باز خوانی مه 68 پس از گذشت 40 سال

سامان نو ، نشریه پژوهش های سوسیالیستی

سامان نو ، نشریه پژوهش های سوسیالیستی

- نویسنده: آلن بادیو
- برگردان سهراب معینی
- ویراستار: علی اشرافی

- مایلم این بحث را با این پرسش اغاز کنم : چرا پس از گذشت 40 سال از جنبش دانشجویی 1968 در فرانسه این همه سرو صدا به پا شده، انواع مقالات به چاپ رسیده و بحث و تفسیرها در وسایل ارتباط جمعی به راه افتاده است؟ چرا هیچ کدام از این ها در بیستمین و یا سی امین سالگرد این رویداد وجود نداشتند؟
اولین پاسخ بسیار بدبینانه است: ما اکنون می توانیم مه 68 را بزرگ بداریم ، زیرا متقاعد شده ایم که مه 68 مرده است. چهل سال پس از این رویداد ، هیچ چیزی از آن باقی نمانده است. یا آن گونه که کوهن بندیت Cohn Bendit – که زمانی از چهره های سرشناس مه 68 بود و اکنون به یک سیاست مدار معمولی تبدیل شده است – می گوید: « بی خیال مه 68» ما اکنون در جهانی کاملا متفاوت با آن روزگار بسر می بریم. شرایط کاملا تغییر کرده و بنابراین می توانیم بهترین سال های عمرمان را با وجدانی آسوده جشن بگیریم و هر آن چه پس از آن روی داده است برای ما کوچک ترین اهمیتی ندارد. آن چه که باقی مانده، تنها نوستالژی است و فولکلور.
پاسخ دوم و حتی بد بینانه تری نیز وجود دارد که می گوید ما مه 68 را بزرگ می داریم زیرا نتیجه واقعی و قهرمان واقعی 68 سرمایه داری نئولیبرال لجام گسیخته است. ایده های آزادی خواهانه 68 یعنی دگرگونی شیوه زندگی مان، فرد گرایی و اشتیاق” سرخوشی ” به خاطر گل روی سرمایه داری پست مدرن و جهان تجملی و مصرف گرایانه اش به واقعیت پیوسته است و در نهایت ” سرکوزی” خود، محصول مه 68 است. بزرگداشت مه 68 آن گونه که آندره گلوکمن Andre Glockmann ما را به انجام آن دعوت می کند ، به معنای بزرگداشت نئولیبرالیسم غربی است که ارتش آمریکا، شجاعانه در مقابل بربریت از آن دفاع می کند.
در این جا مایلم این دیدگاه¬های مایوسانه را با برخی فرضیه¬های خوش¬بینانه در مورد این¬ که بزرگداشت چه چیزی را بر گزار می کنیم در تقابل قرار دهم.
نخستین نکته آن است که توجه به ” 68″ به¬ ویژه از سوی بسیاری از جوانان، درست بر عکس، واکنشی است ضد سرکوزی. حتی با توجه به این که اهمیتش این همه مورد انکار قرار گرفته، انگار ما بدین خاطر به عقب بر می گردیم تا به مه 68 نگاهی دوباره بیندازیم، که این جنبش منبع بالقوه¬ای از الهام و نوعی شعر تاریخی بود که به ما شهامت جدیدی می دهد و ما را، که اکنون در عمق نا امیدی هستیم ، به عمل امیدوار می کند.
فرضیه ی خوش بینانه تردیگری نیز وجود دارد که حتی وجه رسمی ، کالایی و تحریف شده ی این بزرگداشت نیز می¬تواند ایده ی “جهان اجتماعی و سیاسی دیگری ممکن است،” را از دیده ها پنهان کند. و آن ایده سترگ تغییرات بنیادی به اسم “انقلاب” که 200 سال در جریان بود واینک چهل سال است که ذهن مردمان این کشور را به خود مشغول کرده – وهنوز هم به رغم آن چه رسما وانمود می شود که کاملآ شکست خورده است – همچنان در حال گسترش است .
برای روشن شدن مطلب باید اندکی به عقب بر گردیم.
باید یک نکته اساسی را در یابیم: علت آن که چرا این بزرگداشت این قدر پیچیده است و به فرضیات کاملا متضاد دامن می زند ، آن است که خود مه 68 رویدادی بسیار پیچیده بود. و بسیار مشگل است که به راحتی ، آن را به یک تصویر واحد و ساده تقلیل دهیم . می خواهم علت این اختلاف نظر در باره ی مجموعه ی پیچیده و همگن مه 68 را بنمایانم.
در واقع چهارمه 68 متفاوت وجود دارد. قدرت و ویژگی و تمایز مه 68 فرانسه آن است که این رویداد، چهار فرایند درهم تنیده و مرکب، که در تحلیل نهایی تا حد زیادی همگن بودند، را باهم ترکیب کرده بود. وعلت آن که چرا تفسیر های این رویداد، این همه با هم متفاوت اند آن است که هر یک از آن ها معمولا یک جنبه و وجه آن را در نظر می گیرند و نه جامعیت در هم تنیده و پیچده¬ای که به آن عظمت واقعی می بخشد. بگذارید این گره را باز کنیم .
