مقدمه بر حاکمیت در قرآن

سامان نو ، نشریه پژوهش های سوسیالیستی

سامان نو ، نشریه پژوهش های سوسیالیستی

- باقر مؤمني

- پيشگفتار

- حکومت «جمهوري اسلامي» که تجربة تازه‏اي در تاريخ معاصر ايران محسوب مي‏شود، پس از استقرار و استمرار، طرح مسائلي را سبب شد که صاحب‌نظران و انديشمندان اسلامي را براي حل آنها ناگزير به ميدان گفتگوها و جدال‏هاي نظري حادّي کشانده و آنان را به تأمل وا داشته است. مطلبي که در اين تأملات و گفتگوها قابل توجه است آن است که اينان همگي و در هر صف فکري که قرار دارند براي دستيابي به راه‏حل و يافتن پاسخ به مشکلات، خود را به دو منبع اصلي مکتب اسلامي، يعني کتاب و سنت مقيد مي‏دانند و در استدلال‏‏ها و احتجاج‏هاي خويش از اين دو منبع ياري مي‏طلبند و به آنها استناد مي‏کنند. اما برخي از آنان، از آنجا که بيشتر احاديث و روايات را مشکوک و غيرقابل اعتماد مي‏دانند از توسل و اتکاء قطعي به آنها خودداري مي‏ورزند و قرآن را تنها مرجع خود قرار مي‏دهند زيرا بر اساس اجماع علماي تمامي فرقه‏هاي مختلف اسلامي و به روايت تاريخ و تأييد تمام محققان هيچ‏گونه تحريف و دستکاري در اين کتاب راه نيافته و اصالت و صحت کامل آن مورد قبول همگان است و از آن مهم‏‏تر اين است که قرآن جامع تمام علوم و احکام اسلامي هم هست و براي هر مشکلي که مسلمان‏‏ها با آن درگير شوند پاسخ مناسبي در آن مي‏توان يافت و تمامي رهبران و متفکران اسلامي، از متقدم و متجدد، همگي به کامل و جامع بودن آن اذعان دارند و حل مشکلات انسان‏‏ها را از هر قبيل که باشد به آن حواله مي‏دهند.
براي مثال، سيوطي (1445-1505 م) از بزرگان و انديشمندان اهل سنت ـ که گفته شده در حدود ششصد تأليف و تصنيف دارد ـ نوشته است که «قرآن علوم اولين و آخرين را جمع کرده به طوري که هيچ کسي در حقيقت، علم به آن به طور کامل نيافته جز کسي که قرآن بر او نازل شده، تا آنجا که گفته اگر زانوبند شترم گم شود در کتاب خداي متعال مي‏يابم»، و از قول شافعي (767–820 م) يکي از امامان چهارگانة اهل سنت نقل کرده که «براي هيچ کس درامر دين مسأله پيش نمي‏آيد مگر اينکه در کتاب خدا راه هدايت آن دلالت شده است.»
و يا يکي از مصلحان ديني شيعي تاريخ معاصر ايران، شريعت سنگلجي (مرگ در 15 دي 1322 هجري شمسي)، که خود مورد تکفير برخي از رهبران مذهبي هم‏زمان خويش قرار گرفت، مي‏گويد: «سبب بدبختي مسلمان‏‏ها» اين است که «در زمان ما قرآن… به کلي مهجور و متروک است و مسلمانان دين را از قرآن نمي‏گيرند و تعمق در آيات آن نمي‏کنند و هر يک عقايد و آرائي براي خود از غير قرآن اتخاذ کرده‏اند.» او براي دفع بدبختي دنياي اسلام و رفع نفاق ميان مسلمانان اظهار عقيده مي‏کند که «بايد در کتاب خدا و دستور آسماني تَدبُر کرد زيرا… قرآن کتابي است ديني و فلسفي و اجتماعي و اخلاقي و حقوقي و… بايد انسان تمامي شئون زندگي را از قرآن بياموزد، و رستگاري دنيا و آخرت منوط به تعليم قرآن است.»
از صاحب‌نظران جديدتر محمدتقي شريعتي است که در مقدمة کتاب خود با عنوان «تفسير نوين» ـ تفسير جزو سي‏ام قرآن ـ پس از ذکر اين نکته که «در ميان جميع کتب آسماني فقط قرآن است که بدون هيچ تغيير و تحريفي در همان زمان اصلي‌اش محفوظ مانده و فهم معاني [آن] براي اهل خبره ميسر است» ــ اظهار عقيده مي‏کند: «با مراجعه به اين کتاب مقدس مي‏توان جميع انحرافات فکري و اعتقادي و عملي مسلمين را که به وسيلة بيگانگان مفسد و مغرض يا خلفا و حکّام جور، يا جهل خود مسلمان‏‏ها و يا هر عامل و موجب ديگر در طول تاريخ پديد آمده تشخيص داد و راه راست را باز شناخت. بنابراين درمان جميع دردها و اصلاح همة مفاسد و وصول به همة سعادات را بايد از قرآن خواست.»
همچنين مرتضي مطهري، صاحب‌نظر مشهور اسلامي و مرجع فکري حکومت «جمهوري اسلامي ايران» در يکجا، پس از اظهار تأسف از متروک و مهجور ماندن قرآن و جفاي نسل قديم و جديد به کتاب آسماني مسلمانان، مي‏نويسد: «همه بايد به قرآن بازگرديم و قرآن را پيشاپيش خود قرار دهيم و در زير ساية قرآن به سوي سعادت و کمال حرکت کنيم.»
بر اين اساس در کتاب حاضر نيز، که به توضيح و تحليل اصول حاکميت سياسي در اسلام اختصاص يافته، تنها قرآن به عنوان مرجع مورد نظر و مأخذ قرار گرفته و از مراجعه به هر نوع منبع ديگري از جمله سنت و حديث خودداري شده است. اما پيش از ورود به اصل بحث و توضيح حاکميت سياسي اسلامي بر اساس احکام قرآني لازم به نظر مي‏آيد که بهتر است خواننده، اگرچه به اختصار و به صورت گذرا هم که شده، با محيط پيدايش و شخصيت آورنده يا مؤلف آن و همچنين کيفيت ظهور و عرضة قرآن و محتواي کلي آن آشنايي پيدا کند زيرا اين آشنايي خود مي‏تواند به فهم محتواي قرآن در مبحث مورد نظر ياري رساند.

