اریک هابسبام؛ پژوهش‌گر چگونگی ها و چراها در تاریخ

سامان نو ، نشریه پژوهش های سوسیالیستی

سامان نو ، نشریه پژوهش های سوسیالیستی

- ایوب رحمانی

- هنگامی که اریک هابسبام در اول اکتبر 2012 در سن 95 سالگی در لندن درگذشت، بیشتر روزنامه های چاپ بریتانیا خبر را در صفحه اول خود چاپ کردند. خبرهمچنین در تعدادی از رسانه های تصویری و صوتی همراه با‌اشاره به زندگی و کارنامه ی اریک هابسبام، بازتاب یافت.‌اینکه مرگ یک تاریخ‌دان و پژوهش‌گر،‌این چنین در رسانه های عمومی و رسمی، مورد توجه قرار گیرد، کم سابقه است. اهمیت موضوع آنگاه روشن ‌تر می شود که بدانیم اریک هابسبام مارکسیست بود و تا پایان عمر نیز بر مارکسیست بودن خود تاکید داشت.
بسیاری، اریک هابسبام را در زمان حیات‌اش بزرگترین تاریخ دادن معاصر و یا بزرگترین تاریخ‌دادن زنده می‌دانستند. خود او به جایگاه‌اش در پژوهش تاریخی، آگاه بود، با‌این حال و بدون آنکه بخواهد فروتنی نشان‌دهد،‌این ارزیابی را چندان نمی پسندید. آثار هابسبام به بیشتر زبان های معروف دنیا ‌ترجمه شده است. و بنابراین، او در زمان حیات‌اش اگر نه مشهورترین تاریخ‌دان معاصر، اما به یقین معروف‌ترین تاریخ‌دان مارکسیست جهان بود. توانایی شگرف او در تحلیل تاریخ معاصر، اطلاعات گسترده و باور نکردنی‌اش از موضوع کار، تسلط‌اش بر زبان و شیوایی آثارش، پشتوانه و دلیل‌این شهرت جهانی بود.
هابسبام در 1917 در اسکندریه مصر از پدری بریتانیایی و مادری اتریشی به دنیا آمد، در کودکی همراه با خانواده به اتریش و سپس به آلمان مهاجرت کرد. در 14 سالگی به بخش جوانان حزب کمونیست پیوست و به ویژه در مبارزه علیه فاشیسم در آلمان فعال بود. او پس از به قدرت رسیدن فاشیسم در 1933، از آلمان به بریتانیا مهاجرت کرد، در‌ دانشگاه کمبریج، تاریخ خواند و سپس در سال 1947 یعنی قبل از آغاز دهه ضدکمونیستی 1950، به عنوان استاد تاریخ در‌دانشگاه لندن( بربک کالج) به تدریس پرداخت. نخستین پژوهش های تاریخی هابسبام در گستره‌ای بود که نه فقط تاریخ نویسی متعارف بلکه پژوهش های مارکسیستی در تاریخ نیز به آن علاقه‌ای نشان نمی داد: شورش های پیشاسرمایه‌داری. دو کتاب او ” شورشگران بدوی” و ” یاغیان” که به ‌ترتیب در سال های 1959 و 1969، انتشار یافت راه را برای پژوهش های بیشتر در‌این گستره هموار کرد. اما کمتر کاری در‌این زمینه می توان یافت که بدون ارجاع به نوشته های هابسبام انجام شده باشد. در همین دوره ی زمانی، مقالات و پژوهش های هابسبام به ویژه در مورد تاریخ جنبش کارگری، در نوع خود کم نظیر بودند.
هابسبام از بنیان گذاران نشریه ” گذشته وآینده” بود، که نخستین شماره آن در 1952 انتشار یافت. هدف نشریه، پژوهش در مورد ساختارهای اجتماعی و تحلیل و تشریح تاریخ بود. دست اندرکاران نشریه در آغاز همگی مارکسیست بودند که علاوه بر هابسبام، تاریخ‌دان های سرشناسی چون کریستوفرهیل، رودنی هیلتون ، ادوارد تامسون – نویسنده کتاب “شکل‌گیری طبقه کارگر انگلستان”- را شامل می شد. بعد ها تاریخ‌دان های غیر مارکسیست نیز به نشریه پیوستند. همکاری هابسبام با‌این نشریه تا پایان عمر ادامه یافت.
در همان سال انتشار کتاب یاغیان، کتاب دیگری از هابسبام با عنوان “صنعت و امپراتوری” ( 1969) انتشار یافت. کتاب های ” ملت و ناسیونالیسم” (1990) ، ” در باره ی تاریخ” ( 1997) که در برگیرنده مجموع مقالات قبلا منتشر شده و جدید اوست، و ” زمان های جالب، زندگی قرن بیستمی” که شرح زندگی و خاطرات هابسبام است، از دیگر آثار معروف او هستند. ” چگونه جهان را تغییر دهیم ” ( 2011) آخرین کتاب اوست که به مارکس و تاریخ مارکسیسم می پردازد.
اما معروف‌ترین و مهم‌ترین کار هابسبام ، کتاب های های چهارگانه اوست: ” عصر انقلاب 1848 – 1789″ ( 1962)، “عصر سرمایه 1875- 1848″ ( 1975) ، و ” عصر امپراطوری- 1914 –1875 ” ( 1987) .‌این هر سه جلد به ‌تریلوژی یا سه گانه های هابسبام مشهورند، که “قرن بلند نوزدهم” را در بر می گیرند. آخرین کتاب از‌این سری، ” عصر نهایت ها ، قرن کوتاه بیستم 1991 – 1914″ است که در سال 1994 انتشار یافت. (1)
تاریخ تحلیلی و جایگاه هابسبام
گفتن‌اینکه بخش بیشتر تاریخ مدون، یا شرح زندگی پادشاهان، ملکه ها و سرداران است و یا‌اینکه تاریخی است‌ایدولوژیک در توجیه حکومت ها، منافع طبقات حاکم و‌گرایش سیاسی معین، حال دیگر کلیشه است. اما توجه به‌این امر در ارزیابی از کار های هابسبام از‌این رو مهم است که رویکرد هابسبام به تاریخ از همان آغاز در تقابل بنیادی با‌این نوع تاریخ نگاری رسمی و رایج، و در واقع بدیل آن است. او همان طور که خود می گوید به تاریخ از پایین می پردازد. او از جامعه، از ساختار و یا ساختار های اجتماعی آغاز می‌کند و وظیفه و هدف خود را تحلیل و تبیین‌این ساختار ها می‌داند. چنین روی‌کردی اگر چه مهم است اما هنوز کافی نیست. زیرا می توان به جای پرداختن به زندگی شاهان و توجیه منافع طبقات حاکم، به مسایل اجتماعی پرداخت اما به تبیین و نتایج غیر واقعی رسید.