مه 68 بدواً یک شورش بود، طغیانی توسط دانش آموزان و جوانان دانشگاهی. این آشکارترین و شناخته شده ترین وجه آن است وجه و چهره ای که قدرت مندترین تصویر ها را از آن ساخته است و ما اکنون به بازبینی آن پرداخته ایم: تظاهرات وسیع توده ای، سنگر بندی ها، درگیری با پلیس و غیره. به نظر می رسد که ما باید سه مشخصه ی خشنوت، سرکوب و شور و شوق عمومی را در این تصاویر از هم جدا کنیم .
اول: این شورش در زمان خود پدیده ای جهانی بود. ( از جمله در مکزیک، آلمان، چین، ایتالیا، آمریکا و …). بنابراین پدیده ای صرفاً فرانسوی نبود. دوم: باید به خاطر آوریم که دانش آموزان و دانشجویان دانشگاه ها تنها، بخش اندکی از کل جوانان کشور بودند. در سال های دهه 60، بین 10 تا 15 درصد جوانان موفق به گرفتن دیپلم می شدند. پس وقتی از محصلین و دانشجویان مدارس و دانشگاه ها صحبت می کنیم در مورد بخش کوچکی از جوانان سخن می گوییم که آنها نیز از توده وسیع جوانانِ طبقه ی کارگر جدا بودند. سوم: عناصر جدید این رویداد به دو دسته تقسیم می شدند: از یک سو قدرت شگرف ایدئولوژی و سمبل هایش ( ادبیات مارکسیستی و ایده ی انقلاب) و از سوی دیگر، به کار گیری خشونت. این خشونت ممکن است دفاعی و ضد سرکوب بوده باشد، اما به هر حال خشونت بود. و این همان است که به این طغیان رنگ و بوی خاص می بخشد. تمامی این ها یک 68 را می سازند.
دومین مه 68، که با اولی کاملا متفاوت است- بزرگ ترین اعتصاب عمومی در تمام تاریخ فرانسه بود. از بسیاری جنبه ها، این اعتصاب، اعتصابی کلاسیک به حساب می آمد که در کارخانجات بزرگ اطراف بر پا و عمدتا توسط اتحادیه های کارگری و بویژه CGT سازمان دهی شده بود که آخرین اعتصاب بزرگ از این نوع ، یعنی جبهه ی توده ای بود. می توان گفت که با توجه به وسعت و عمومیتش، تاریخاً بافتی متفاوت از شورش جوانان داشت. یعنی به بافتی تعلق داشت که اگر بخواهیم تاریخی تر نگاه کنیم، من آن را متعلق به “چپ” می نامم. با توجه به آنچه گفته شد این اعتصاب از عناصر اساسا نوین و کاملا بدیعی نیز الهام گرفته بود.
در این جا سه نکته قابل ذکر است: 1- فراخوان و تصمیم به اعتصاب، در کل، هیچ ارتباطی با نهاد های رسمی طبقه کارگر نداشت. در اکثر موارد جنبش توسط گروهی از کارگران جوان در خارج از سازمان های اتحادیه ای بزرگ – که بعدها بیشتر برای کنترل کردنش به آن پیوستند – بر پا شد. بنابراین در جنبش کارگران مه 68 عنصری از شورش ذاتاً “جوانانه” وجود داشت. این کارگران جوان حرکت خود را ” اعتصاب گربه ی وحشی” می نامیدند تا خود را از ” روزهای عمل” اتحادیه های سنتی متمایز کنند. باید توجه کرد که این اعتصاب های گربه وحشی بسیار زودتر یعنی از اوایل سال 1967 اغاز شده و تا ماه مه 68 ادامه یافته بود. در نتیجه مه 68 کارگران تنها متاثر از مه 68 دانشجویان نبود. این حلقه ی ارتباط تاریخی بین جنبش سازمان یافته ی جوانان تحصیل کرده و جنبش کارگران، کاملا نامتعارف بود. عنصر اساسی دوم: اشغال سیستماتیک کارخانه ها در این دوره، آشکارا، یکی از میراث های اعتصاب بزرگ 1936 و 1947 بود که این بار در سطحی وسیع تری انجام می گرفت. تقریبا تمامی کارخانه ها اشغال شد و پرچم سرخ بر فراز آن ها به اهتزار در امد. چه تصویر با شکوهی! باید می دیدید که این کشور با آن همه کارخانه و پرچم سرخ بر فراز شان چه حالتی داشت. هر کس که این همه را دیده باشد هر گز آن را فراموش نخواهد کرد. سومین عنصر ” سخت”: که در این سال ها و پس از آن به وجود آمدند، گروگان گرفتن روسا و درگیری با ” نیروهای امنیتی” در کشور های پیرامونی بود و این همان خشونتی است که من هم اکنون از آن سخن گفتم. این خشونت نه تنها در درون جنبش دانش آموزی و دانشجویی ، بلکه در درون جنبش کارگری نیز امری پذیرفته شده بود. ما سر انجام برای پایان بخشیدن به بحث مان در باره ی 68 دوم ، باید به خاطر آوریم که با توجه به تمامی آن چه گفتیم ، این مسئله که جنبش تا چه حد ادامه باید پیدا کند و چگونه کنترل شود، همچنان مساله ای اساسی بود. بین خواست CGT برای کنترل جنبش و آن چه جنبش انجام می داد – آنگونه که خاویر ویگنا ی مورخ آن را ” سر پیچی از فرمان طبقه کارگر” می خواند – تضاد وجود داشت و در درون جنبش اعتصابی نیز این تضاد قابل مشاهده بود. تضاد ها بسیار شدید بودند و نشانه های آن را در رد کردن پروتکل ” گرنل” از سوی کارگرانِ ” رنوبیانکور” می توان دید . آن ها با این کار علیه تلاش های در حال انجام برای حل اعتصاب عمومی از طریق مذاکرات کلاسیک، می شورید.