شبه جزيرة عربستان و حجاز

عربستان، که محل پيدايش قرآن و خاستگاه اسلام است، شبه جزيره‏اي است مثلث شکل به وسعت 3 ميليون کيلومتر مربع و از لحاظ جغرافيايي در جنوب غربي آسيا، بين درياي سرخ و خليج فارس بر روي درياي عمان واقع شده است. اين شبه جزيره ميان ايران در شرق، روم شرقي يا بيزانس در شمال، حبشه و مصر در غرب قرار دارد و در جنوب به درياي عمان مي‏پيوندد و در جنوب غربي نيز با يمن همسايه است. خليج فارس قسمتي از اين سرزمين را در شرق از ايران و قسمت ديگر آن را درياي سرخ در غرب به طور کامل از حبشه و مصر و سودان جدا مي‏کند اما در شمال از راه زمين با روم شرقي (بيزانس) ارتباط دارد.
قريب يک‏سوم از خاک اين سرزمين را شنزارها و بيابان‏هاي خشکي تشکيل مي‏دهند که رطوبت در آنها راهي ندارد. شبه جزيرة عربستان بنا به يک تقسيم‏بندي به پنج ناحيه: تهامه، حجاز، نجد، يمن و عروض تقسيم مي‏شود. حجاز منطقة غربي شبه جزيره است که در امتداد درياي سرخ قرار دارد که شامل يک ارتفاع کوهستاني است و شهرهاي عمدة قديمي آن مکه و مدينه است. تهامه مکه و شهرهاي جنوبي حجاز را در برمي‏گيرد. نجد منطقه‏اي است کوهستاني که از شمال ميان عراق و اردن قرار دارد و از جنوب به ربع‌الخالي و از مشرق به احساء و از مغرب به حجاز وصل است و رياض پايتخت فعلي عربستان در آن قرار دارد. يمن نيز در جنوب غربي شبه جزيره و در کنار درياي سرخ واقع است و مرکز آن صنعاء است. اين ناحيه پيش از اسلام به ترتيب ابتدا تابع مصر، سپس تابع حبشه و پس از آن تابع ايران بوده است؛ و اما عروض سرزميني است که بين يمامه و بحرين قرار دارد. در بخش شمالي شبه جزيره ريگستان نفود و در بخش جنوب شرقي آن کوير «ربع الخالي» واقع است که هواي آن بسيار خشک است و در تابستان حرارت منطقه به پنجاه درجه مي‌رسد. بخش مياني اين دو، که منطقه‏اي مرتفع است، نجد نام دارد که با شيب ملايمي به سوي خليج فارس مي‌رود، و در غرب ِشبه جزيره منطقة کوهستاني و سنگلاخ حجاز قرار دارد که درواقع ارتفاعاتي است ميان اراضي پست ساحلي تهامه در مغرب و نقاط مرتفع نجد در مشرق، و سرزميني گرم و فقير و کم‌حاصل است که بعضي نواحي آن مانند طائف هوايي معتدل دارد و نواحي ديگر آن مانند مکه و يثرب (مدينه) گرم است.
از لحاظ شرايط اقليمي و آب و هوا نواحي حاصل‏خيز عموماً در سواحل شبه جزيره قرار گرفته‏اند و در دامن کوه‏‏ها دره‏هايي حاصل‏خيز وجود دارند: در جنوب غربي سرزمين يمن آباد و حاصل‏خيز است که در گذشته به «سرزمين سبز» شهرت داشته و حَضرَمُوت در جنوب از آبادي بهره دارد. کرانه‏هاي غربي عربستان را زمين‏هائي خشک و بي‏حاصل تشکيل مي‏دهد که غالباً از تپه‏‏ها و توده‏هاي ريگ پوشيده شده ولي چراگاه‏‏هاي آن مهم و قابل استفاده است. در بعضي نواحي نجد جلگه‏هائي وجود دارد که بهترين اسب‏هاي عربي در آن پرورش مي‏يابند. يمامه نيز که در قسمت مرکزي عربستان قرار دارد از آبادي بي‏بهره نيست. به علاوه در مناطق خشک‏گاه باران‏هاي سيل‏آسا مي‏بارد که در ريگزارها فرو مي‏روند و سپس در نقاطي به صورت چشمه‏‏ها و قنات‏‏ها ظاهر مي‏شوند و به برکت آنها واحه‌هاي سرسبز و پربار پديد مي‏آيند و در برخي شهرهاي حجاز و نجد نيز انواع ميوه‌ها مانند انار و هندوانه و انجير و نارگيل و موز توليد مي‌شوند. قرآن در اشاره به همين شرايط اقليمي است که خطاب به مردم عرب مي‏گويد: «الله از آسمان برايتان باران نازل کرد و با آن برايتان کشتزار و زيتون و نخل‏‏ها و تاکستان‏‏ها و هر نوع ميوه برويانيد که براي مردم انديشه‏ورز عبرت‏آموز است.» (16 نحل، 10-11 و 6 انعام، 99) و از قول خود الله گفته مي‏شود که «ما باران را به فراواني بارانديم؛ و زمين را تا اعماق بشکافتيم و در آن دانه‏‏ها رويانيديم و تاک‏‏ها و سبزي‏هاي خوردني و درختان زيتون و نخل‏‏ها و باغ‏هاي پردرخت و ميوه‏‏ها و گياهان؛ تا شما و چارپايانتان از آنها بهره‏مند شويد.» (80 عبس، 32-35). قرآن در عين حال تصوير زمين خشک را، که به نظر مي‏رسد آب آن را زنده مي‏کند، بارها به عنوان دليلي براي رستاخير مردگان مثال مي‏زند: «چون بادها ابري گرانبار را بردارند ما آن را به سرزمين‏هاي مرده روان ‏سازيم و از آن باران فرستيم و به باران هرگونه ثمره‏اي را برويانيم؛ و اين‌چنين مردگان را زنده مي‏گردانيم.» (7 اعراف، 57) «و برآمدن از گور نيز چنين است.» (11هود، 50)
اما حجاز، که زادگاه اسلام است، در شمال يمن و شرق تهامه و غرب نجد قرار دارد و تا مرز فلسطين و روم شرقي ادامه مي‏يابد. در اين سرزمين نيز توده‏هاي ريگ و تپه‏هاي حاصل‌خيزي وجود دارد که مسکن قبايل عرب است و در سراشيبي‏هاي آن بعضي دانه‏‏ها و محصولات براي چارپايان به عمل مي‏آيد.
