در همه حال، به جمهوری های ناسیونالیست عربی نگاه سردی داشت. لیبی از لحاظ ژئو- استراتژیک و میزان جمعیت، کم اهمیت محسوب می شد. این کشور با جمعیت اندک و نیروی کار خارجی بزرگ و اقتصادی کاملا وابسته به رانت نفتی، بیشتر به کشورهای خلیح شباهت داشت. ترابلس، فقط به دلیل لفاظی های قذافی بود که به عنوان “دشمن” در لیست واشنگتن قرار گرفته بود. با این وجود، سازمان سیا در سرکوب اسلام گراها از تجارب او استفاده می کرد. قذافی در سال 2003 بعد ازآنکه تاسیسات هسته ای ابتدایی خود را تسلیم کرد و به جنگ غرب علیه ترور پیوست، بطور رسمی در صف دوستان قرار گرفت. سرویس اطلاعاتی انگلستان، ناراضیان لیبیایی را به آن کشور مسترد کرد. قذافی اما بر عکس مبارک و بن علی – این فرمانبران بی اختیار واشنگتن و پاریس – غیر قابل پیش بینی بود؛ او ممکن بود این ماه سرسخت و تهاجمی باشد ودر ماه دیگر به کسانی که با آنان بد رفتاری کرده بود، امتیاز بدهد. زندگی قذافی بطور کلی با نیاز دائمی او به مطرح شدن تعیین می شد و تغییر می یافت. او قادر بود تا سر حد نهایت به خود فریبی و عمل فانتزی بپردازد برای انکه خودش را به آن موقعیت معنوی و ایدئولوژیکی ارتقا دهد که بطور کلی فاقدش بود. پس از آنکه قذافی نزد غرب اعتبار یافت، مشاوران غربی، او را تشویق کردند که سیاست بازار آزاد را بپذیرد، خواست کمپانی های بزرگ نفتی را بر آورده کند و سواحل دست نخورده لیبی را در اختیار صنعت جهانی توریسم قرار دهد. قذافی ضمن موافقت، به طفره روی ادامه داد. او می پنداشت که می تواند قدرت های غربی را با ریخت و پاش پول راضی کند: سرهنگ، به مبارزه انتخاباتی سرکوزی و به مدرسه اقتصاد لندن کمک مالی کرد؛ او میزبان لرد گیدنس شد؛ کسی که در تمجید اغراق آمیز از قذافی گفت “کتاب سبز” و کتاب “راه سوم” تونی بلر، ( گیدنس نویسنده کتاب راه سوم است) وجوه اشتراک زیادی باهم دارند؛ سخنی که چندان هم نادرست نبود.
عیب ها و نقاط ضعف های جدی سیاست های قذافی- امتناع او از بر قراری ساختار اجتماعی مناسب و از این طریق الغای وابستگی های قبیله ای و نیز سرکوب بی رحمانه مخالفان اسلام گرا – درهفته های اول شورش فوریه آشکار شد . قذافی همین‌که فهمید غرب تصمیم گرفته که از شر او خلاص شود، حاضر به مذاکره شد. (5) افسانه های سر هم بندی شده در مورد علت ” دخالت نظامی- انسانی” و اینکه قذافی قصد داشت به قتل عام مردم بپردازد، اساسا بر گزارش خبرگزاری الجزیره بنا شده بود که ادعا می کرد نیروی هوایی لیبی تظاهرات کنندگان را به مسلسل بسته است. بعد ها طبق گواهی گیت، وزیر دفاع آمریکا و دریا سالار مولن در برابر کنگره ، مشخص شد که این گزارش ها افسانه بوده است. به همین گونه مشخص شد که قتل عامی در میزراته، زاویه و اجدبیا هنگامی که نیروهای دولتی این شهر ها را باز پس گرفتند، صورت نگرفته بود. اخطار قذافی در 17 مارس مبنی بر اینکه به کسی ” رحم نکنید”، بطور مشخص به شورشیان مسلح در بنغازی اشاره داشت و به کسان دیگر در صورت به زمین گذاشتن اسلحه، پیشنهاد عفو و راه گریز از طریق مرزهای مصر را می داد. اگر چه رژیم قذافی بی رحم بود، اما مدرکی وجود ندارد که نشان دهد که بمب باران‌های ناتو “از قتل عام جلوگیری کرد” و مانع تکرار “رواندای جدید” شد. به همین گونه مدرکی در تائید این سخنان اوباما وجود ندارد که گفت: ” اگر ما یک روز دیگر منتظر می ماندیم، بنغازی شاهد قتل عامی می شد که کل منطقه را به لزره می انداخت و وجدان جهانی را لکه دار می کرد”. (6 )
پیش از آغاز حمله ناتو، کمتر از هزار نفر در لیبی کشته شدند. اما بر طبق محتاطتانه ترین برآورد ها در طی شش ماه بمباران ناتو، هشت تا ده هزار نفر به قتل رسیدند. هواپیما های ناتو از ” شهروندان حمایت” نمی کردند بلکه نیروهای قذافی را در هر جا که می یافتند مورد هدف قرار می دادند. لیبی بعد از جنگ، به کشوری تکیه و پاره شده و پر از اسلحه تبدیل شد. قدرت به دست کسانی افتاد که انحصار قهر و خشونت در مناطق جداگانه را دارند؛ مناطقی که خارج از کنترل “کنگره فراگیر ملی” است که بعد از انتخابات ژوئیه 2012 تشکیل شد. ( گفته می شود که قطر به هر دوطرف درگیر، از لحاظ مالی کمک می کند.) ( 7) در سپتامبر سال 2012 کنسول گری آمریکا در بنغازی و ساختمان مجاور آن که مقر سازمان سیا بود، توسط گروههای مسلح لیبیایی مورد حمله قرار گرفت که به کشته شدن سفیر امریکا انجامید ( 8) . در این میان، آینده “شرکت ملی نفت” لیبی، به رغم ادعای بر قراری ” دولت شفاف”، در هاله ابهام قرار دارد. نفت لیبی معادل 5/3 درصد ذخایر نفت جهان است و اگر قرار باشد “شرکت ملی نفت” خصوصی شود، تعداد خریداران کم نخواهد بود.
سرانجام در سوریه
در سوریه که از لحاظ ژثو استراتژیک از اهمیت بسیار بیشتری برخوردار است، دولت پلیسی بعث، نقش دو وجهی بازی کرده است: این دولت از حزب اله لبنان حمایت کرده، سالها به رهبری حماس پناه داده و در همان حال، اشغال جنوب غربی کشور توسط اسرائیل را پذیرفته است. سوریه در جنگ علیه عراق، تصمیم گرفت که در کنار آمریکا بایستد. از بعضی لحاظ دولت سوریه ثابت کرده است که نسبت به سایر دولت های منطقه، کمتر در نظم تحت رهبری آمریکا مستحیل شده است. این دولت در صدد همکاری با اسراییل آن‌گونه که ترکیه و اردن بوده اند، نبوده و یا مانند مصر به نقض حاکمیت ملی خود تن نداده است. بیست سال پس از پایان جنگ سرد، دمشق هنوز قادر است فضایی برای مانور دادن بین ناتو و روسیه بیابد؛ گرچه این فضا در حال کوچک شدن است. دمشق در مبارزه علیه عربستان سعودی بر سر لبنان، حمایت ایران را با خود داشته است. اگر چه رژیم بشار اسد از رژیم قذافی منطقی تر است اما قدرت انتخاب برای این رژیم به خاطر ترس از انتقام جویی اکثریت سنی علیه اقلیت های علوی و مسحیی که همیشه دولت را در دست داشته اند، محدود است.