‌اینکه ابزار های تحلیل کدامند و کدام متدلوژی، راهنمای پژوهش و تحلیل است، نقش کلیدی در چگونگی‌این تحلیل و نتایج آن‌ایفا می‌کند. هابسبام متدولوژی مارکسیستی را در پژوهش به کار می گیرد و در‌این کار به راستی موفق است. رویکرد او به متدلوژی مارکسی اما از همان آغاز نه تنها شباهتی با رویکرد جزم‌گرایانه و رایج در مارکسیسم رسمی نداشت، بلکه در تقابل با آن بود. نظریه های مارکس، به ویژه ماتریالیسم مارکس در نزد هابسبام مجموعه‌ای از احکام ابدی و آمرانه نیست که او بخواهد صرفا با بیان آنها و جستجو برای یافتن شواهد تاریخی در اثبات آنها کار خود را آغاز‌کند و به پایان برساند.‌این نظریه برای او راهنمای تحلیل است. هابسبام با مبنا قرار دادن رویکرد مارکسیستی، به تاریخ همچون یک کلیت به‌هم‌پیوسته می نگرد و در پی آن است که ‌این کلیت را در تحول و تغییر دنبال‌کند، بشناسد و تشریح نماید. او در مقدمه‌ی “عصر امپراتوری” در‌این رابطه می نویسد : ” من در‌این کتاب، همانند کتاب های پیشین، ” عصر انقلاب 1948- 1989″ و “عصر سرمایه 1875- 1848″، کوشش کرده ام که قرن نوزدهم و جایگاه آن را در تاریخ بشناسم و تشریح کنم. کوشش کرده ام آن دوران را در روند تغییرات انقلابی بشناسم و تشریح کنم و ریشه های زمان حال را تا خاک گذشته تعقیب نمایم. و مهمتر از همه، کوشش کرده ام که گذشته را همچون کلیت به‌هم‌پیوسته‌ در نظر بگیرم …. من از همان زمانی که به تاریخ علاقه مند شدم همیشه می خواستم بدانم که چگونه وچرا همه جوانب زندگی گذشته (یا اکنون) در هم تنیده اند “.( “عصر امپراتوری” متن انگلیسی ، پیشگفتار)
به‌این گونه٬ هابسبام، تحلیل‌گر ساختار ها در یکپارچگی آن است. او فقط روایت‌گر گذشته‌ی تاریخی نیست. وظیفه‌ای که او در برابر خود قرار می‌دهد،‌این است که ضمن شناخت گذشته، توضیح‌دهد که چرا تحولات، روی دادها و تغییرات اجتماعی، آن گونه به وقوع پیوستند که ما تاریخ‌اش می خوانیم و نه به گونه‌ي دیگر. هابسبام به دنبال یافتن‌این چرا، به واکاوی نیروها و عواملی می پردازد که در پیوند دیالکتیکی با هم، کلیت معین تاریخی را شکل می دهند .
پرداختن به کلیت و باور به در‌هم‌تنیدگی اجزا آن، اما به‌این معنی نیست که هابسبام مخالف پژوهش در مورد اجزا و یا خرده‌ساختار ها در‌این ” کلیت به هم پیوسته” است، و یا‌اینکه‌این کار را ناممکن و نالازم می‌داند. برای مثال او نه تنها مخالف پژوهش تاریخی در مورد مقولات و پدیده های معین مانند، هنر، مذهب، ملت و نظایر آن نیست، بلکه کاملا بر اهمیت و ضرورت آن اگاه است. او بطور مشخص در‌این گستره، پژوهش های ژرف و پرباری از خود به جا گذاشته است. کتاب “ملت و ناسیونالیسم” نمونه‌ای درخشان از‌این گونه پژوهش هاست. بنابراین او با نفس پژوهش در مورد مقوله و پدیده ی خاص مخالف نیست، بلکه بر‌این باور است که نمی توان پدیده ها، رویداد ها و واقعیت های تاریخی را جدا از یک‌دیگر و بدون زمینه های اجتماعی آنها، شناخت و توصیح داد. برای نمونه او در پیوند با ملت و پیدایی آن می نویسد : ” آنچه که مارکسیست های قدیم ” مسئله ملی” می نامیدند، جایگاه‌اش در نقطه تلاقی تغیرات سیاسی و تکنولوژیکی است. پیدایی ملت فقط نتیجه‌ي عملکرد دولت منطقه‌ای territorial state و یا آرزوی بر پا کردن چنین دولتی نیست، بلکه (ملت) همچنین بر زمینه و مرحله معینی از توسعه فن‌آوری و اقتصادی موجودیت می یابد “. (ملت و ناسیونالیسم – مقدمه) بنابراین از نظر هابسبام، بررسی “مسئله ملی” و یا چگونگی پیدایی یک ملت معین، بدون بررسی و تحلیل عملکرد دولت، سطح توسعه اقتصادی وفن‌آوری در آن شرایط تاریخی، امکان پذیر نیست. از نظر هابسبام تاریخ‌دانی که پیوند پیدایی ملت معین را با عوامل بالا در نیابد، به ناگزیر، روایت‌اش از شکل‌گیری یک ملت، بازگویی افسانه یا‌ایدئولوژی‌ای خواهد بود که ناسیونالسیم آن ملت، تولید کرده است .
موضوع کار اصلی هابسبام تاریخ معاصر است. هابسبام، بر آمد، توسعه و تکامل سرمایه‌داری را مورد بررسی و تحلیل قرار می‌دهد و تشریح می‌کند. در‌این زمینه چهارگانه های او به راستی کاری کلاسیک و کم نظیر در تاریخ مدرن است. هابسبام در ‌این آثار نشان می‌دهد که دنیای مدرن چگونه آغاز شد، چه مکانیسم ها، نیروها و عواملی در شکل‌گیری و توسعه آن در کار بوده اند و بطور کلی جهانی که ما ‌اینک در آن بسر می بریم، چگونه شکل‌گرفته است.
نوشته ها و آثار هابسبام با‌اینکه از ارزش آکادمیک بسیار بالایی برخوردارند ، به هیچ‌ رو پیچیده و مشکل نیستند. او تنها برای تاریخ‌دان ها و پژوهش‌گران نمی نوشت. او‌این توانایی را داشت که بدون لغزش به سطحی‌گری، تحلیلی ژرف و ریشه‌ای از توسعه‌ي تاریخی جامعه‌ي سرمایه ‌داری به گونه‌ای که برای طیف بزرگی از خوانندگان قابل فهم باشد، ارائه‌دهد. اطلاعات او از موضوع کار‌ش به راستی شگفت‌انگیز است. اما او سعی نمی‌کند که خواننده را با ارجاع دادن به‌این اطلاعات گسترده مسحور روایت خود‌کند. بلکه‌این اطلاعات همچون بخشی از تشریح و توضیح تاریخ در جای درست خود قرار می گیرند، تا به صلابت و ژرفای تحلیل کمک نمایند. توانایی هابسبام در تحلیل تاریخ، اطلاعات وسیع او و نیز تسلط‌اش بر زبان، نیرویی مجاب کننده به استدال های او می بخشد.‌این مجاب کنندگی، گاه چنان است که گویی ‌این نه هابسبام ، بلکه خود تاریخ است که رازهایش را با خواننده در میان می گذارد و چراها و چگونگی هایش را توضیح می‌دهد. فصل هایی از چهارگانه ها به راستی از چنین ویژگی‌ای برخوردارند.