مکه، که مرکز و مهم‏ترين شهر حجاز و زادگاه پيامبر اسلام است، از لحاظ جغرافيايي ايستگاهي بين مأرب و غزه بوده و در ميان دره‏اي خشک و ريگزار و بدون درخت و گياه واقع شده و حومة نزديک آن کاملاً غيرقابل کشت است، اما در عوض يک مرکز بزرگ بازرگاني بود که کاروانهاي فراوان از کشورهاي يمن تا فلسطين و از حبشه تا خليج فارس از آن مي‌گذشته و در آنجا اطراق مي‌کردند. گذشته از آن خانة کعبه، که مرکز استقرار بت‌ها و پرستشگاه مشترک اعراب بود، در اين شهر قرار داشت. در نزديکي مکه واحة وسيع و حاصل‏خيز «طائف» با باغ‏‏ها و تاکستان‏هاي وسيع قرار دارد، که به گفتة يکي از تاريخ‏پژوهان اين شهر اقامتگاه ييلاقي اشراف مکه بود که در سايه‏سار درختان آن مي‏آرميدند. محصولات آن عسل، خربزه، موز، انجير، انگور، زيتون، هلو و گلابي بود: عطر گل‏هاي آن، که مکيان نيز از خريداران آن بودند، مشهور بود. موستان‏‏ها و شراب آن معروف و ارزان بود و از مراکز معتبر کشاورزي به شمار مي‏رفت. طائف از آب و هوايي چنان معتدل برخوردار و از برکات طبيعي آن چنان غني بود که توصيف بهشتي را به خاطر مي‏آورد که محمد در قرآن به پرهيزگاران وعده مي‏دهد: «در آنجا نهرهايي است از آب‏هايي که هيچ‌گاه آلوده و فاسد نمي‏شوند و نهرهايي از شيري که طعم‏اش دگرگون نمي‏شود و نهرهايي از شراب که آشامندگان از آن لذت مي‏برند و نهرهايي از عسل مصفا، و در آنجا هرگونه ميوه که بخواهند وجود دارد؛ و علاوه بر همة اينها آمرزش پروردگارشان.» (47 مدني محمد، آية 15)
شهر بزرگ ديگرِ حجاز يثرب (مدينه) است که در سيصد مايلي شمال مکه قرار دارد و از لحاظ جغرافيايي مانند طائف در طول کرانة شرقي درياي سرخ و در غرب عربستان و در سرِ «راه ادويه» از يمن به شام قرار داشت و از طريق بندر ينبوع به درياي سرخ وصل مي‏شد. اين شهر بعدها به مرکز اقامت و فرماندهي محمد تبديل و به «مدينه» معروف مي‏شود. مدينه در آغاز قرن هفتم ميلادي واحه‌اي کشاورزي با آب و هوائي بسيار خوش‌تر از مکه و با مزارع و باغ‌ها و تاکستان‏‏ها و به ويژه نخلستان‏‏ها و مناطق مسکوني پررونق بود و از مراکز معتبر کشاورزي به شمار مي‌رفت و درآمد ساکنان آن از خرما و کشت حبوبات تأمين مي‌شد. اين شهر داراي سه هزار نفر جمعيت بود که از دو تيرة متخاصم عرب به نام‌هاي خزرج و اَوس، و سه تيرة يهودي بني‌نضير، بني‌قينقاع و بني‌قريظه تشکيل يافته بود. مردم اين شهر «از لحاظ فرهنگي پيش افتاده وبراي پذيرش عواطف و احساسات وابسته به يک نظام مذهبي، نسبت به مردم شبه جزيرة عرب، آمادگي بيشتري داشتند.»
مردم شبه جزيرة عربستان در زمان ظهور پيامبر اسلام مجموعه‏اي از قبايل عرب باديه و شهرنشينان بودند که افراد قبايل يا در واحه‏ها اقامت داشتند و يا اغلب در بيابان‏‏ها در حال حرکت و کوچ به سر مي‏بردند. در اين زمان اينان بيشتر در نواحي شمالي شبه جزيره مي‏زيستند و به طور کلي به شترپروري و شترداري، «که در حمل و نقل کارواني و جنگ ـ جمّازه سواران ـ اهميت فوق‏العاده داشته، اشتغال داشتند و به پرورش بز و گوسفند نيز مي‏پرداختند. زراعت در عربستان شمالي جنبة واحه‏اي داشت و به کشت جو، نخل، مو و درختان باردار مشغول بودند.»