می 68 سوم و به همان اندازه همگنی هم وجود دارد که من آن را “مه آزادی خواهانه” می نامم. این مه با فضای اخلاقی ، تغییر روابط جنسی و آزادی های فردی سر و کار دارد . این مساله به جنبش زنان و سپس حقوق همجنس گرایان و رهایی تمام امکان بروز داد و هم چنین ایده ی جدید تاثیر زیادی بر فضای فرهنگی گذاشت و اشکال نوی از بیان سیاسی، شیوه ی جدیدی از عمل جمعی، گشایش فضا برای خلاقیت و ابتکار فردی را بر جای گذاشت. این نیز تمایزی با می 68 است که می توان آن را ایدئولوژیک خواند و هر چند که در پاره ای موارد به نوعی از سانتی مانتالیسم و میهمانی های مبتذل جوانان میدان می داد، اما همچنان با روحیه ی عمومی این رویداد همساز بود. در این مورد کافی است به قدرت گرافیکی پوسترهایی که در استودیوهای دانشکده های هنرهای زیبا در “ماه مه” طراحی شدند اشاره کنیم.
باید به خاطر آورد که این سه جزء ، هر چند تا حدودی هم پوشانی داشتند، اما، کاملا متمایز بودند و حتی تضاد های شدیدی با هم داشتند. برخورد های شدیدی بین چپ جدید و چپ کلاسیک و هم چنین چپ جدید سیاسی به نمایندگی تروتسکیسم و مائوئیسم و چپ جدید فرهنگی که به آنارشیسم متمایل بود نیز وجود داشت. تمامی این ها تصویری ناهمرنگ و رنگارنگ از مه 68 را نشان می دهند. در مه 68 زندگی سیاسی شدیدا پر تنش و با انبوهی از تضاد محاصره شده بود.
هر یک از این اجزای سه گانه را یک مکان به طور سمبلیک نمایندگی می کرد: سوربون اشغال شده توسط دانشجویان؛ کارخانجات بزرگ اتومبیل سازی، به ویژه بیانکور، به وسیله کارگران و اشغال ادئون به وسیله هواداران آزادی. سه جزء ترکیبی ، سه مکان، سه نوع از سمبلیسم و گفتمان و بنابراین سه صورت حساب متفاوت به دست می دهند. بنا بر آنچه تا کنون گفتیم هنگامی که امروزه از ماه مه 68 سخن می گوییم، منظورمان کدام مه 68 است.
می خواهم اینجا تاکید کنم که هیچ یک از این سه جزء مهمترین نبودند ، زیرا مه 68 چهارمی هم وجود داشت. و این مه بود که اهمیت اساسی داشت و رویدادهای آینده را رقم زد. توضیح آن بسیار دشوار است، زیرا این رخداد بیشتر به تدریج و مرور بروز کرد و نه به صورت انفجاری ناگهانی. و این همان است که پس از ماه خجسته ی مه خود را نشان داد و سال های پر التهاب سیاسی پس از آن فرا رسید. هرچند درک آن در صورت چسبیدن به شرایط و علل اولیه پیدایش آن مشکل است اما، مه 68 بر دهه ی 1968- 1978 تسلط داشت. پس از آن بود که با پیروزی “اتحاد چپ” و سال های نکبت بار میتران سرکوب شد. بنابراین بهتر است از ” دهه 68″ صحبت کنیم تا از مه 68 . در فرایند مه 68 چهارم، دو سیما از اهمیت بیشتری بر خوردارند. سیمای نخست، وجود این اعتقاد است که از 1960 به این سو، ما شاهد پایان گرفتن یک مفهوم قدیمی از سیاست هستیم که به دنبال آن جستجو برای یافتن مفهوم جدیدی از سیاست در سراسر دوره 80- 1970 متوقف شد. تفاوت بین عنصر چهارم و سه عنصر پیشین این است که هم و غم اش این مسئله بود: سیاست چیست؟
در آن زمان این سئوال ، سئوالی تئوریک و بسیار مشکل بود. اما محصول تجربه های بی واسطه بسیاری بود که مردم با شور و شوق فراوان خود را با آن درگیر می دیدند. آن مفهوم قدیمی که ما کوشیدیم گریبان خود را از آن برهانیم بر این ایده ی مسلط مبتنی بود که چیزی به نام عامل تاریخی وجود دارد که امکان رهایی کل بشریت را فراهم می آورد. این ایده را همه ی فعالین سیاسی “اردوگاه انقلابی ” آن دوره پذیرفته بودند که در سطح وسیع، طبقه کارگر، پرولتاریا، و برخی اوقات خلق – هر چند که در مورد اجزا تشکیل دهنده و اندازه آن مناقشه بود- توافق همگانی وجود دارد. این ایده مشترک که یک عامل ” مادی ” در واقعیت اجتماعی هست که امکان رهایی بشر را فراهم می آورد، احتمالا بزرگترین تفاوت بین آن زمان و اکنون است.