شناخت ژرف و گسترده هابسبام از تاریخ معاصر به او امکان می ‌دهد که بتواند درون مایه هر دوره‌ی معین از‌این تاریخ را برجسته نماید و توضیح‌دهد. او با آنکه در ابتدا قصد نداشت که به کل دوران معاصر بپردازد، اما متدلوژی او در پژوهش‌،این امکان را فراهم آورد که بتواند دوره های معین تاریخ معاصر را بطور مشخص و در پیوند با هم تحلیل‌کند. چهارگانه ها و یا “عصر ها ” ها در حقیقت نشان دهنده‌ي چنین دوره بندی کردن است. ‌این دوره بندی ، به هیچ رو دلبخواهی و از سر راحتی کار نیست که انجام می گیرد. بلکه هدف‌ این است که درون‌مایه یک دوران معین تاریخی در دو قرن اخیر برجسته و تشریح شود. برای مثال هابسبام به خوبی نشان می‌دهد که چگونه در دوره بین 1789 و 1848 ، یعنی “عصر انقلاب”، تمام زندگی اجتماعی در غرب تحت تاثیر “انقلاب های دوگانه” یعنی انقلاب صنعتی انگلستان و انقلاب اجتماعی فرانسه قرار می گیرد و دنیای مدرن ساخته می شود. “عصر ها”ی دیگر نیز از چنین ویژگی بر خوردارند. بطور کلی در چارگانه ها، درون مایه‌ي هر یک از‌این دوره ها و یا “عصر” ها ، دینامسم آنها و پیوند شان با یکدیگر توضیح داده می شود تا خواننده در می یابد که چرا و چگونه، به گفته‌ی هابسبام ” گذشته به اکنون” منتهی شده است.
هابسبام همچون پژوهش‌گر ساختارها، هیچ میانه‌ای با اندیشه های پست مدرن ندارد. او بازگشت به تاریخ نگاری داستانی narrative history که پژوهش واقعیت را تحقیر می‌کند و تفاوتی بین تاریخ واقعی و روایت ها نمی بیند را نشانه عقب نشینی و دست کشیدن بخشی از روشنفکران از ارئه تصویر جهانی از روزگار مدرن می‌دانست. او نسبی‌گرایی و پرداختن به پدیده ها در انتزاع از شرایط اجتماعی و تاریخی را نمی پسندید و رد می کرد. بر خلاف نظریه های پست مدرن که “روایت های کلان” را نادرست می‌دانستند، او همچون پژوهش‌گر ساختار ها، وظیفه‌ی خود را تحلیل واقعیت و ارا ئه تصویر کلی از آن می‌دانست. گیرایی مارکسیسم نزد او از جمله در‌ این بود که متد مارکسیستی به او امکان می داد که به تحلیلی جامع ‌تر و نزدیک ‌تر به واقیعت دست یابد. کیت توماس در بررسی خود از کتاب “در باره تاریخ” نوشت که ” جذابیت مارکسیسم برای هابسبام‌این است که مارکسیسم الگویی برای تحول بلند مدت تاریخی ارائه می‌دهد و به گفته هابسبام به‌این پرسش کلیدی که چگونه چیزها در جای خودشان قرار می گیرند، پاسخ می‌دهد.” (2)
در‌این الگو، جبر‌گرایی در تاریخ و به ویژه نوع استالینیستی آن که نیروهای تولید را “موتور تاریخ” و عامل تغییرات اجتماعی می‌داند، جایی ندارد. بی سبب نبود که آثار هابسبام هیچگاه در اتحاد شوری، ‌ترجمه و چاپ نشد. هابسبام با مارکس هم نظر است که تاریخ را انسان ها می سازند، اما نه در شرایطی که خود تعین می کنند؛ بلکه در شرایطی که از گذشته به جا مانده است. او به محدویت هایی که‌این شرایط بر فعالیت انسان ها اعمال می‌کند، تاکید داشت، اما بر‌این نظر بود که فعالیت انسان، عامل تغییر شرایط است. به‌این گونه او روند ها، رویداد ها و بطور کلی مسیر تاریخ – به ویژه در کوتاه مدت- را اجتناب ناپذیر نمی‌داند. او به درستی می گوید: ” تاریخ همان است که روی داده است و نه آنچه که ممکن بود روی‌دهد”، و باز به درستی از تخیل پردازی در مورد آنچه که روی نداده و می توانست روی‌دهد، خود‌داری می‌کند. اما در جای جای نوشته های او می توان دید که احتمالات دیگر نیز وجود داشتند و رویداد ها و مسیر تاریخ می توانست به گونه‌ای دیگر باشد. بنابراین هابسبام، وظیفه خود را توضحیح اجتناب ناپذیری ها نمی‌داند، زیرا به جبرگرایی در تاریخ باور ندارد. او همچنین، پیش بینی آینده را نیز وظیفه خود همچون تاریخ‌دان نمی‌داند. از دیدگاه هابسبام با شناخت گذشته می توانیم بگوییم که چگونه به اکنون رسیده‌ایم. اما گذشته، آینده را تعیین نمی‌کند. آنچه آینده را می سازد فعالیت انسانها برای تغییر شرایط کنونی است.
سیاست و استراتژی
هابسبام تنها پژوهش‌گر و نظریه پرداز نبود، بلکه همچون انسان سیاسی تلاش داشت در تغییر جهانی که بر ضروت تغییر آن تاکید می کرد، بطور مستقیم نیز نقش ‌ایفا‌کند. اما اگر نقش و سهم او به عنوان ‌پژوهش‌گر تاریخ ، بزرگ و تحسین برانگیز است، نقش مستقیم او در سیاست و دخالت‌گیری سیاسی به هیچ رو با فعالیت های پژوهشی او قابل مقایسه نیست و در بسیاری موارد با مضمون و نتایج آن پژوهش ها نه تنها خوانایی ندارد بلکه در تضاد با آن است.
هابسبام تقریبا در هر مصاحبه رادیویی و تلویزیونی به ویژه بعد از سقوط بلوک شرق، با‌این چالش از طرف مصاحبه‌گر روبرو می شد که:‌اینک فرصت‌دارید از گذشته خود و دفاع از کمونیسم و اتحاد شوری ابراز پیشیمانی کنید. بطور مشخص از او پرسیده می شد: “آیا از ‌اینکه کمونیست بوده‌اید متاسف نیستید ؟ “. پاسخ او به پرسش اخیر تا پایان عمرش، نه بود و می گفت هنوز خود را کمونیست می‌داند. اما در باره دفاع خود از بلوک شرق اذعان می کرد که‌اشتباه کرده است. هابسبام در واقع در آثار پژوهشی خود هیچگاه از اتحاد شوری دفاع نکرد. در “عصر نهایت ها” که بعد از سقوط بلوک شرق، انتشار یافت،ارزیابی‌اش از‌این بلوک انتقادی است و از”استبداد استالینیستی” در آنجا سخن می گوید. اما تا پیش از سقوط بلوک شرق، او از‌این بلوک که ساختار اقتصادی آنها را سرمایه‌داری نمی‌دانست، کم وبیش در برابر کشورهای سرمایه‌داری، دفاع می کرد. هابسبام درسال 1936 به حزب کمونیست بریتانیا پیوست که مدافع “سوسیالیسم موجود” بود و تا زمان انحلال ‌این حزب در سال 1991 همچنان کارت عضویت آن را با خود داشت.‌گر چه عضویت او در حزب بیشتر جنبه نمادین داشت تا واقعی، اما نکته‌این است که هابسبام در بسیاری از مسایل سیاسی، مواضع‌اش با مواضع آن حزب یکسان بود. او بر خلاف عده‌ای از روشنفکران عضو حزب که در اعتراض به مواضع و سیاست های‌این حزب و به ویژه در اعتراض به حمایت حزب از اتحاد شوری، آن را ‌ترک کردند، هیچ گاه نتوانست با خط مشی حزب، تصفیه حساب‌ کند.