اعترضات مردمی در سوریه برای چندین ماه، مسالمت آمیز بود و جنبش بطور مداوم رشد می کرد. این جنبش بی شباهت به انتفاضه اول فلسطینی ها نبود. اما امید‌های اولیه مبنی بر اینکه وسعت ومحبوبیت خیزش، رژیم را مجبور به مذاکره خواهد کرد ( خواست این جنبش، برگزاری انتخابات برای مجلس تدوین قانون اساسی جدید بود) هر گز تحقق نیافت. شواهد نشان می دهد که اقلیتی در درون رژیم موافق این خواست بودند. اما اسد که کوشش می کرد اقتدارگرایی سرسختانه پدرش را تقلید کند، اعتقاد داشت که دادن هر گونه امتیاز، مرگ آور خواهد بود. ایجاد پایگا های آموزشی در ترکیه برای ارتش آزاد سوریه در تابستان 2011 و درخواست سرنگونی رژیم بعث سوریه توسط عربستان سعودی، و این سخن شاه سعودی که ” هیچ چیز ایران را به اندازه از دست دادن سوریه ضعیف نخواهد کرد”، (این سخن در اسرائیل که سقوط حزب اله را آرزو می کرد با استقبال گسترده روبرو شد) و ارسال اسلحه برای اسلام گرا ها در سوریه توسط ریاض و قطر و با نظارت سیا از طریق اردن، این نظر رژیم سوریه را تائید می کرد که آنچه در جریان است حمله ای است توسط سنی ها که با حمایت قدرت های خارجی صورت می گیرد. بنابراین رژیم در ایستادگی و دفاع از خود از طریق نظامی مصمم شد. (9)
مانند مورد لیبی، دولت اوباما ” رهبری از پشت صحنه ” را به عهده دارد؛ آمریکا به توصیف نیویورک تایمز، ” سیل اسلحه” را به گروهای مورد علاقه می فرستد و به نیروهای اپوزیسیون فشار می آورد که دولت دست نشانده ‌ای از نوع دولت عراق تشکیل دهند. و همه اینها در حالی است که عرب ها همدیگررا می کشند. مخالفت با اسد، نباید الزاما به درخواست از غرب برای دخالت می انجامید. هم اینکه ناتو به جنگ وارد شود، صرف نظر از اینکه کدام طرف پیروز خواهد شد، مردم، بازنده خواهند بود. بیانیه صادر شده از سوی ” کمیته های هماهنگی محلی سوریه” در 29 اوت 2011 هیچ شکی در این مورد باقی نمی گذارد. یک دولت موقت تحمیلی، انتخابات سرهم‌بندی شده به عنوان برگ ساتری برای آن دولت و یک نفر تگزاسی- سوریه ای که با چتر نجات به عنوان نخست وزیر ارسال می شود، هیچ کمکی به بر طرف کردن فلاکت اجتماعی در شهرهای کشاورزی فقیر نشین که بستر جنبش اعتراضی بوده اند، نخواهد کرد.( 10) حتی در این مرحله، راه حل بر آمده از مذاکره، بهترین راه رها شدن از شر اسد و طرفداران اوست. اما به نظرمی رسد که تصمیم از قبل گرفته شده است: امپراتوری، سقوط رژیم را می خواهد.
اسلام گرا ها در قدرت
تفاوت میان الجزایر سال 1990 با مصر و تونس در سال 2011 این است که آمریکا اکنون با احتیاط، اسلام گراهای میانه رو را احزابی می داند که می توانند زیر سایه ارتش و وزارت کشور، دولت تشکیل دهند. توصیف آصف بیات از این نیروها با عنوان ” پسا اسلام گراها ” که گویا هدف شان تشکیل جامعه ای دینی با دولتی سکولار است، بر سیاست های واقعی پرده می اندازد. الگوی مورد نظر این نیروها، ترکیه تحت حاکمیت حزب عدالت و توسعه است: یک اقتصاد نئولیبرال ، داشتن رابطه پایدار نظامی با واشینگتن و سازش دوفاکتو در مورد اشغال فلسطین توسط اسرائیل. شاید هنوز بسیار زود باشد که بخواهیم ترازنامه دولت اخوان المسلیمن در مصر و دولت النهضه در تونس را بطور کامل ترسیم کنیم. اما کارنامه‌ی تا کنونی اینها آموزنده است. همینکه شورای عالی نیروی مسلح مصر، مبارک را معزول کرد، موضوع مذاکره میان مقامات آمریکا و اخوان المسلمین اهمیت جدید و فوری یافت. خیرات شاطر، نظریه پرداز اصلی اخوان المسلمین بطور مکرر اطمینان خاطر داد که او خواهان این است که روابط استراتژیک مصر با واشینگتن ” عمق بیشتری” بیابد. او اعلام کرد که به قرارداد سادات با اسرائیل احترام می گذارد و از توافق نامه صدور نفت و گاز مصر به اسرائیل با قیمت سوبسید شده ،حمایت می کند. (11)