در عین حال سال های سرد و سیاه دهه 1980 را هم داشتیم . در آن زمان فکر می کردیم که سیاستِ رهایی دیگر نه یک ایده ی صرف و ارادی، و نه یک تلقین اخلاقی است بلکه، در خودِ واقعیت اجتماعی نهفته است و بر مبنای آن نیز برنامه ریزی می شود . یکی از کاربرد های آن اعتقاد این بود که این عامل مادی باید به صورت یک نیروی ذهنی در می آمد ، یعنی این که یک هستی اجتماعی باید به یک عامل ذهنی تبدیل می شد. این ایده برای آنکه به واقعیت تبدیل شود باید توسط یک سازمان مشخص نمایندگی می شد و این دقیقا همان است که ما حزب می نامیم، یک حزب طبقه کارگر یا خلق، و این حزب باید در هر کجا که امکان اعمال قدرت یا دخالت وجود داشت، حضورمی یافت. قطعا در آن زمان بحث های گسترده ای در مورد چگونگی این حزب وجود داشت.آیا این حزب موجود بود، باید به وجود می آمد و یا باز سازی می شد؟ چه شکلی باید پیدا می کرد؟ و غیره. اما یک توافق اساسی وجود داشت و آن این که یک عامل تاریخی هست و این عامل باید سازمان دهی شود. آشکار است که آن سازمان سیاسی باید یک پایگاه اجتماعی در سازمان های توده ای می داشت که بلاواسطه در واقعیت اجتماعی ریشه داشته باشد. و همین مسئله بود که موضوع نقش اتحادیه های کارگری ، روابط آنها با حزب و این که معنای اتحادیه گراییِ مبتنی بر مبارزه طبقاتی چیست را مطرح کرد.
این به ما چیزی را می دهد که امروزه بیشتر زنده است: این ایده که در فعالیت سیاسی برای رهایی دو ضلع وجود دارد: اول این که جنبش های اجتماعی با خواست های خاص خود وجود دارند که اتحادیه های کارگری، سازمان های طبیعی آن ها هستند و سپس ایده حزب می آمد که عبارت بود از حضور در تمامی مکان های ممکن قدرت و به تعبیر دیگر آوردن قدرت و محتوای جنبش های اجتماعی به آن حزب. این را شاید بتوان سیاست رهایی کلاسیک نامید. در ” 68″ این مفهوم را تمامی بازیگران صحنه پذیرفته بودند و همه با یک زبان و ادبیات سخن می گفتند. مهم نبود که این ها بازیگران نهادی مسلط بودند یا تظاهرکنندگان، کمونیست های ارتدکس ، چپ های نو، مائوئیست ها و یا تروتسکیست ها ، همه ی این ها واژه های طبقات، مبارزات طبقاتی ، رهبری پرولتاریایی مبارزات، سازمان های توده ای و حزب همه را به یک سان به کار می بردند. آشکار است که اختلاف های شدیدی در مورد مشروعیت و اهمیت این جنبش ها وجود داشت. اما همگان از یک زبان استفاده می کردند و “پرچم سرخ” پرچم همگان بود. من اصرار دارم که مه 68 علیرغم تضاد های وحشتناکی که در درون خود داشت تحت پرچم سرخ متحد شده بود. می 68 آخرین باری بود، حد اقل تا امروز و یا شاید تا فرداها نیز، که پرچم سرخ بر فراز تمامی کشور، کارخانه جات و محلات مسکونی به اهتزاز در می آمد. امروز ما به ندرت جرات می کنیم آن را بر افرازیم. همچنان که به پایان ماه می نزدیک می شدیم ، آن را می دیدیم که هنوز از پنجره ی آپارتمان های بخشی از بورژوازی نیز دراهتزاز است.
اما واقعیت پنهان که به تدریج خود را نشان داد، آن بود که که این زبان مشترک که سمبل اش پرچم سرخ بود ، در واقع در حال پژمردن است. یک ابهام اساسی در مورد می 68 وجود داشت: زبانی که توسط همگان تکلم می شد در حال مردن بود. نوعی از فقدان موقتی تمایز بین آن چه که آغاز شده بود و آن چه که در حال مردن بود، وجود داشت و این همان چیزی است که آن شدت اسرار امیز را به مه 68 می بخشد.