برای نمونه بعد از‌اشغال مجارستان توسط ارتش شوری و سرکوب قیام کارگران و مردم آنجا در 1956، تعدادی از روشنفکران مشهور عضو حزب، در نامه‌ای به کمیته اجرایی، از حمایت بدون چون وچرای حزب از اتحاد شوری انتقاد کردند. آنها نوشتند: ” به نظر ما حمایت بی چون چرای کمیته اجرایی حزب کمونیست از اقدام شوری در مجارستان، نتیجه‌ی ناخوشآیند سال ها تحریف واقعیت و کوتاهی کمونیست های بریتانیا از تفکر مستقل در مسایل سیاسی است.‌آشکار شدن جنایت ها و خشونت های سهمگین در اتحاد جماهیر شوری و قیام اخیر کارگران و روشنفکران علیه بوروکراسی های کمونیست‌نما در لهستان و مجارستان نشان می‌دهد که در 12 سال گذشته تحلیل سیاسی ما بر تحریف واقعیت استوار بوده است” . (3)
هابسبام نیز‌این نامه را امضا کرده بود. حزب همانگونه که انتظار می رفت از انتشار نامه خود‌داری کرد و نامه در نشریه “نیو استیت من” منتشر شد. اکثر امضا کنندگان و از جمله همکاران تاریخ‌دان هابسبام یعنی رودنی هیلتون، کریستوفر هیل و ادوارد تامسون، حزب را ‌ترک کردند. هابسبام اما به رغم امضای نامه، در حزب باقی ماند. او بعدها دخالت نظامی شوری در لهستان، مجارستان، و پراگ در سال 1968 را اگر چه تاسف آور اما لازم خواند.
هم نظری هابسبام با خط مشی و استراتژی احزاب کمونیست، به ناگزیر او را به اتخاذ چنین مواضعی می کشاند. هابسبام با‌این که اساسا تغییرات بزرگ اجتماعی را نتیجه‌ی انقلاب ها و مبارزه از پایین می ‌دانست و به گفته‌ی خودش به تاریخ از پایین می پرداخت، اما در سیاست نگاهی نیز به بالا داشت و به تغییرات از بالا امید می‌بست. وهمین باعث می‌گردید که در پاره‌ای موارد اهمیت تحولات در پایین را در نیابد. او در پیوند با جنبش می 68 فرانسه ابتدا آن را ” عالی وافسون کننده ” نامید و به حزب کمونیست فرانسه که آن جنبش را محکوم می کرد، تاخت. اما سپس موضع‌اش را تغییر داد و موضعی شبیه موضع همان حزب اتخاذ کرد؛ او جنبش می 68 را اعتراض فرهنگی جوانان ناراضی نامید و کم اهمیت خواند، و برآمد جنبش کارگری، اعتصابات کارگران و ‌اشغال کارخانه ها توسط کارگران در جریان آن جنبش را بطور کلی نادیده‌گرفت.
شاید بتوان گفت که همین بهای‌لازم‌ندادن به مبارزات از پایین باعث شد که او در “عصر سرمایه” کمتر از دو صفحه از کتاب را به کمون پاریس‌دهد. کمون، نخستین حکومت کارگری در تاریخ بود و اگر چه بیش از دوماه نپایید و توسط ضدانقلاب بورژوازی سرنگون شد، اما تاثیر آن در نظریه و عمل بخش رادیکال جنبش کارگری و سوسیالیستی بسیار مهم و دیرپا بود. برای نمونه فعالین جنبش کارگری روسیه و سازمان دهندگان و رهبران انقلاب اکتبر که هابسبام به درستی به نقش و جایگاه تعیین کننده آن انقلاب در روند تحولات تاریخ قرن بیستم تاکید دارد، از تجربه کمون درس ها آموخته بودند.
هابسبام در حقیقت هیچگاه از سیاست ناظر بر جبهه متحد علیه فاشیسم که مبتنی بر همکاری احزاب کمونیست با احزاب دیگر و در زمان جنگ دوم جهانی مبتنی بر همکاری با دولت های بورژوازی بود، دست نکشید. او‌این سیاست را حمایت از ‌ترقی خواهی در برابر ارتجاع تبیین می کرد.( عصر سرمایه٬ ص 144) بر همین اساس او ضمن تاکید بر مارکسیست و کمونیست بودن خود، در همسویی با حزب کمونیست بریتانیا، از حزب کارگر‌این کشور در برابر حزب محافظه کار دفاع می کرد. و بدتر‌اینکه زمانی اعلام کرد:”چه بخواهیم و چه نخواهیم،آینده سوسیالیسم مسیرش از حزب کارگر می گذرد.” (4)
اتخاذ چنین سیاست هایی از سوی کسی که “عصر انقلاب” و بطور کلی چهارگانه ها و “ملت و ناسیونالیسم” را نوشته است، تعجب آور به نظر می رسد. از‌این رو بود که کریس هارمن ( نویسنده کتاب “تاریخ مردمی جهان”) از دو هابسبام سخن می گوید: هابسبام کتاب های یاد شده و هابسبام طرفدار حزب کارگر. (5) بی هیچ ‌تردید می توان گقت که اتخاذ چنین مواضع سیاسی توسط هابسبام از اهمیت کارهای تاریخی او نمی کاهد.‌این مواضع سیاسی همانطور که‌اشاره شد نه تنها نتیجه منطقی آن پژوهش ها نیست، بلکه اساسا در تخالف با درون مایه آن ‌پژوهش هاست. از‌این لحاظ می توان از دو هابسبام سخن گفت. اما در همان حال، در پاره‌ای موارد، خاستگاه نظری‌این مواضع را می توان در کارهای پژوهشی او یافت .