با این همه ، شورای عالی نیروی مسلح ، در انتخابات ریاست جمهموری در ژوئن 2012، احمد شقیق این کاندیدای باستانی رژیم و آخرین نخست وزیر مبارک را به صحنه فرستاد و آن قدر رای بالا برایش تضمین کرد تا وزارت امور خارجه آمریکا، قدرت انتخاب داشته باشد. اگر امریکایی ها موفق نمی شدند با محمد مرسی و اخوان المسلمین به توافق برسند، حدا قل، شفیق را داشتند و سپس ارتش هرگونه اعتراض مردمی را سرکوب می کرد. یک هفته بعد از انتخابات در 24 ژوئن، از تنش ها کاسته شد. واشنگتن به پیروزی مرسی چراغ سبز نشان داد و کمیسیون انتخابات بطور رسمی پیروزی اخوان را تائید کرد. مرسی در نخستین دیدارش از کاخ سفید که برای دست بوسی رفته بود، این چنین فس و فس کرد:
“رئیس جمهور اوباما خیلی کمک کرده، خیلی. می توانم بگویم که عمل او با نظرش یکی بوده. ما در مورد آتش بس صحبت کرده ایم ، این خیلی مهم است. در آینده، ما می توانیم در مورد تفاوت بین اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها صحبت کنیم…. هر دو طرف در مورد تفاوت ها صحبت می کنند ما ازآنها می خواهم که در مورد تشابهات صحبت کنند . ما حالا این “کار” را تا آنجا که می توانیم انجام می دهیم.” (12)
آن “کار”مورد نظر مرسی، شامل بستن مرزهای غزه و مسدود کردن تونل هایی است که تنها شاهرگ اقتصادی برای دو میلیون مردمی بشمار می رود که در گتوی بزرگ نوارغزه، زندانی شده اند. مرسی قول داد که این تونل ها را در سپتامبر 2012 مسدود کند. ارتش مصر پر کردن این تونل ها با فاضلاب را آغاز کرده است. (13)
در تونس، النهضه و رهبر آن رشید غنوشی، 18 ماه پس از انتخابات اکتبر 2011، برای تثبیت قدرت خود بر کشور تلاش می کنند. وضعیت قانون اساسی مشخص نیست؛ پیش نویس جدید قانون اساسی هنوز به تصویب نرسیده است. وضع اقتصادی خراب تر شده، نرخ بیکاری به 17 درصد رسیده و تورم در حال افزایش است. نواحی فقر زده غیر ساحلی، علیرغم وعده مبنی برتغییر مسیر توسعه به سمت جنوب، تفاوت اندکی به خود دیده است. مذاکره بر سر پیش‌شرط‌ هایی که صندوق بین المللی پول در سال 2012 برای اعطای وام تعیین کرده بود هنوز ادامه دارد. این پیش شرط ها شامل قطع سوبسیدهای انرژی و افزایش مالیات غیر مستقیم است. رکود اوضاع در تونس و مبارزه مسلحانه در مالی و سوریه باعث شده است که نیروهای سلفی در تونس قدرت مند تر شوند. سلفی ها فدارسیون اتحادیه های کارگری UGIT را که سالها با رژیم بن علی در همزیستی بسر می برد و سپس در سال 2011 علیه او دست به عمل زد، مورد حمله قرار می دهند. ترور شکری بلعید، محبوب ترین رهبر جناح چپ در فوریه 2013، با اینکه النهضه مسئولیت دست داشتن در آن را رد کرد بود ، موجب تظاهرات توده ای و زد و خوردهای خیابانی شد. این واقعه، استعفای حمادی جبالی نخست وزیر و دبیر کل النهضه را به دنبال داشت.