اعرابِِ باديه مردمي آزاد و رها بودند، به زندگي در شهر و آداب و مقررات آن به ديدۀ بي‏اعتنائي مي‏نگريستند و ساکنان شهرها را تحقير مي‏کردند. هنر و صنعت و دريانوردي را پست و کوچک مي‏شمردند و پيشه و حرفه را کار غلامان و بردگان مي‏دانستند. آنها خود زندگي بسيار ساده و ابتدايي داشتند و وسيلۀ زندگي آنها منحصر به چارپايان بود و … تحمل شدايد و سختي‏‏ها آنان را خشن بار آورده بود و به مذهب و پرهيزگاري و تقوا شوق و ذوق و علاقه‏اي نشان نمي‏دادند. واحد زندگي براي آنها در درجة اول «خانواده» و پس از آن خويشاوندان هم‏خون و بالاخره مجموعة قبيله بود و در پيوند نسبي و سببي عصبيت شديدي داشتند. شخصيت و انديشة افراد در برابر هويت قبيله‏اي بسيار ناچيز و تقريباً هيچ بود.» «اگر فردي از قبيله‏اي کار شايسته و مفيدي انجام مي‏داد فخري براي قبيله به شمار مي‏رفت و اگر به ننگ و عاري مي‏گرائيد آن ننگ و عار دامن‏گير قبيلۀ او بود. شاعر که شعر مي‏گفت به نام قبيله مي‏سرود … خطيب که خطبه مي‏خواند توجه به قبيله داشت. فرستادگان و نمايندگاني که از طرف قبيله نزد بزرگان زمان مي‏رفتند به نام قبيلة خويش ورود مي‏کردند.»
اين همان عصبيتي است که در سورة 48 مدني الفتح، آيۀ 26، از آن به «حَميت جاهلي» ياد شده که خدا براي مقابله با آن، «با نزول آرامش بر پيامبر خويش و بر مؤمنان، آنان را به تقوي ملزم ساخت.» با اين همه اين پيوستگي و عصبيت آن چنان عميق و نيرومند بود که حتي پس از اسلام نيز، که برادري ديني را بر پيوند ميان افراد مسلط ساخت، باز هم تا حدودي آثار آن در زندگي و فرهنگ اعراب مسلمان بر جا ماند.
اين عصبيت، «قانون ثار» يعني اصل خونخواهي را بر آنها حاکم کرده بود. اينان کارشان، گذشته از پرورش چارپايان، جنگ و جدال بود و همواره به شجاعت و پهلواني قبيله و عشيرۀ خود مي‏باليدند و حسد و هم‏چشمي قبايل ديگر را بر مي‏انگيختند، و تقريباً همه وقت با يکديگر در حال جنگ بودند. از صفات و خصوصياتي که قرآن به اعراب باديه نسبت مي‏دهد نفاق و دورويي آنهاست: «عرب‏هاي باديه کافرتر و منافق‏‏تر از ديگران هستند، و سزاوارترند که از احکامي که خدا بر پيامبرش نازل کرده بي خبر بمانند.» (9 مدني توبه، 97) و به استثناي پاره‏اي از آنان بقيه، حتي پس از اينکه ايمان مي‏آورند، آنچه را خرج مي‏کنند غرامتي مي‏پندارند و منتظر مي‏شوند تا آسيبي به شما برسد. (9، 98 و 99) و گروه‏هايي از آنان در هنگام جنگ بهانه مي‏آورند و در حقيقت مي‏خواهند که به جنگ نروند و به خدا و پيامبرش دروغ مي‏گويند و در خانه مي‏نشينند. (9، 90) براي مثال در راه‏پيمايي مسلمانان در ذيقعدة سال ششم هجرت (مارس 628 م. اسفند سال 6 هـ..) به سوي مکه به عنوان حج عمره، چون مي‏پنداشتند که پيامبر و مؤمنان هرگز [زنده] نزد کسانشان باز نخواهند گشت (48، 12)، شرکت نکردند و عذر آوردند که «اموال و کسانمان ما را از جنگ بازداشتند»؛ و از روي ريا از پيامبر خواستند که برايشان آمرزش بخواهد. (48، 11) در يکجا نيز خدا به پيامبرش هشدار مي‏دهد که «اعراب باديه گفتند ايمان آورده‏ايم، بگو ايمان نياورده‏ايد، بگوييد اسلام آوردهايم. و هنوز ايمان در دل‏هايتان داخل نشده است.» (49 حجرات، 14) «تو آنها را نمي‏شناسي، ما مي‏شناسيم‌شان و دو بار عذاب‌شان خواهيم کرد.» (9، 101).
البته برخي تاريخ‏نويسان از خصايل مثبت عرب باديه، در مقايسه با شهرنشينان، ياد کرده‏اند. از آن جمله ابن‏خلدون مي‏نويسد: «اقبال آنان [به دنيا] در حدود ميزان لازم و ضروري است و به مراحل تجمل‏پرستي يا هيچ يک از انگيزه‏هاي شهوت‏راني و موجباتي که انسان را به لذت‏هاي نفساني مي‏کشاند نمي‏رسد… و رفتارها و خوي‏هاي ناپسندي که از آنان سر مي‏زند نسبت به همين گونه رفتارها و خوي‏هاي بد مردم شهر بسيار کمتر است.» آنها به علت زندگي سخت و خطرناکشان مردمي قناعت پيشه‏اند و از «دلاوري و سرسختي و اعتماد به نفس» بالايي برخوردارند.
يکي ديگر از خصائل آنان تعصب قومي و خانوادگي بود. اعراب باديه در عين حال که به جنگجوئي تفاخر مي‏کردند به پيمان‏هاي خويش با ديگران سخت پاي‏بند بودند. «نقض بي‏دليل پيمان از جمله زشت‏ترين اعمال متصور در ميان قبايل بود که مي‏توانست لطمه‏اي جدي به حيثيت قبيلة پيمان‏شکن بزند.»
قبايل باديه در تاخت و تازهاي دائمي خود به سرزمين‏هاي زير سلطة روم و ايران، هم با مردم و هم با قدرت و سازمان‏هاي حکومتي اين دو دولت تماس هميشگي و متناوب داشتند و بسياري اوقات اين يا آن قبيله در سرزمين‏هاي اشغالي خود و به ويژه در بنادر و جزاير بازرگاني به عنوان کارگزار يکي از اين دو دولت حکومت مي‏کردند. به عنوان مثال «ايرانيان از عرب‏هاي حيره حکومت‏هائي براي عراق ساختند و روميان از ضجاعمه و تدمريان و غسانيان براي شام.»