بحران سرمایه‌داری و آینده انسان
هابسبام در بخش پایانی “عصر نهایت ها” ، دوران بین 1973 تا 1991 را “دهه های بحران” می نامد و فصلی از کتاب را با همین عنوان، به بررسی‌ آن اختصاص می‌دهد .‌این بحران از نظر هابسبام بحرانی ساختاری است که تداوم آن آینده‌ي انسان را تهدید می‌کند. از نظر هابسبام سرشت‌نمای‌ این دهه های بحران عبارت است از، پایان دولت های رفاه، اتخاذ سیاست های اقصادی بازار آزاد توسط دولت ها، و فروپاشی” سوسیالیسم موجود “. هابسبام اقتصاد سرمایه‌داری بازار آزاد را که طی‌این چند دهه در درکشورهای مختلف جهان رواج داده شد را ویران‌گر و در همان حال شکست خورده می‌داند. او به تفصیل دو معضل بنیادی‌این نوع سرمایه‌داری را توضحیح می‌دهد : یکم افزایش شکاف بین ثروت‌مندان و فقرا در درون کشور ها و نیز بین کشورهای توسعه‌یافته و کمترتوسعه یافته که باعث مهاجرت از کشورهای فقیر به کشورهای ثروت‌مندتر خواهد شد. و دوم نابودی محیط زیست و در خطر قرار‌گرفتن آینده‌ي انسان . در مورد اخیر٬ هابسبام هشدار می‌دهد که: ” از نقطه نظر محیط زیست، اگر انسان قرار باشد آینده‌ای داشته باشد، سرمایه‌داری دهه های بحران نمی تواند آینده داشته باشد” .(عصر نهایت ص 570 )
هابسبام خواهان تغییر‌این نوع سرمایه‌داری است و کتاب را با‌این فراز به پایان می برد :
“ما نمی‌دانیم که به کجا می رویم ، تنها می‌دانیم که تاریخ ما را به‌این نقطه رسانده است و اگر خواننده با استدلال‌این کتاب موافق باشد می‌دانیم که چرا. اما یک چیز روشن است؛ اگر قرار است انسان،آینده‌ي معینی داشته باشد، آن آینده نمی تواند تدوام گذشته و یا امروز باشد. اگر ما بکوشیم که هزاره سوم را بر‌این پایه بنا کنیم ناکام خواهیم شد. و بهای این ناکامی، و یا به بیان دیگر، بدیل جامعه تغییر یافته، تاریکی است. ” ( عصر نهایت ها صفجه 585)
هابسبام‌این سخنان را نزدیک به دو دهه پیش گفت. آن زمان هنوز بحران اقتصادی سرمایه‌داری در سال 2008 شروع نشده بود و برنامه ریاضت اقتصادی به سیاست دولت های بورژوازی در نیامده بود. از ان زمان تا کنون “دهه های بحران” نه تنها تدوام یافته بلکه بحران عمیق ‌تر نیز شده است؛ رکود و نزول اقتصادی، کاهش دستمزد ها، بیکاری گسترده و افزایش شکاف بین فقرا و ثروت‌مندان در سطح جهانی، و سقوط نزدیک به فروپاشی اقتصاد کشورهایی چون یونان ، اسپانیا و ‌ایرلند همگی نشان‌دهنده‌ي تداوم بحران است. ‌این ها و در کنار آن خطر نابودی محیط زیست، بیان‌گر واقعی بودن بدیل “تاریکی”برای انسان است. از سوی دیگر، تظاهرات ها، اعتراض‌ها و اعتصاب‌های‌کارگری، برآمدن جنبش‌های نوینی چون جنبش‌اشغال وال استریت و انقلاب‌های خاورمیانه، نشانه جدال با بدیل تاریکی است که سرمایه‌داری در هزاره سوم، انسان را به آن تهدید می‌کند. بنابراین هشدار هابسبام اکنون بیش از هر زمان دیگری جدی است. اما نکته اصلی ‌این است که هابسبام نه سرمایه‌داری بطور کلی، بلکه سرمایه‌داری”دهه های بحران”، یعنی سرمایه‌داری بازار آزاد را تهدیدی برای آینده انسان می ‌داند .
پرسش‌ بنا براین، این است که بدیل سرمایه‌داری بازار آزاد، چه می تواند و یا باید باشد؟ هابسبام از‌این بدیل به عنوان “جامعه تغییر یافته” یاد می‌کند. اما در مورد‌این جامعه توضیح بیشتری نمی‌دهد و می گوید ما نمی‌دانیم به کجا می رویم. او اما می گوید آینده” نمی تواند تدوام گذشته و یا امروز باشد”. به عبارت دیگر او بازگشت به دولت های رفاه را ناممکن و تداوم شرایط کنونی یعنی نیولیبرالیسم و سرمایه‌داری بازار آزاد را نیز برای انسان فاجعه‌بار می‌داند و خواهان تغییر جهان کنونی است. هابسبام در همان بخش پایانی ” عصر نهایت ها ” از لزوم ابقاء اتوریته ( قدرت سیاسی ) پاسخگو به مردم سخن می گوید. اما باز مشخص نیست که ساختار ‌این اتوریته چیست و قدرت‌اش از کجا ناشی می شود.
هابسبام در کتاب ” چگونه جهان را تغییر دهیم ” نیز بطور مشخص به‌این پرسش پاسخ نمی‌دهد .
پاسخ مارکس به پرسش بالا روشن است. مارکس طبقه کارگر را بنا به جایگاه‌اش در تولید اجتماعی، طبقه‌ای انقلابی می‌دانست که با رشد سرمایه‌داری رشد می‌کند و شرایط کار، زندگی و منافع طبقاتی‌اش او را در تقابل با مناسبات سرمایه‌داری قرار می‌دهد. از نظر مارکس، طبقه کارگر می تواند و ناگزیر است که برای رهایی خود، قدرت بورژوازی را سرنگون‌کند و جامعه دیگر، جامعه سوسیالیستی را جایگزین سرمایه‌داری سازد.
هابسبام اما با‌اینکه خود را مارکسیست می‌دانست با‌این نظر مارکس موافق نبود. او در یکی از مصاحبه های تلویزیونی گفت: در حالی که مارکس در مورد ماهیت بحران‌زای سرمایه‌داری، درست می گفت، نظرش در مورد طبقه کارگر درست نبود. به بیان دیگر هابسبام با تحلیل و نقد مارکس ازاقتصاد سرمایه‌داری هم نظر است اما با نتیجه‌گیری نقد او توافق ندارد. هابسبام خود را در اساس با مارکس تاریخ، با مارکس تحلیل‌گر نظام سرمایه‌داری همسو می بیند، اما با مارکس انقلاب کارگری و سوسیالیسم موافق نیست.
طبقه کارگر در چشم انداز تاریخی
هابسبام در کتاب ” چگونه جهان را تغییر دهیم” در انتقاد به دیدگاه رایج مارکسی ازنقش طبقه کارگر در تغییر سرمایه‌داری می گوید: ” اکنون روشن است که ‌این تصوری بی پایه بود که پرولتاریا بنا به ضرورت تاریخی، طبقه انقلابی بوده و یا خواهد بود ” ( چگونه جهان را تغییر دهیم ص 440)
هابسبام همچون تاریخ‌دان همانطور که ‌اشاره شد، عموما از پیش‌بینی آینده پرهیز می‌کند. بنابراین به نظر می رسد که‌این بخش از سخن او که می گوید درآینده نیز طبقه کارگر انقلابی نخواهد بود، بیشتر حاکی از ناامیدی او از وضعیت کنونی جنبش کارگری باشد تا نظری مبتنی بر تفکر و تحلیل. اما آنچه هابسبام‌اینجا در باره گذشته طبقه کارگر می گوید، تنها مخالفت با دیدگاه مارکس در مورد طبقه کارگر نیست، بلکه نفی تحلیل ها و ارزیابی پیشین خود هابسبام از نقش طبقه کارگر نیز هست.