جبالی در سخنرانی خود خطاب به مردم، پیشنهاد کرد که النهضه از قدرت کناره گیری کند و یک دولت ملی شامل تکنوکرات ها قدرت را تا هنگام تصویب قانون اساسی جدید و برگزاری انتخابات، به دست گیرد. این طرح موردحمایت UGIT ، ارتش، انجمن کارفرمایان و نیز سفارت خانه های غربی و سفارت الجزایر قرارگرفت. اما غنوشی، حمادی جبالی را بر کنار و علی عریض یک اسلام گرای تندرو را بر جای او نشاند. این بحران، بحثی گسترده و عمومی را دامن زده است . چپ های سکولار استدلال می کنند که هدف واقعی النهضه به رغم حرف های ملایم، استقرار یک رژیم اقتدارگرا و اعتراف بگیر و به حاشیه راندن مخالفان سکولار از طریق سرکوب و کشتار است. این که جریانی در درون النهضه مدافع چنین خط مشی است، انکار ناپذیر است. گفته می شود که غنوشی که زیرک تراز مرسی است ( این البته استعداد زیادی نمی خواهد)، طرفدار مدل ترکیه است. در نزد او این به معنای کنار زدن پاریس و بر قراری رابطه نزدیک با واشینگتن است.
انقلاب طلولانی؟
در اوج رونق پان عربیسم، یعنی زمانی که ناصر توانست کانل سوئز را ملی کند و در برابر حمله انتقام جویانه‌ی انگلیس، فرانسه و اسرائیل مقاومت نماید و در واکنش به فشار اقتصادی غرب، برای دریافت کمک در ساختن سد اسوان به اتحاد شوری روی آورد، اخوان المسلمین عملا با اهداف امپریالیسم غرب هم سو بود. اخوان المسلمین سه بار تلاش کرد که ناصر را ترور کند. به همین دلیل بود که این تشکل غیر قانونی اعلام شد، رهبران آن دستگیر شدند و سید قطب نظریه پرداز با استعداد اخوان، متاسفانه اعدام گردید. در طول جنگ سرد، گروهای اسلام گرا در تمام جهان اسلام ازکانال های مختلف – سلفی های عربستان سعودی یکی از این کانال ها بودند – از آمریکا کمک های مالی دریافت می کردند تا پیروان خود را علیه کمونیست‌های بی خدا سازماندهی کنند. آن زمان در کتاب های مرجع علوم سیاسی در آمریکا عموما با نظر مساعد از این گروه ها یاد می شد. ناسیونالیست ها، سوسیالیست ها، کمونیست ها و دیگر نیروها به مدت نیم قرن برای کسب هژمونی در جهان عرب با اخوان المسلمین در نبرد بوده اند. ممکن است خوش ایند ما نباشد اما در این دور از نبرد، اخوان پیروز شده است.
سرکوب انتفاضه اول توسط اسرائیل و یورش نظامی واشنگتن به سر زمین های اسلامی در سراسر منطقه‌ی میان اروپا- آسیا، و فرود آوردن ساطور جنگ بر مناطقی از شرق مدیترانه تا کابل که خشم سیاسی در این مناطق را بر انگیخت، باعث شد که پیروزی اخوان به تاخیر افتد. اما ” پسا اسلام گرایی” در انکارا – .و به نظر می رسد که در قاهره- ثابت کرده است که می تواند همه این ها را نیز تاب آورد.
مردم فلسطین که از سوی دولت های عربی به حال خود رها شده اند، نه تنها از لحاظ نظامی بلکه از لحاظ سیاسی نیز شکست خورده اند. اکنون آشکار شده است که نتایج قرارداد اسلو حتی از آنچه که ادوارد سعید آن را ” واسال های فلسطینی” می خواند بدتر بوده است. اگر چه ممکن است تشکیل یک دولت محلی ( فلسطینی ) روی میز باشد، اما راه حل منصفانه‌ی تشکیل دو دولت جداگانه (اسرائیل و فلسطین) با چشم پوشی رضایت مندانه بورکرات های سازمان آزادی بخش فلسطین و پلیس مخفی آن، بی اعتبار شده است. در حالی که مردم فلسطین در رنج بسر می برند، بورکرات های سازمان آزاد بخش فلسطین به ثروت رسیده اند. بهتراست این افسانه به فراموشی سپرده شود که گویا حکومت خودگردان فلسطین، چیزی بیش از بخش معاونت وزارت دفاع اسرائیل است؛ معاونتی که خاصیت اش این است که شخصیت هایی را پرورش و ارائه می دهد تا به عنوان ” فلسطینی های خوب” در معرض دید همگانی گذاشته شوند. به جای آن، بهتر است که واقعیت موجود را با سردی بپذیریم و اذعان کنیم که فلسطینی ها شهروندان بی حقوقی هستند تحت حاکمیت دولتی که بر دوملت حکم می راند.