اعراب باديه، به ويژه از آغاز قرن چهارم مسيحي ـ يعني سه قرن پيش از بعثت پيامبر اسلام ـ براي کسب غنايم، يا مستقلاً به تهاجم در سرزمين‏هاي زير سلطة ايران و بيزانس دست مي‏زده‏اند و يا به نحو وسيعي در جنگ‏هاي ميان روم و ايران ـ گروهي به سود اين و گروهي به نفع آن ديگري ـ شرکت مي‏کرده‏اند.
براي مثال گفته شده، که بسياري از قبايل عرب که قبلا در نواحي اهواز و کرمان ساکن شده و به تشويق دولت ايران به کشاورزي مشغول شده بودند، در جنگ‏هاي درازمدت سال‏هاي 338-363م ايران با روم، به سود ايران شرکت داشتند و برعکس در سال آخر اين جنگ روم توانست با هزاران جنگجوي عرب که در ميان سپاهيان خودداشت ابتدا شاپور دوم (310- 379م) را شکست دهد ولي سرانجام به علت جدا شدن بسياري از اين اعراب از سپاه روم و پيوستن گروه‏هائي از آنان به ايران، روم دچار شکست شد. طبيعي بود که اين‏گونه تماس‏‏ها، که از سه قرن پيش از اسلام آغاز شده بود، در نحوۀ زندگي و مدنيت و تفکر اين قبايل کم و بيش اثر بگذارد.
اما مردم شهرنشين حجاز بيشتر در شهرهاي بزرگي چون مکه و طايف و يثرب مي‏زيستند و زندگي آنها به طور عمده از بازرگاني مي‏گذشت و در عين حال در قسمت‏هايي به کار کشاورزي و دامداري نيز مي‏پرداختند.
از توليدات عمدۀ کشاورزي جزيرة العرب، که در اساس محصول کار شهرنشينان بود، بيش از همه مي‏توان از نخل و تاک يا خرما و انگور و همچنين زيتون ياد کرد. علاوه بر اينها در بعضي نقاط حبوبات و ميوه نيز به عمل مي‏آيد و يونجه و پنبه و نيل و حنا در نقاط مناسب حاصل مي‏شود. انواع ميوه چون انجير، نارگيل، موز و همچنين انار، سيب و زردآلو و جز اينها در مناطق پرآب و بارور به بار مي‏آيند.
قرآن بارها و بارها بدون آنکه به نقش کشاورزي و کشاورزان اشاره‏اي داشته باشد از توليد اين ميوه‏‏ها و محصولات، به عنوان قدرت و رحمت الله ياد مي‏کند: «با آب باران باغ‏هايي از خرما و انگور پديد آورديم و در آنها ميوه‏هاي فراوان مي‏يابيد و از آنها مي‏خوريد.» (23 مؤمنون، 19) در اشاره به زيتون نيز گفته مي‏شود که «در طور سينا درختي مي‏رويد که روغن مي‏دهد و براي خورندگان چاشني غذا است.» (23، 20) «و از ميوه‏هاي نخل‏‏ها و تاک‏‏ها شرابي مستي‏آور و خوراکي نيکو به دست مي‏آوريد.» (16 مکي نحل، 67 مدني) «و دانه‏هاي قابل درو رويانيديم» (50 مدني ق، 9) تا خوراک بندگان باشد (50، 11) و سبزي‏هاي خوردني (80 عبس، 28) و ميوه و گياه (50، 31) تا شما و چارپايانتان از آن بهره‏مند شويد.» (50، 32)
علاوه بر محصولات کشاورزي گله‏هاي چارپايان نقش عمده‏اي در زندگي مردم عربستان بازي مي‏کنند. از پشم آنها براي پارچة لباس گرم و ساختن خيمه‏‏ها استفاده مي‏شود. گوشت حيوانات حلال خوراکي عالي است. «خدا چارپايان را برايتان بيافريد که شما را از آنها گرما و ديگر سودهاست و از آنها تغذيه مي‏کنيد» (16، 5) «و چون شب هنگام آنها را باز مي‏گردانيد و بامدادان بيرون مي‏فرستيد در نظرتان زيبا هستند» (16، 6). «بارهايتان را به دياري مي‏برند که خود جز به رنج تن به آن نتوانيد رسيد» (16، 7) «و اسبان و استران و خران را آفريد که بر آنها سوار شويد و نشان شکوه و تجمل شما باشند» (16، 8). «و از شير خالصي که از شکمشان از ميان سرگين و خون بيرون مي‌آيد سيرابتان مي‌کنيم، شيري که به کام نوشندگانش گواراست. از ميو‌ه‌هاي نخلها و تاکها شرابي مستي‌آور و رزقي نيکو به دست مي‌آوريد. همچنين پروردگار تو به زنبور عسل وحي کرد که در کوه‏‏ها و درختان و طاق ساختمان‏‏ها خانه گزين» (16، 68). «سپس از همة ميوه‏‏ها بخور… از اندرون او شرابي رنگارنگ بيرون آيد که شفاي مردم در آن است.» (16، 69)
محصولات کشاورزي و دامي نه تنها مورد استفادة زندگي اعراب قرار مي‏گيرند بلکه قسمتي از آنها نيز صادرات اين مردم را تشکيل مي‏دهند. خرما يکي از مهم‏ترين ره‏آوردهاي جزيره العرب است که به جهان خارج صادر مي‏کند. گذشته از اين مردم يمن و طايف و بعضي شهرهاي ديگر به دباغي پوست و آماده‏سازي آن براي تبديل به ماده‏اي سودمند جهت ساختن کفش و دلو و مشک و مانند آن مي‏پردازند و پوست دباغي شده يا دباغي نشده از اين مناطق به شام صادر مي‏شود.