فقط به چند نمونه نگاه کنیم : هابسبام در “عصر انقلاب” در فصلی با عنوان “کارگران فقیر” با ‌ترسیم تصویری روشن از شرایط کار، زندگی و مبارزات کارگران در دهه 1930 انگلستان، نشان می‌دهد که چگونه جنبش نوپای کارگری به آگاهی طبقاتی می رسد و کارگران، همچون یک طبقه در مقابل طبقه دیگر به میدان می‌ایند و به طور انقلابی عمل می کنند. هابسبام می نویسد : ” جنبش کارگری اوایل قرن نوزدهم ، دارای آگاهی طبقاتی و آمال طبقاتی بود. دیگر ” فقیر ” در مقابل ” ثروت‌مند ” قرار نگرفته بود، یک طبقه معین، طبقه کارگر یا پرولتاریا در مقابل طبقه دیگر، کارفرمایان و یا سرمایه داران قرار‌گرفته بود ” ( عصر انقلاب ص 209 ). هابسبام در ادامه می گوید که‌این جنبش تلاش می کرد : ” از اتحادیه کارگری و یا مدل تعاونی ، نه فقط برای کسب دستمزدهای بالاتر برای بخش های متشکل کارگران، بلکه برای شکست دادن تمامیت جامعه موجود و استقرار جامعه جدید استفاده‌کند ” ( همانجا ص 210)
از نظر هابسبام ، جنبش کارگری در‌این هنگام، سرشتی سوسیالیستی داشت و علیه نظامی که شرایط نکبت‌بار بر کارگران اعمال کرده بود به شیوه انقلابی عمل می کرد. می نویسد: ” جنبش کارگری، تشکلی بود برای حمایت از خود، برای اعتراض و انقلاب ” (همانجا ص214)
هابسبام در تحیل انقلاب های 1848 نیز به نقش کارگران و جنبش کارگری به عنوان پیگیرترین نیروی انقلابی تاکید می‌کند. او در توصیف انقلاب فوریه 1848 در فرانسه می گوید که طبقه بورژوازی و به ویژه بخش میانه‌رو آن، در هراس از مبارزات انقلابی کارگران، سازش با‌اشرافیت و دفاع از “نظم اجتماعی” را به تداوم انقلاب ‌ترجیح داد . هابسبام در فرازی از تحلیل خود، به نقش کارگران در آن انقلاب می‌پردازد و در کنایه به سخن‌گویان بورژوازی که تعریف شان از “پرولتاریا” توده فقیر و نا گاه بود، می نویسد ” انقلاب فوریه تنها توسط ” پرولتاریا” برپا نشده بود، بلکه یک انقلاب اجتماعی و آگاه بود. هدف آن فقط جمهوری بطور کلی نبود، بلکه جمهوری اجتماعی و دموکراتیک بود. رهبران آن سوسیالیست و کمونیست بودند و دولت موقت انقلاب در حقیقت شامل کارگری واقعی، مکانیکی به نام البرت بود. برای چند روز ‌این دولت مردد بود که پرچم‌اش باید سه رنگ باشد و یا پرچم سرخ قیام اجتماعی. ” ( عصر سرمایه 16)
هابسبام در ‌اشاره به شکست قیام کارگران پاریس در ژوئیه 1848 که نقطه عطف آن انقلاب بود، می گوید کارگران قیام‌کننده ” شکست خوردند و قتل عام شدند. آنها سخت جنگیدند و به سختی جان دادند، حدود 1500 نفرشان در جنگ خیابانی از پای در آمدند، – حدود دوسوم آنان طر‌ف‌دار دولت ( موقت) بودند- و بعد از شکست قیام، حدود 3000 نفر قصابی شدند و 12 هزار نفر دیگر دستگیر شدند. ” ( همانجا ص 17 ) .
هابسبام درهمان دوصفحه‌ای که در ” عصر سرمایه ” به کمون پاریس اختصاص داده به درستی می گوید که ” کمون قیام کارگران بود” او ابعاد وحشیگیری و جنایت بورژوازی و دولت‌اش علیه کمونارها که جرئت کرده بودند علیه بورژوازی قیام کنند و دولت خود را تشکیل دهند، نشان می‌دهد. می نویسد : ” چه کسی می‌داند که چند نفر از کمونارها کشته شدند، ورسایی ها به کشته شدن 17000 نفر اقرار کردند. اما‌ این رقم نمی تواند بیش از نصف رقم واقعی باشد. بیش از 43000 نفر دستگیر و محبوس شدند …‌این چنین بود انتقام “‌اشخاص محترم”. به‌این ترتیب، رودی از خون بین کارگران پاریس و “از آنها بهتران” جاری شد. و به‌این گونه بر‌پاکنندگان انقلاب اجتماعی‌دانستند که چه چیزی در انتظارشان خواهد بود اگر نتوانند قدرت را نگاه دارند ” )عصر سرمایه ص 169 )

این ها را هابسبام می گوید. و پیش از او مارکس در ارزیابی از انقلاب های 1۸48 ،نقش برجسته طبقه کارگر به عنوان پیگرترین نیروی انقلابی در‌این انقلاب ها را تشریح کرده بود، و در تحلیل تجربه کمون پاریس، آن را حکومت کارگران نامیده بود. با‌این حال٬ هابسبام در دهه های پایانی عمر خود بر آن بود که نظر مارکس در مورد طبقه کارگر نادرست است و پرولتاریا طبقه انقلابی نبوده است و نخواهد بود.
هابسبام در سال 1978 در سخنرانی مشهوری تحت عنوان ” مارش پیش رونده (جنبش) کار متوقف شده است ” (6) بطور مشخص به تحلیل جنبش کارگری بریتانیا از اوایل قرن بیستم به بعد می پردازد. او همان طور که از عنوان سخنرانی پیداست، نتیجه می گیرد که‌این جنبش از پیش روی باز‌ایستاده است. او در آغاز یادآور می شود که در تحلیل‌این جنبش از متد مارکس استفاده و سعی خواهد کرد که ‌این جنبش را در ” پرتو تغییر ساختاری سرمایه‌داری و پرولتاریا ” مورد بررسی قرار‌دهد. او سپس با توضیح رشد تکنولوژی و کاربرد هر چه بیشتر آن در تولید سرمایه‌داری، نشان می‌دهد که بطور تدریجی و در طول چند دهه از تعداد کارگران یدی نسبت به کل جمعیت کارگری کاسته شده است. برای نمونه، یاد آور می شود که نسبت تعداد کارگران یدی به کل طبقه کارگر که در سال 1911، 75 درصد بود، در سال 1931 به 70 درصد، در سال 1961، به 64 درصد و در سال 1976 به 50 درصد کاهش یافته است.
هابسبام، در جای دیگر از سخنرانی با‌اشاره به‌اینکه کارگران یدی بطور تاریخی نیروی اصلی احزاب کارگری و کمونیستی بوده اند، کاهش نسبی درصد کارگران یدی نسبت به کل طبقه کارگر را یکی از دلایل عدم رشد جنبش کارگری می‌داند. در سطح دیگری از بحث او به رشد بخش خدمات عمومی می پردازد و با‌اشاره به افزایش چشم گیر کارگران بخش خدمات عمومی، بطور کلی وجود رقابت و انشقاق در بخش های مختلف طبقه کارگر را دلیل دیگر عدم رشد جبنش کارگری می‌داند. هابسبام در همان حال تاکید می‌کند که تغییرات ساختاری در سرمایه‌داری و تاثیر آن بر جمعیت کارگری ، همان‌گونه بوده است که مارکس پیش‌بینی می‌کرد: و آن‌اینکه اعضای طبقه کارگر یعنی کلیه کسانی که در ازای دستمزد، نیروی کارشان را می فروشند، نسبت به کل جمعیت افزایش یافته است.
هابسبام در سخنرانی خود توضحیح نمی‌دهد که چرا باید کاهش نسبی کارگران یدی و رقابت درون طبقه کارگر -که بطور تاریخی در جنبش کارگری وجود داشته- لزوما به کاهش نفوذ احزاب کارگری و سوسیالیستی و یا به عدم رشد جنبش کارگری بیانجامد . به هر رو هابسبام به‌این نتیجه می رسد که به دلیل تغییرات فوق، پیش روی جنبش کارگری در بریتانیا از 25 تا 30 سال پیش متوقف شده است.