از لحاظ عملی این آغاز مردن بود، زیرا می 68 واز آن بیشترحتا سال هایی که پس از آن آمدند، در مقابل مشروعیت سازمان های سیاسی چپ، اتحادیه های کارگری، احزاب و رهبران مشهور آن ها چالشی عظیم بود. حتی در کارخانه ها انضباط، شکل همیشگی اعتصاب ها، هیرارشی کارگری و اقتدار اتحادیه ها بر جنبش ها، مورد چالش قرار گرفته بود. طبقه کارگر یا اتحاد عمل خلقی هر لحظه از چارچوب معمولی اش خارج می شد و به شکل آن چه که ما به عنوان ابتکارات آنارشیستی یا گربه وحشی می دیدیم ، ظاهر می شدند. و حتی آز آن مهم تر، نقدی ریشه ای از دموکراسی مبتنی بر نمایندگی، پارلمان و چارچوب انتخاباتی و ” دموکراسی” در شکل دولتی، نهادی و مبتنی بر قانون اساسی وجود داشت. سر انجام نباید فراموش کنیم که آخرین شعار مه 68 این بود که “انتخابات فریبی بیش نیست”. و این تنها یک هیجان و یا دیوانگی ایدئولوژیک نبود. بلکه دلایل کاملا مشخصی برای این خصومت علیه دموکراسیِ مبتنی بر نمایندگی وجود داشت. با گذشت یک ماه از بسیج دانشجویی و سپس بسیج بی سابقه ی طبقه ی کارگر و خلق، دولت موفق به برگزاری انتخابات شد و نتیجه آن تشکیل ارتجاعی ترین مجلس نمایندگانی بود که در تاریخ فرانسه شاهدش بودیم. پس از آن بود که بر همگان روشن شد که سیستم انتخاباتی عادلانه نیست و حکمی است که جنبش ها را سرکوب می کند و می کوشد از هر آنچه که نو است فاصله بگیرد.
تمام این ها – تمامی آن ” نقدعظیم” اگر بخواهیم از زبان انقلابیون چینی سخن بگویم – کمک کرد تا دیدی جدید و دیدگاهی از سیاست که می کوشید خود را از دیدگاه قدیمی متمایز کند، سر برآورد.
تلاش برای انجام این کار، همان است که من آن را چهارمین مه 68 می نامم. چهارمین مه 68 در جستجوی آن است که دریابد فراسوی مرزهای انقلابی گری کلاسیک، چه چیز می تواند وجود داشته باشد. و این جستجو را با چشمان بسته انجام می دهد، زیرا از همان زبانی استفاده می کند که بر مفهومی که تلاش دارد از آن فاصله بگیرد، سلطه دارد.
بدین گونه است حکایت واژه های سمبلیکی مثل ” خیانت” یا ” کناره گیری و ترک دعوی ” : سازمان های سنتی به زبان خود خیانت کردند. آن ها – اگر یک بار دیگر از زبان زیبا و رنگارنگ چینی استفاده کنیم – ” پرچم سرخ را در مقابل پرچم سرخ بر افراشته ” بودند. علتی که ما مائوئیست ها، حزب کمونیست فرانسه و اقمارش را ” تجدید نظرطلب” می نامیدیم آن بود که ما به همان شیوه ای فکر می کردیم که لنین در مورد برنشتاین و کائوتسکی سوسیال دموکرات می اندیشید. ما فکر می کردیم که این سازمان ها، زبان مارکسیستی را آن گونه مورد استفاده قرار می دهند که به ضد آن بدل می شود. آن چه که در آن زمان قادربه دیدن اش نبودیم آن بود که این خود زبان بود که باید تغییر می کرد، اما این بار به مفهوم مثبت آن. تمامی این تصاویر از حلقه ی ارتباط بین ماه مه های مختلف در جستجوی کورکورانه ی ما، مرکز ثقل ما نیز بشمار می رفتند. مه چهارم وتری است که دو ضلع دیگر را به هم پیوند می دهد. تمامی ابتکارات جدیدی که به ما اجازه داد تا بین این سه جنبش همگن و بویژه بین جنبش دانشجویی و جنبش کارگری در رفت و آمد باشیم آن گنجی بود که یافتیم.
در اینجا لازم است که از زبان آشکارتری استفاده کنم.