اعراب به ويژه از لحاظ اقتصادي با دو امپراتوري ايران و روم شرقي در ارتباط بودند. براي مثال، از يکسو «پادشاهان ساساني کاروان‏هاي بازرگاني را به نام خود به عربستان جنوبي فرستاده و کالاهاي خود را در آنجا مي‏فروخته‏اند و کالاهاي آنجا را براي فروش به عراق مي‏آورده‏اند.» بيزانس نيز در درياي سرخ بندرهايي ايجاد کرده بود که کشتي‏هاي بازرگاني بيزانسي «با کالاهاي هند مانند ابريشم و ديگر مواد وارد شده از کرانه‏هاي آفريقا و عربستان جنوبي در اين بندر پهلو مي‏گرفتند.» در مقابل «گروهي از مکيان کار خود را ويژة داد و ستد با عراق…» و با «خسروان ايران، و شايد بزرگان دولت ايشان» کرده بودند. برعکس، گروه‏هاي ديگري هم از مردم مکه و همچنين از ديگر «بازرگانان عرب، خود کاروان‏هاي بزرگي را به شام روانه مي‏کرده‏اند و در راه بازگشت به خانه کالاهاي شام (کالاهاي محلي يا وارداتي از روم يا اروپا) را با خود مي‏آوردند.» براي مثال «بازرگاني ادويه، که در سراسر عربستان انجام مي‏گرفت، به خصوص براي سازمان دهندگان حمل و نقل کالاهاي بازرگاني، همچون قريشيان، و نيز شايد براي رؤساي قبايل متعددي که بر سر راه کاروانها زندگي مي‌کردند، درآمد پولي ايجاد کرده بود. به گفتة قرآن کاروان‏‏هاي ائتلاف قريش در «سفرهاي زمستاني و تابستاني» يا «رحلة الشتاء و الصيف» بيابان‏‏ها را در مي‏نوردند و نيازمندي‏هاي زندگي اعراب را تأمين مي‏کنند، و به همين سبب است که خداوندگار خانة کعبه را بايد بپرستند چرا که آنان را از ترس و گرسنگي در امان مي‌دارد. (سورة 106 قريش)
چنانکه ملاحظه مي‏شود «پيوند حجازيان، به ويژه مکيان با روم پيوندي اقتصادي بوده و پيوندهاي سياسي بر پايۀ آن استوار مي‏شده است.» اما در زمان دعوت محمد به اسلام پيوند روحي و معنوي ميان آنها نيز بر آن افزوده مي‏شود زيرا روميان مسيحي بودند و محمد و مسلمانان خود را به آنها نزديک‏‏تر مي‏ديدند تا به ايرانيان مجوس که به ثنويت اعتقاد داشتند. نمونه‏اي از اين علاقه و پيوند به ويژه در قرآن در سوزه 30 مکي الروم انعکاس يافته که در آغاز آن به مسلمانان دلداري و نويد داده مي‏شود که روميان (لشکر بيزانس) ـ که در سال‏هاي اول بعثت (612-613 م) در همسايگي حجاز يعني در خاک فلسطين از ايرانيان شکست خورده بودند ـ «چند سال بعد پيروز خواهند شد؛ و اين فرمان خدا است… و در آن روز مؤمنان شادمان خواهند شد.» (آيه‌هاي 2-4)
بايد توجه داشت که قسمت‏هاي عمده‏اي از عربستان به وسيلة درياهاي گوناگون محصور و به صورت شبه جزيره درآمده است. همين امر سبب مي‏شد که ساکنان آن علاوه بر صيد حيوانات دريايي، قسمت عمدة بازرگاني خود را از راه دريا انجام دهند. براي نمونه «مردم عروض …کشتي‏هاي بادباني خود را سرشار از خرما و فرآورده‏هاي جزيرة العرب و عراق [از طريق درياي عمان] به کرانه‏هاي هندوستان مي‏بردند و از آن سو فرآورده‏هاي هند و از آن ميان چوب گرانبها را براي ساختن کشتي و کاربرد پرستشگاه‏هاي بزرگ و کاخ‏هاي پادشاهان باز مي‏آوردند.» و اين مطلب در قرآن انعکاس مکرر دارد که خدا بر اين منطقه منت نهاده و آنها را در خشکي و دريا سير مي‏دهد (10 مکي يونس، 22) و به‌تأکيد گفته مي‏شود: «اين خدا است که دريا را رام شما کرد تا در آن به فرمان او کشتي‏‏ها روان باشند و شما به فضل او کسب روزي کنيد.» (45 مکي جاثيه، 12) و نيز «کشتي‏‏ها را رام کرد تا به فرمان او در دريا روان شوند.» (14 مکي ابراهيم، 32) تا «از فضل خدا روزي بطلبيد.» و «از آن گوشت تازه بخوريد و زيورهائي بيرون آريد و خويشتن به آنها بياراييد.» (16، 14).
به اين ترتيب اگرچه در آستانة پيدايش اسلام اعراب باديه به صورت قبايل جدا از يکديگر مي‏زيستند با اين وجود در همين زمان «طرحي از ملت‏گرايي در ذهن ايشان پديد آورده و به آن معني گسترده‏‏تري بخشيده است، بدانسان که واژة عرب را براي همة اين قوم به کار برده‏اند.» تا اين مردم در ميان خود به عنوان «عرب» در مقابل بيگانگان يا «عَجَمان» احساس پيوند کنند و اندک‏اندک رابطۀ ميان‌قبيله‏اي را به رابطه‏اي وسيع‏‏‏تر، که «شَعب» (قوم) ناميده شد، گسترش دهند. قرآن نيز گروه‏بندي مردمان را به صورت شعب مهم‏‏تر و ممتازتر از قبيله دانسته و تاکيد مي‏کند که «شما را قوم‏‏ها و قبيله‏‏ها ساختيم تا يکديگر را بشناسيد.» (49 مدني الحجرات، 13) و همين امر خود زمينۀ مساعدي براي وحدت بعدي اعراب در زير عنوان «امت» اسلامي تا حدود زيادي فراهم مي‏ساخت.