آشکار است که آرزوهای کسانی که در اوج بهار عربی، جان شان را فدا کردند، بر آورده نشده است. دستگاه های سرکوب دست نخورده باقی مانده و دولت های مرسی و غنوشی نه تنها هیچ قرص مسکن سوسیال دموکراتیک ارائه نکرده اند بلکه از سوی غرب زیر فشار قرار دارند که بیش از پیش از سوبسید مواد غذایی و سوخت بکاهند . وعده ” عدالت اجتماعی ” توسط اخوان المسلمین، البته عامدانه و همچنان بطور مبهم مطرح و تبلیغ می شود. در همان حال اما اخوان با اشتیاق به دنبال جلب نظر سرمایه گذاران خارجی است؛ خیرات شاطر، از بانکی که بخشی از آن متعلق به پسر مبارک است خواسته است که با سرمایه گذاران مالی غرب جلسه بگذارد. دیگر افراد سرشناس اخوان نیز سیاست های اقتصادی دولت مبارک را تحسین می کنند. (14) هر دو حزب اسلام گرا( در مصر و تونس) می دانند که پیروزی انتخاباتی آنها مدیون خیزش هایی است که این دوحزب فقط بعد از آنکه مطمئن شدند این خیزش ها به پیروزی می رسند، در آن شرکت کردند. توانایی توده ها در سرنگونی دو رئیس جمهور، به آنها نیروی درونی بخشیده است؛ اگاهی بر این توانایی، در هیچ کدام از دوکشور از بین نرفته است و مانع واقعی بر سر راه دولت هایی است که می خواهند به این زودی و با این سرعت، سیاست های نئولیبرالی را تعقیب کنند. درسی که می توان از خیزش های دو کشورگرفت این است که بدون داشتن ابزار سیاسی و یا ایجاد نهاد هایی از پایین، مردم به چیزی رای می دهند که به ظاهر بهترین می نماید. اخوان المسلمین در مصر، هم با رژیم مبارک همکاری می کرد و هم در برابرش مقاومت. هم هویج دریافت می کرد و هم شکنجه می شد. خاطره این دومی در نزد مردم، کمک کرد که آنان اخوان را به قدرت برسانند. اما آینده اخوان وابسته به توانایی آن در مواجهه با بحران عظیم اجتماعی است که منشا انفجارهای 2011 بود.
بیات ارزیابی خود از نتایج اولیه بهار عربی را با بیان چند نکته کلی در باره امکان و مطلوبیت ابزار ها برای تغییرات بنیادی اجتماعی در شرایط حاضر به پایان می برد. او در حرکتی جهش گونه، میان اصطلاح “رفرم- انقلاب” ( ایجاد ” شرایط بهتر برای استحکام دموکراسی انتخاباتی”) و ایده ” انقلاب طولانی” که توسط ریموند ویلیامز بسط داده شده است، پیوند ایجاد می کند . بیات می نویسد در نزد ویلیامز “با درک دیگری از انقلاب” روبرو هستیم. این سخن درست است، اما این “درک دیگر”، چیزی نیست که احتمالا خوش آیند حامیان “رفرم- انقلاب” باشد که آن را مسیری مطلوب برای رسیدن به قرارگاه سیاسی بعدی می دانند. از دیدگاه ویلیامز، تکوین انقلاب ممکن است طلولانی و رسیدن به اهداف ان طولانی تر باشد. و این دقیقا به دلیل ژرفای تغییری است که انقلاب در چشم انداز خود قرار می دهد. اما این روند، آن گونه که رفرمیست ها و التقاطی های امروزی می گویند، تدریجی نخواهد بود. ویلیامز می نویسد: ” انقلاب کوتاه، بطور قطع، پیش شرط پیروزی واقعی انقلاب طولانی است.” (15) در روند انقلاب طولانی، ممکن است که انقلاب کوتاه، دیر و یا زود فرا رسد، اما وقوع آن گریز ناپذیر است. ویلیامز استدلال می کند که چارچوب مفهمومی انقلاب طولانی از لحاظ نظری و در عمل، چگونگی راه مقابله با ” تقلیل گرایی” در خواسته ها – یعنی محدود کردن افق مبارزه فقط به دستیابی به حق رای عمومی، استاندارد معین زندگی و طول مدت تحصیلات ابتدایی- را نشان می دهد. تقلیل گرایی، خود، مانعی در راه پیش روی دموکراتیک، صنعتی و فرهنگی است . چارچوب مفهمومی انقلاب طولانی، معیاری برای ارزیابی شرایط واقعی تحول ارائه می دهد و از ما می خواهد که کارگزاران “اسم و رسم دار قدرت، سرمایه و اطلاعات نادرست”، یعنی نیروهایی را که بطور دائم کوشش می نمایند تا در مسیر حرکت پیش رونده، سد ایجاد کنند و یا آن را محدود کنند، بشاسیم و با آنها مقابله کنیم. (16). بنابراین، سازش با این نیروها آن گونه که بیات پیشنهاد می کند جزو گزینه ها نیست.