در زمانی که مه 68 در راه بود ، من در دانشگاه ” رمی ” درس می دادم. این دانشگاه – که در واقع یک مرکز دانشجویی کوچک بود که تنها سال اول دوره فونداسیون را تدریس می کرد- دست به اعتصاب زد. بنابراین، یک روز ما راهپیمایی به سمت کارخانه ” شوسون” که بزرگ ترین کارخانه ناحیه بود و در حال اعتصاب بود، ترتیب دادیم. در آن روز آفتابی ما به صورت صفی طویل و فشرده به سوی کارخانه راهپیمایی کردیم. زمانی که به کارخانه رسیدیم، می خواستیم چه کنیم؟ نمی دانستیم، اما ایده مبهمی داشتیم که شورش دانشجویی و اعتصاب کارگری باید بدون واسطه ی سازمان های کلاسیک با هم متحد شوند. به کارخانه ی سنگر بندی شده رسیدیم که پرچم سرخ بر فراز آن در اهتزاز بود و صفی از کارگران اتحادیه در مقابل در اصلی آن ایستاده بودند. آنها با خصومت و سوء ظن در ما می نگریستند. چند کارگر جوان به سوی ما آمدند و کم کم تعداد بیشتری به ما پیوستند. بحث های غیر رسمی در گرفت. نوعی از همبستگی محلی ایجاد شد. ما توافق کردیم تا نشست های بیشتری در شهر برگزار کنیم. نشست ها بر گزار شدند و نطفه ای شدند برای تاسیس ” صندوق همبستگی سوشون”. این چیزی کاملا جدید بود و با ” اتحادیه کمونیست های مارکسیست – لنینیست” ( UCFml ) ارتباط داشت .- سازمانی مائوئیستی که در اواخر سال 1967 بوسیله ” ناتاشا میشل”، “سیلوین لازاروس”، خود من و تعدادی جوان دیگر ایجاد شده بود).
آن چه که در دروازه کارخانه ” سوشون” روی داد ، حتی یک هفته پیش از آن غیر قابل تصور و غیرممکن بود. مقررات سفت و سخت اتحادیه ای و ماشین حزبی معمولا کارگران ، جوانان و روشنفکران را در سازمان های مربوط به خود و جدا از هم نگه می داشت. رهبری محلی یا ملی تنها واسطه ای بین آنها بود. ما در موقعیتی قرار گرفتیم که آن سیستم حزبی درست در جلوی چشمان مان شکسته می شد. این چیزی کاملا جدید بود و ما هم بازیگران بلاواسطه آن بودیم و هم تماشاچیان گیج وگم آن. به مفهوم فلسفی کلمه: این رویدادی در حال وقوع بود که نتایجش غیر قابل محاسبه بود. نتایج آن در فاصله ده ساله “سرخ” بین 1968 و 1978 چه بود؟ هزاران دانشجو، دانش آموز، کارگر، زنانی از طبقه بالا و پرولتاریایی از آفریقا در جستجوی سیاست جدید بودند. این چه سیاست عملی بود که نمی خواست هر کس را در جایگاه سنتی خاص خود نگه دارد؟ یک عمل سیاسی که مسیرهای جدید، برخوردها و دیدار بین کسانی که معمولا هیچ سخنی با هم نداشتند را قابل پذیرش کرد. این حالت به چه می مانست؟ در آن لحظه ما بدون آن که آن را واقعا درک کنیم، دریافتیم که اگر یک سیاست جدید رهایی امکان پذیر باشد، همان است که قشربندی اجتماعی را واژگون کند. و مسلما به این شکل نخواهد بود که هر کس را در هر جایی که هست قرار دهد، بلکه جابه جایی را هم در زمینه مادی و هم در زمیته ذهنی، سازمان خواهد داد.
کمی پیش تر، قصه ی آن جابجایی کور را به شما گفتم . آن چه که الهام بخش ما بود این باور بود که باید از سیاست مبتنی بر مکان فاصله بگیریم. و این آن چیزی است که به عام ترین مفهوم کلمه ، با واژه “کمونیسم” معنا پیدا می کند. جامعه ای برابر که با نیروی جنبشی درونی خود کار می کند و دیوار ها و سدها را در هم می شکند. جامعه ای چند منظوره را با اهداف متغیر هم در کار و هم در زندگی پی ریزی می کند. اما ” کمونیسم” به معنای اشکال سازمان سیاسی که هرمی شکل نگرفته است معنی می دهد. این آن چیزی است که مه 68 چهارم می خوانمش: تمامی آن تجربیات، شاهدی بر این واقعیت بودند که تغییرات عظیم سیاسی غیر و قابل تصوری در حال وقوع بود . از نظر سیاسی به یمن نوع جدیدی از گفتگو و خبر رسانی و تلاش های آزمایشی برای یافتن اشکال سازمانی مناسب، امکان جابجایی مکانی کاملا فراهم شده بود.
ده سال بعد ، فرایند ” اتحاد چپ” و انتخاب میتران تقریبا تمامی این دست آوردها را نابود و بازگشت به مدل کلاسیک را تحمیل کرد. دوباره به ” هر کس در جای خود” که تیپیک آن مدل است بر گشتیم: احزاب چپ هر گاه که بتوانند حکومت می کنند، اتحادیه ها با مطالبات شان پا پیش می گذارند، روشنفکران به روشنفکری شان می پردازند، کارگران در کارخانه به کار خود مشغول می شوند و غیره. همان گونه که در هر بازگشت به نظمی شاهدیم، ناکامی ” چپی ” که در واقع از همان زمان مرده بود، توهمی کوتاه مدت را در میان اقشار وسیعی از مردم درست در آغاز دهه هشتاد ( بین 1980 تا 1983 ) رواج داد. چپ نمی توانست به سیاست، دم جدیدی از زندگی ببخشد، همچون یک شبح بود و به شدت بوی پوسیدگی می داد.