مکه نيز که مرکز تجمع اعراب در سه چهار ماه از سال بود، به‌ويژه در اين نزديکي و پيوند ميان قبايل مختلف عرب نقشي خاص بازي مي‏کرد. گسترش اين رابطه و پيوند، هم‏زمان احساس و انديشۀ وحدت عربي را بيشتر تقويت مي‏کرد و در آستانۀ بعثت محمد به حدي رسيده بود که تا حدود زيادي زمينه را براي طرح اين وحدت در قرآن به صورت يک هدف اساسي امکان‏پذير ساخته بود.
از سوي ديگر ارتباط با ملت‏هاي گوناگون، به آشنايي قبايل و اقوام عرب با فرهنگ مردمان ديگر و گسترش آن در ميان آنها کمک مي‏کرد. گفته شده است که عرب جاهلي ـ يعني عرب پيش از اسلام ـ حداقل در سه قرن پيش از اسلام با خواندن و نوشتن آشنايي داشته و وجود کلماتي مانند قلم، قرطاس (کاغذ)، لوح، مداد، کتاب و کتابت را در زبان عرب دليلي بر اثبات اين ادعا مي‏دانند. به علاوه در بعضي شهرها افراد متعددي بوده‏اند که خواندن و نوشتن مي‏دانسته‏اند. به ويژه در مکه، که مرکز بازرگاني بوده، بازار يا «سوق»هايي تشکيل مي‏يافت که تازيان از نواحي مختلف به منظورهاي گوناگون به آنها روي مي‏آوردند و در اينجاها وجود خط و سواد براي نوشتن و ثبت عقود و قراردادهاي بازرگاني ناگزير بوده است. از جمله آنکه محمد خود «پيش از بعثت عامل بازرگاني خديجه و مأمور حساب و کتاب او بود و حتي در تاريخ ضبط است که چون از سفر بازگشت، صورت حساب خود را به خديجه داد. حتي در پاره‏اي روايات آمده که پيغمبر شخصاً به چند تن از جوانان تعليم خوشنويسي داده است.»
و طبيعي است هنگامي که سخن از خوشنويسي مي‏رود مسألة پيشرفت خط خودبه‏خود مطرح خواهد بود. در اين رابطه بايد دانست که خط عربي «در هنگام دولت تُبّابعه [که تا اندکي پيش از اسلام در يمن برقرار بود] در زيبايي و آرايش به منتها درجة استواري رسيده بود.» وي با توجه به اينکه مردم حيره آن را از تبابعة حمير آموخته‏اند اين قول قابل قبول به نظر مي‏رسد که مردم حجاز خط را از اهالي حيره فرا گرفته باشند.»
در مورد سواد نيز قرآن خود بارها از ضرورت تنظيم اسناد معاملات سخن به ميان آورده است. براي مثال در سورة 24 مدني النور در دعوت مؤمنان به آزاد کردن بردگان گفته مي‏شود: «اگر يکي از بردگان شما خواهان بازخريد خويش بود، اگر خيري در آن يافتيد، قرارداد آزادي او را بنويسيد.» (آيه 33) و در سورة بقره آنجا که سخن از مبادلۀ وام مدت‏دار مي‏رود نحوۀ نوشتن سند و تنظيم آن به تفصيل آموزش داده شده است: «چون بر سر وام مدت‏داري با يکديگر معامله مي‏کنيد بايد آن را بنويسيد و حتماً نويسنده‏اي درستکار بايد آن را بنويسد و نويسنده، همچنان که خدا به او نوشتن آموخته، نبايد از نوشتن سرباز زند. پس وام‏گيرنده بايد املا کند و او بنويسد … و در نوشتن تاريخ مهلت وام، چه کوچک باشد و چه بزرگ، ترديد نکنيد که اين ترتيب در نزد خدا درست‏‏تر و براي شهادت مطمئن‏‏تر است و از هرگونه ترديدي پيشگيري مي‏کند.» (2 مدني بقره، 282) براي درک ميزان گسترش سواد و خط و حدود تعداد کساني که از اين دو بهره‏اي داشته‏اند کافي است گفته شود که «کاتبان وحي در عصر پيامبر و… کساني که براي خود نسخه‏اي برمي‏گرفتند، به بيش از 50 نفر مي‏رسيده است.» «گذشته از اينها بسياري هم بوده‏اند که نامشان به ما نرسيده است.»
به علاوه بايد دانست که سوادِ خواندن و نوشتن به مردان محدود نمي‏شود بلکه زناني نيز بوده‏اند که از اين امتياز بهره داشته‏اند. براي مثال در تاريخ از خواهر عمربن خطاب، يا يکي از زنان خاندان او به نام شفاء به عنوان زنان باسواد نام برده شده است.
طبيعي است که گسترش خط و سواد نمي‏تواند در پيدايش و گسترش فرهنگ و ادب در ميان مردم تاثير نداشته باشد. برخي تاريخ‏نويسان عرب ادعا کرده‏اند که «هيچ ملتي تاکنون مانند اعراب به موضوعات ادبي علاقه نشان نداده و مانند آنها از بلاغت و فصاحت لذت نبرده است.» يکي از محققان مصر، به نام احمد امين «مظاهر زندگي عقلاني عرب جاهلي را در چند چيز منحصر مي‏داند: سنت، شعر، امثال و داستان‏‏ها» و اين حکم را در مورد هر دو دستة بياباني و شهري به يکسان تعميم مي‏دهد. اما فرض مسلم اين است که آنچه در فرهنگ و ادب عرب جاي والائي پيدا کرد شعر بود و رشد اين مقوله از ادب در ميان عرب‏‏ها چنان گسترش داشت که حتي کساني که هيچ هنر و فرهنگي براي آنان قائل نيستند اظهار عقيده مي‏کنند که اعراب، «از ادب هر چه داشته‏اند شعر است و بس.» و کلام شاعران به همان اندازه نافذ و موثر بود که شمشير دليران رزمجو در زمان صلح. بلاغت گفتار آنان ممکن بود مردم را به طغيان و عصيان وا دارد.