هابسبام در اثبات نظر خود مبنی بر توقف رشد جنبش کارگری بریتانیا ، به دو معیار استناد می‌کند: اول، عدم افزایش نسبی اعضای اتحادیه های کارگری نسبت به کل کارگران، و دوم، عدم افزایش آرای حزب کارگر در انتخابات عمومی. (7)
هابسبام ‌این دومعیار را نیز فرض پذیرفته شده می انگارد و نمی گوید که چرا باید موقعیت جنبش کارگری را با دو معیار فوق سنجید. بدون ‌تردید نمی توان از جنبش کارگری سخن گفت اگر کارگران بطور کلی هیچ تشکلی از خود نداشته باشند. اما وجود تشکل های کارگری و تعداد کارگران متشکل در آنها به خودی خود مبنای دقیقی برای ارزیابی و سنجش موقعیت جنبش کارگری در کشوری معین نیست. در ارزیابی از موقعیت جنبش کارگری ضروری است که ساختار، عملکرد و سیاست حاکم بر تشکل های کارگری و نقش آنها در مبارزه کارگران و نیز تجربه مبارزاتی کارگران و تفکر حاکم بر جنبش کارگری را در نظر‌گرفت. بی‌تردید موفقیت کارگران در مبارزه برای افزایش دستمزدها، بهبود شرایط کار و زندگی و بطور کلی تحمیل خواسته خود به سرمایه‌داری، از جمله از طریق اتحادیه های موجود کارگری، نشانه پیشروی جنبش کارگری است. اما مهمترین موضوع در این میان ، خود‌این مبارزه است و نه رشد کمی اتحادیه های کارگری.
هابسبام در سنجش موقعیت جنبش کارگری، با مبنا قرار دادن درصد کارگران متشکل در اتحادیه های کارگری، و آرای حزب کارگر، ‌این موضوع را نادیده می گیرد که رهبری اتحادیه های کارگری و حزب کارگر( حتی زمانی که هنوز‌این حزب از دولت رفاه حمایت می کرد و سیاست های اقتصادی نیولیبرال را در دستو کار خود قرار نداده بود ) با ‌ترویج رفرمیسم و سازشکاری در جنبش کارگری بریتانیا، عملا مانع از پیش‌روی واقعی‌این جنبش شدند. موقعیت نه شکست و نه پیروزی جنبش کارگری، به ویژه از جنگ دوم جهانی تا اواخر دهه هفتاد (زمان سخنرانی هابسبام) ، تا حدود زیادی ناشی از نوع عملکرد اتحادیه های کارگری و حزب کارگر بود. به عبارت دیگر اتحادیه های کارگری و حزب کارگر بخشی از مشکل جنبش کارگری در بریتانیا بوده اند تا معیاری برای سنجش پیشروی آن.
بعلاوه هابسبام خود از دریچه و منظر رفرمیسم به جنبش کارگری می نگرد. او ‌این فرض و یا توهم که اساس رفرمیسم بر آن قرار دارد را می پذیرد که گویا جنبش کارگری می تواند با حرکتی تدریجی و در خطی مستقیم به پیش برود و کارگران بیش از پیش از رفاه بیشتری در جامعه سرمایه‌داری بر خوردارشوند.
از لحاظ تاریخی اما جنبش کارگری هیچگاه روندی تدریجی و گام به گام نداشته است. فراز و فرودها و نقطه عطف ها مانند هر جنبش دیگری در سرشت ‌این جنبش است. و اصولا ‌اینکه در‌این فراز و فرود ها و نقطه عطف ها، کارگران به عنوان یک طبقه چگونه عمل می کنند، تعیین کننده است. کمون پاریس و برپایی شوراهای کارگری در انقلاب های 1905 و 1917 روسیه نمونه‌ای از‌این نقطه عطف هاست. نه کمون و نه شورا ها ادامه رشد تدریجی و یا حتی جهشی تشکل های موجود کارگران در روسیه و فرانسه نبودند، بلکه نقطه عطف هایی بودند که در آن طبقه کارگر خیزی بلند بر داشت تا خود سرنوشت خویش را بدست گیرد. نمونه منفی چنین نقطه عطفی را می توان در جنبش کارگری و سوسیال دموکراسی آلمان در پیش از جنگ جهانی اول دید.طبقه کارگر آلمان در مبارزه‌ای طولانی و تدریجی توانست بزرگترین اتحادیه های کارگری آن دوران را ‌ایجاد‌کند. حزب سوسیال دموکرات آلمان، همان گونه که هابسبام نیز‌اشاره می‌کند، در آستانه جنگ اول جهانی یک میلیون عضو داشت که تقریبا همه آنان کارگر بودند. اما جنبش کارگری‌ای که‌ این‌چنین متشکل بود به دلیل سلطه رفورمیسم، در مرحله تعین‌کننده، فلج شد و از حرکت باز‌ایستاد. اکثریت رهبری حزب علیه جنگ موضع نگرفت، و بخش قابل توجهی از آنان از دولت خودی در جنگ پشتیبانی کردند. ریشه های شکست انقلاب آلمان در 1918 را می توان تا خاک های رفرمیسم حاکم بر جنبش کارگری در دهه پیش از جنگ دنبال کرد.
افزون برآن ‌اینکه کارگران در جامعه سرمایه‌داری و تحت حاکمیت بورژوای می توانند به تدریج به خواسته های خود دست یابند و مدام به رفاه بیشتری برسند توهم است. زیرا بهبود شرایط کارگران و کسب رفاه بیشتر در مرحله معین ، به ویژه در هنگام بحران سرمایه‌داری، با سد سودآوری سرمایه مواجه خواهد شد. در چنین شرایطی بورژوازی دیگر نه تنها عقب نشینی نخواهد کرد بلکه برای ابقا سود و منافع طبقاتی‌اش بطور قاطع دست به عمل خواهد زد و به جنبش کارگری یورش خواهد برد . در ‌این شرایط اگر جنبش کارگری، آگاهی ، آمادگی ، شهامت و تشکیلات رزمنده نداشته باشد، شکست خواهد خورد و طبقه کارگر ممکن است که انچه را که تا کنون بدست آورده را نیز از دست بدهد.
جنبش کارگری بریتانیا که موضوع سخنرانی هابسبام است، در دهه بین 1975 تا 1985 دقیقا با چنین شرایطی روبرو شد. سرمایه‌داری انگلستان در 1973 در بحران فرو رفت. حزب کارگر که در 1974 به قدرت رسیده بود با اتخاذ سیاست های ضد کارگری تلاش کرد که بار بحران سرمایه‌داری را بر دوش کارگران بگذارد. مبارزات گسترده اما پراکنده کارگران علیه سیاست های دولت حزب کارگر به موفقیت نینجامید. در انتخابات سال 1979 حزب کارگر جای خود را به دست‌راست‌ترین دولت بعد جنگ جهانی دوم، یعنی دولت تاچر داد. شکست دادن جنبش کارگری که از نظر بورژوازی بیش‌ازحد قدرت‌مند شده بود از برنامه های اصلی دولت محافظه کار تاچر بود. دولت با آمادگی و با تدارک از پیش، مبارزترین‌ بخش طبقه کارگر بریتانیا یعنی معدن‌چیان را هدف قرار داد و مجبورشان کرد که واکنش نشان دهند. 30000 معدنچی در 1984 دست به اعتصابی زدند که برایش آمادگی نداشتند. با‌این وجود اعتصاب یک سال به طول انجامید و معدنچیان دلیرانه جنگیدند. اما حزب کارگر و کنگره اتحادیه های کارگری از اعتصاب حمایت نکردند. آنها کنار‌ایستادند، و معدن چیان به همان سختی که مبارزه کرده بودند، شکست خوردند .