ما این را آشکارا همراه با سیاست “ریاضت کشانه” 1983-1982 یعنی زمانی که کارگران اعتصابی تالبوت ” تروریست های گُه” خوانده شدند، یا زمانی که مراکز بازداشت جدید ایجاد شد و مهاجرت خانوادگی غیر قانونی اعلام گردید و آن گاه که نخست وزیر ” پیر بروگوی ” به آزاد سازی های بی سابقه مالی دست زد و فرانسه را به بخشی از سرمایه داری درنده خو و گلوبالیزه بدل کرد دیدیم.
می توان گفت که ما همچنان با سئولات مشکلی که مه 68 طرح کرده است دست و پنجه نرم می کنیم. ما از نظر سیاسی، تعریف سیاست و آینده ی سازمانی سیاست، معاصرین مه 68 هستیم.
بنابراین من واژه ” معاصر” را به قوی ترین مفهوم کلمه به کار می برم . البته این واژه تغییر کرده است، و البته که مقولات نیز تغییر کرده اند. مقولاتی مثل ” جوانان دانشجو”، ” کارگران” و “دهقانان” ، اکنون معنای متفاوتی دارند و سازمان های اتحادیه ای و حزبی آن روزها، اکنون دیگر وجود ندارند. اما ” ما همچنان همان مسئله را داریم” و معاصرین مسئله ای هستیم که با مه 68 خود را نشان داد: شکل کلاسیک سیاستِ رهایی کارآمد نبود. آن تعداد از ما که در دهه 60 و 70 از نظر سیاسی فعال بودیم، نیازی به درس گرفتن از فروپاشی شوری نداشتیم. چیزهای بی شمار جدیدی هم در تئوری و هم در عمل به تجربه درآمدند و محک خوردند که از لحاظ دیالکتیکی با آن رویداد آمیخته بودند. به خاطر وجود انرژی تعداد کم شماری از فعالین سیاسی ، روشنفکران و کارگران – هیج تمایزی نیز بین آنها وجود ندارد – که در انزوا کار می کنند، آن ایده ها همچنان مطرح اند. این ها آینده سازانند. اما نمی توان گفت که مسئله حل شده است: چه اشکال جدیدی از سازمان سیاسی برای دست و پنجه نرم کردن با تضادهای سیاسی مورد نیاز است؟ همان گونه که درعلم، تا زمانی که مسئله حل نشده است، برای حل آن هزاران تلاش و ابداع صورت می گیرد و برخی اوقات رگه هایی از نور بر مسأله تابیده می شود، اما مسأله هم چنان حل ناشده باقی می ماند. ما معاصر بودن مان را با مه 68 به همین مفهوم تعریف می کنیم. و این نوع دیگری از سخن گفتن در مورد وفاداری مان به مه 68 است.
مسئله ی تعیین کننده، نیاز توسل به فرضیه های تاریخی جهانی است که خود را از قانون سود و منافع خصوصی آزاد کرده باشد، حتی آنگاه که آزاد می اندیشیم، هم چنان زندانیانِ باوری هستیم که نمی توانیم از آن رها شویم و این جهانی است که هیچ رهایی از آن امکان پذیر نیست. این همان است که من پیشنهاد می کنم آن را ” فرضیه کمونیستی” بنامیم. و این در واقع عمدتا باری منفی دارد زیرا زمانی که می اندیشیم که آن جهانِ دیگر ” ضروری تر” از جهان موجود است احساس امنیت بیشتری می کنیم. این مسئله، مسئله منطق مشروط است: به زبان سیاسی چگونه می توانیم از غیرضروری به امکان برویم؟ زیرا اگر کاملا و به سادگی، اجتناب ناپذیری اقتصاد لجام گسیخته ی سرمایه داری و سیاست پارلمانی حامی آن را بپذیریم، بنابراین به همان سادگی نمی توانیم دیگر امکاناتی را که ذاتی شرایطی است که در آن بسر می بریم ” نبینیم” .
ثانیا باید بکوشیم که واژه های زبان مان را فراموش نکنیم، هر چند که دیگر حتی شهامتِ با صدای بلند گفتن آنها را هم نداریم. در 68 واژه هایی وجود داشتند که به وسیله همگان مورد استفاده قرار می گرفتند. اما اکنون به ما می گویند: جهان دگرگون شده است، بنابراین دیگر نمی توانید آن واژه را بکارگیرید و خوب می دانید که آنها زبان توهمات و ترور بودند” . بله ما می توانیم ! و باید بتوانیم!!