منابع:
________________________________________

[1] Ibn Khaldûn, The Muqaddimah: An Introduction to History, Princeton 1967, pp. 23–4.
[2] Asef Bayat, ‘Revolutions in Bad Times’, nlr 80, Mar–Apr 2013.
[3] Timothy Garton Ash, ‘Refolution, the Springtime of Two Nations’, New York Review of Books, 15 June 1989.
[4] ‘Words from Budapest’, nlr 80, Mar–Apr 2013.
[5] Hours after unsc 1973 was passed on 17 March 2011, Gaddafi offered a ceasefire, in conformity with the resolution; this was immediately rejected by the National Transitional Council, confident of Western backing. Obama then demanded further conditions, amounting to unconditional surrender; Gaddafi’s three subsequent offers of a ceasefire (April, May, June) were also ignored.
[6] Hugh Roberts, ‘Who Said Gaddafi Had to Go?’, lrb, 17 November 2011.
[7] Patrick Haimzadeh, ‘Libya’s Unquiet Election’, Le Monde diplomatique, July 2012.
[8] According to General Petraeus’s ex-mistress, Paula Broadwell, the cia was holding militia members prisoner in the annex, and saw the attack as an attempt to free them. ‘The challenging thing for General Petraeus’, she said, ‘is that in his new position, he’s not allowed to communicate with the press. So he’s known all of this—they had correspondence with the cia station chief in Libya. Within 24 hours they kind of knew what was happening.’ The cia flatly denied Broadwell’s claims. See Max Fisher, ‘Why did Paula Broadwell think the cia had taken prisoners in Benghazi?’, Washington Post World Views blog, 12 November 2012.
[9] C. J. Chivers and Eric Schmitt, ‘Arms Airlift to Syria Rebels Expands, with Aid from cia’, nyt, 24 March 2013. For King Saud’s assessment, see John Hannah, ‘Responding to Syria: The King’s Statement, the President’s Hesitation’, Foreign Policy blog, 9 August 2011, quoted in Tuğal, ‘Democratic Janissaries? Turkey’s Role in the Arab Spring’, nlr 76, Jul–Aug 2013, pp. 16–7.
[10] On Ghassan Hitto, see Franklin Lamb, ‘A Draft-Dodging, Zionist Friendly, Right-wing Texan Islamist to lead Syria?’, CounterPunch, 22–24 March 2013.
[11] ‘Khairat Al-Shater to Al-Ahram: We Are Not at War with Anyone’, Al-Ahram, 29 January 2012; see also ‘Khairat Al-Shater: The Brother Who Would Run Egypt’, Wall Street Journal, 23 June 2012.
[12] ‘We’re Learning How to Be Free’, Time, 28 November 2012.
[13] ‘To Block Gaza Tunnels, Egypt Lets Sewage Flow’, nyt, 20 February 2013.
[14] Avi Asher-Schapiro, ‘The gop Brotherhood of Egypt’, Salon.com, 24 January 2012.
[15] Raymond Williams, Politics and Letters, London 1979, pp. 420–1.
[16] Raymond Williams, The Long Revolution, London 1961, pp. 12–13; and Towards 2000, London 1983, p. 268.

Bookmark the پیوند یکتا.

نظرات بسته شده است.