اعتصاب معدن‌چیان نقطه عطفی در جنبش کارگری بریتانیا بود. حمایت دیگر بخش‌های طبقه کارگر از معدن‌چیان می توانست، دولت را به زانو در آورد و سرنوشت جنبش کارگری را به گونه‌ای دیگر رقم زند. اماچنین نشد. شکست معدن‌چیان سر آغاز شکست های دیگر و آغاز افول جنبش کارگری و پیش‌روی بورژازی بریتانیا برای نزدیک به سه دهه شد.‌این جنبش به رغم پیروزی هایش در چند نبرد بعدی، تاکنون نتوانسه است بطور کامل از آن شکست کمر راست‌کند. در نتیجه‌ی آن شکست و در سراشیبی قرار ‌گرفتن جنبش کارگری است که اکنون بورژوازی انگلستان می تواند برمتن عمیق‌ترین بحران اقتصادی سرمایه‌داری از زمان جنگ دوم به‌این سو، با اعتماد به نفس، برنامه ریاضت اقتصادی فلاکت بار را بر طبقه گارگر و بطور کلی بر اکثریت جامعه اعمال‌کند، بی آنکه از واکنش جنبش کارگری چندان نگرانی‌ای داشته باشد.
نتیجه‌ای که هابسبام در پایان آن سخن رانی می گیرد هنوز‌این نیست که که طبقه کارگر و یا پرولتاریا، انقلابی نبوده است و یا نخواهد بود. او در آن سخنرانی هنوز فعالین کارگری و سوسیالیستی را به اقدام و فعالیت برای تغییر اوضاع فرا‌می‌خواند. اما تغیرات مورد نظر و مطلوب او کماکان رشد اتحادیه های کارگری و افزایش آرای حزب کارگر بود . اما دیدیم که چنین نشد. هابسبام زنده ماند وبا چشم خود، شکست اعتصاب معندچیان و در واقع شکست جنبش کارگری انگلستان در یک نبرد مهم و نیز چرخش کامل حزب کارگر از یک حزب دولت رفاه به حزب مدافع پروپاقرص اقتصاد بازار آزاد را دید.
او در دهه های پایانی عمر چنانکه ‌اشاره شد، دیگر امکان بازگشت به دولت رفاه را ناممکن و از سوی دیگر سرمایه‌داری بازار آزاد را نیز شکست خورده می‌دانست. او در ارزیابی‌اش از شرایط اجتماعی در اواخر دهه اول هزاره سوم گفت: ” ممکن است ما شکست خورد باشیم، اما طرف‌داران ” توسعه بازار آزاد ” – دیدگاهی که بین سالهای 1973 تا 2008 آن‌چنان سیطره داشت- نیز شکست خورده اند”.(8)
همه ‌این ها اما از نظر هابسبام به معنای “پایان تاریخ” نبود. او نسبت به آینده تاریک هشدار می داد و همچنان خواهان تغییر جهان بود. و همین وجه تمایز او با رفرمیست ها است. اگر چه با معیاری سخت‌گیرانه می توان گفت، هابسبامان در گستره سیاست و استراتژی از رفرمیسم فرا‌تر نمی رود، اما در همان حال باید گفت او حداقل در اواخر عمر خود بر خلاف رفرمیست ها و از جمله بخش اعظم رهبران اتحادیه های کارگری که سرمایه‌داری را فرض قرار می‌دهند و یا از آن دفاع می‌کنند، نه تنها مدافع سرمایه‌داری نبود بلکه از مبارزات ضدسرمایه‌داری دفاع می کرد. او در 2008 در رابطه با خطر انحراف جنبش ضد سرمایه‌داری به جنبش ضد جهانی‌شدن هشدار می داد و می‌گفت لازم است “گرایش کنونی در بین فعالان رادیکال در تبدیل حرکت ضد سرمایه‌داری به حرکت ضد جهانی شدن کنار گذاشته شود” (9)
اما‌ایراد و نقص بنیادی دیدگاه هابسبام در عرصه سیاست و استراتژی‌ این است که او چشم‌اندازی از جامعه آینده که می باید جای گزین سرمایه‌داری بازار باشد، ارائه نمی‌دهد . بعلاوه و مهمتر با بیان ‌این نظر که طبقه کارگر انقلابی نیست، سوژه انقلابی در نظریه مارکس را حذف می‌کند، بی انکه بتواند سوژه و یا سوژه های دیگری برای تغییر جهان کنونی نشان‌دهد.
اما سیاست و استراتژی، گستره ای نیست که نام هابسبام در ان برجسته باشد. در این گستره او اگر پروازی دارد پرواز ی نزدیک به سطح است. تاریخ، و پژوهش تاریخی اما سپهری است که هابسبام در ان اوج گرفت، و در همان اوج نیز خواهد ماند.

پا نوشته ها
1 چهارگانه ها؛ عصر انقلاب ، عصر سرمایه، عصر امپراطوری و عصر نهایت‌ها و نیز سه اثر دیگر هابسبام یعنی “ملت و ملی‌گرایی”، “جهان در آستانه قرن بیست و یکم” و “صنعت و امپراطوری” به فارسی ‌ترجمه شده اند.
2 – گاردین 10 ژوئیه 1997
3- نیو لفت ریویو، شماره 77 سپتامبر/ اکتبر 2012
4- http://www.socialistreview.org.uk/article.php?articlenumber=12143
5- http://www.socialistreview.org.uk/article.php?articlenumber=8160
5- گاردین 10 ژوئیه 1997
6-http://www.amielandmelburn.org.uk/collections/mt/pdf/78_09_hobsbawm.pdf
7- در مورد تعداداعضای اتحادیه ها٬ هابسبام با استناد به آمار توضیح می‌دهد که در سال 1900 تنها 13 درصد از کارگران در اتحادیه ها متشکل بودند. امابارشدو پیش روی جنبش کارگری،اعضای اتحادیه ها در سال 1948، به 45 درصداز کل کارگران افزایش یافت.او می گوید ‌این روند از آن زمان متوقف شد بطوریکه در 1978 نیز، تنها 46 در صد کارگران در اتحادیه ها متشکل بودند. در مورد آرا حزب کارگر نیز هابسبام می گوید که آرای این حزب در انتخابات عمومی از سال 1900 رو به افزایش نهاد؛ به گونه‌ای که‌این حزب در سا ل 1951 توانست 49 درصد از آرا به خوداختصاص ‌دهد، اماازآن زمان به بعد، صرف نظراز نوسان هایاندک، آرای‌این جزب افزایش نیافته است؛ به طوری که در اتنخابات سال 1974‌این حزب با 40 درصد آرا به قدرت رسید.
لازم به یاد آوری است از زمان سخنرانی هابسبام در سال 1987 به‌این‌سو تعداد کارگران متشکل در اتحادیه هم از نظر مطلق و هم از نظرنسبی کاهش یافته است. برای نمونه تعداد مطلق اعضای اتحادیه در سال 1980 به بالاترین رقم خود یعنی به حدود 13 میلیون نفر رسیداما ازآن به بعد این رقم سیر نزولی یافت به گونه ای که در حال حاضر‌این رقم به کمتر از 6 ملیون نفر کاهش یافته است. از نظر نسبی نیز کارگران متشکل در اتحادیه های کارگری فقط حدود 25 در صد از کل کارگران را تشکیل می دهند.

8- نیو لفت ریویو، شماره 77 سپتامبر/ اکتبر 2012

9- سامان نو شماره 8 و 9 ، اهمیت کنونی مارکس 150 سال بعد از‌گروندریسه ) .

Bookmark the پیوند یکتا.

نظرات بسته شده است.