مسئله هم چنان بر جاست و این بدان معنی است که ما باید بتوانیم آن واژه ها را دوباره بر زبان آوریم. برماست که آن ها را نقد کنیم و به آنها معنای جدیدی بدهیم. ما باید بتوانیم همچنان بگوییم ” خلق” “مردم” ، کارگران، ” الغای مالکیت خصوصی” و غیره. بدون آنکه فکر کنیم داریم از چیزی صحبت می کنیم که دوره آن گذشته است. ما باید در مورد این واژه ها در اردوگاه خودمان به بحث بنشنیم.
ما باید به تروریسم زبانی که ما را در چنگ دشمنان مان می اندازد ، پایان دهیم. سر تسلیم فرود آوردن در مسئله زبان، و پذیرش ترور زبان و ممنوعیت نقد قدرت شکلی غیر قابل تحمل از سرکوب است. و سر انجام ما باید درک کنیم که هرگونه سیاستی، سازمانی دارد. مشکل ترین مسئله احتمالا آن است که بدانیم به چه نوع سازمانی نیاز داریم و ما می توانیم مشکل را از طریق تجربیات عملی که در سال 68 آغاز شدند، حل کنیم. برای حزب حاکم و حامیان اجتماعی اش مهم ترین ” میدان های جنگ” میدان های جنگ انتخاباتی بودند. و این دکترین هر آن چه را که تا کنون می توانسته داده باشد داده است و به رغم دست آورد های زیادی که در فاصله 1900 تا 1960 می توانست داشته باشد بوی کهنگی می دهد و کار نمی کند .
ما باید وفادارانه ماه مه 68 را در دو سطح ایدئولوژیک و تئوریک مورد گفتگو قرار دهیم باید ترازنامه مان را برای قرن بیستم تنظیم و به هر شکل ممکن فرضیه های رهایی را با زبان شرایط این عصر – یعنی اکنون که دولت های سوسیالیستی ناکام مانده اند – دوباره تدوین کنیم. همچنین می دانیم که تجربیات محلی جدید و میدان های جدید جنگ سیاسی که ایجاد شده اند، می توانند پس زمینه ای فراهم کنند که این اشکال جدید سازمانی را به وجود آورند. این درهم تنیده گی کار ایدئولوژیک و تاریخی و اطلاعات تئوریک و عملی در مورد اشکال جدید سازمان سیاسی مشخصه اصلی زمان ماست. من آن را به مثابه ” فرمول بندی دوباره فرضیه کمونیستی ” توصیف می کنم .
پس آن کدام فضیلت است که برای ما از هر چیزی مهم تر است؟ می دانیم که انقلابیون 94- 1972 از واژه فضیلت استفاده می کردند. ” سن ژوست” سئوال اساسی اش این بود: ” آنها که نه فضیلت را می خواهند و نه ترور را، چه می خواهند؟ ” و پاسخ این بود که آنها خواهان فساداند. و در واقع این همان چیزی است که جهان امروز از ما می خواهد: پذیرش فسادِ تمامِ مغز ها و تمکینِ یوغ کالا و پول . فضیلت اساسی سیاسی که امروز به آن نیاز داریم شهامت است. شهامت نه فقط در زمانی که با پلیس مواجه می شویم، که البته مطمئنا آن را پیدا خواهیم کرد، بلکه شهامت برای دفاع و اعمال ایده ها و اصول مان؛ شهامت گفتن آن چه می خواهیم؛ آن چه فکر می کنیم و آن چه که انجام می دهیم.
به کوتاه سخن، ما باید جسارتِ داشتن یک ایده را در خود ایجاد کنیم. ایده ای والا. باید خودمان را متقاعد کنیم که ایده ی والا و بزرگ داشتن نه حماقت است و نه جنایت. سیستم سرمایه داری متکبر و جهانی شده ای که در آن زندگی می کنیم، ما را به سال های 1840 و شروع سوداگری بر می گرداند. فرمانش آن گونه که “گیزو” فرموله کرده این بود: ” ثروت مند شوید” بخوان ” بدون ایده زندگی کنید”! ما در پاسخ باید بگوییم که بدون ایده نمی توانیم زندگی کنیم. باید بگوییم: ” شجاعت داشته باش تا حامی ایده ای باشی” و این تنها می تواند ایده ی کمونیستی به مفهوم درست کلمه باشد .
به این دلیل است که ما باید معاصرین مه 68 باقی بمانیم. زیرا مه 68 به شیوه خود می گوید:« زندگی بدون داشتن ایده غیر قابل تحمل و پوچ است». و آن گاه است که بسیاری خود را کنار خواهند کشید. بسیاری از مردم – و بگذارید آن قدر شهامت داشته باشیم که خود را از آن ها جدا کنیم – فکر می کنند که دیگرهیچ بدیلی برای زندگی، برای خود و برای منافع خود وجود ندارد. من یک فیلسوف هستم ، بنابراین بگذارید چیزی را که از زمان افلاطون تا کنون بارها و بارها گفته شده است، به شما بگویم. “ما باید با یک ایده زندگی کنیم”. و یک سیاست واقعیِ شایسته با این باور آغاز می شود.
پایان.

Bookmark the پیوند یکتا.

نظرات بسته شده است.