به قول ابن خلدون «شعرديوان عرب بوده که همة علوم تواريخ و حکمت‏هاي آنان در آن منعکس شده است.» و اعراب آن را «ديوان اخبار و حکمت و بزرگي خويش و محک قريحه‏هاي خود را اصابت معاني درست و نيکويي اسلوب‌ها قرار دادند.» شاعر در جامعة آن زمان عربستان هم «خطيب و هادي افکار» بود و هم «مورخ و عالم» به شمار مي‏رفت. «بزرگان و روساي قبايل عرب به شعر شيفتگي نشان مي‏دادند و شاعران هر سال در بازار عکاظ در ماه ذيقعده که همة قبايل عرب در آنجا گرد مي‏آمدند شعرهاي خود را مي‏خواندند و پس از اظهار نظر «صاحبان بصيرت» بهترين اشعارشان را از ارکان بيت الله الحرام (کعبه) که… جايگاه حج‏گزاري و خانه (پدرشان) ابراهيم (ع) بود فرو مي‏آويختند. اين شعرها را «معلقات» مي‏گفتند و از اينها معلقات «نه‏گانه» که اثر طبع معروف‏ترين شاعران عصر جاهليت بود شهرت داشت. يکي از معروف‏ترين اين شاعران امرئ القيس» بود.
جاذبة شعر و شاعري در ميان عرب چنان است که محمد را نه پيامبر، که شاعر و سخنان او را نه الهامات الهي که شعر مي‏خوانند تا آنجا که قرآن براي تبرئة او از اين اتهامات در سوره‏اي به نام «الشعرا» آنان را «مردمي سرگردان» مي‏خواند که «به آنچه مي‏گويند خود عمل نمي‏کنند» «و مردمي نيز که از پي آنان مي‏روند از گمراهانند.» (26، 225 و 226)
جالب اينجاست که در ادبيات رايج ميان اعراب داستان‏هاي تورات کاملاً شناخته شده بوده و گفته شده که پيش از بعثت محمد ترجمة عربي تورات در دسترس مردم باسواد قرار داشته است. در کتاب‏‏هاي تاريخ از شاعراني مانند امية بن ابي الصلت، عدني بن زيد عبادي، اعشي و ديگران نام برده شده که با تورات آشنائي داشته و داستان‏هاي تورات در شعرهاي آنان انعکاس يافته است. اما حتي اگر اين روايت نيز مشکوک باشد داستان‏هاي تورات از طريق قبايل يهود در عربستان شيوع داشته زيرا اينان نژاد خود را با اعراب پيوند داده و «فرهنگ عامه يعني فولکلور خود را وارد فرهنگ عمومي عرب ساخته بودند.» اين داستان‏‏ها نه تنها در ادب و شعر جاهلي انعکاس يافته بلکه تا حدودي و گاه با تحريف‏‏ها و تغييراتي در ميان مردم عادي نيز سينه به سينه مي‏گشته است. اين مطلب را از متن قرآن نيز مي‏توان دريافت زيرا اين کتاب که خود را مصدّق و تکميل‏کنندة تورات و انجيل و زبور و ديگر کتاب‏هاي پيامبران گذشتة بني اسرائيل معرفي مي‏کند، به ويژه در سوره‏هاي اولية مکي خطاب به مردم عادي و براي عبرت‏آموزي آنان در نقل سرگذشت اقوام پيشين غالبا به اشاره‏هايي به داستان‏هاي تورات اکتفا مي‏کند که خود نشان‏دهندة آن است که مخاطبان قرآن با اين داستان‏‏ها آشنايي کافي داشته‏اند. قرآن بعدها نيز در سوره‏هاي بلندتر، به کرات و گاه به تفصيل گوشه‏هايي از داستان اقوام و پيامبران گذشته را نقل مي‏کند و کافران و مشرکان حجاز را بيم مي‏دهد که اگر به يگانگي الله و پيامبري محمد ايمان نياورند جزاي انکار و طغيان خود را به قيمت از دست دادن اموال زميني و شکنجه‏هاي آينده خواهند پرداخت.
علاوه بر اينها در ميان اعراب شهرنشين افراد فرهيخته‌اي وجود داشتند که از فرهنگ عمومي نسبتاً قابل ملاحظه‏اي برخوردار بودند. محمدعابد جابري، محقق فيلسوف و صاحب‏نظر معاصر مراکشي مي‏نويسد: «در دورة جاهليت در محل‏هاي متفاوت مناظره و جدل به وقوع مي‏پيوست که در تأسيس علم کلام در فرهنگ اسلامي ـ عربي نهايت تأثير را از خود به جا گذاشته بود؛ قبل از تکوين علم کلام در فرهنگ اسلامي نوعي «کلام» به وجود آمده بود.» او ادعا مي‏کند که «تمامي مسلمانان اتفاق نظر دارند که در دورة جاهليت در پوشش گفتارهاي رمزي برداشت‏هائي را با معاني بغايت عميق و با حجت‏هاي «عقلي» ابراز مي‏کردند.» گذشته از اين او به‌حق به متن قرآن در ارتباط با محيط و فضايي که اين کتاب در آن عرضه شده استناد مي‏کند که «اگر مردمي که مخاطب قرآن بودند، «ظرفيت و توانايي فهم آن را نداشتند اساسا آيات نازل نمي‏شد»، و «اگر اعراب در حوزة فرهنگ به حدکافي رشد و باروري نداشتند با قرآن به مجادله برنمي‏خاستند.»
از نظر معتقدات ديني نيز، علاوه بر قبايل کافر بت‌پرست، که هر يک در خانة کعبه در مکه بتي داشته‏اند، در گوشه و کنار بودند اعرابي که با اعتقادات ديگر ديني نيز آشنائي داشتند. بعضي از آنان به اصطلاح آنيميست Animiste بودند، يعني «به پرستش اجرام آسماني چون آفتاب و ماه پرداخته، براي اين دو قواي مرموزي قائل بودند» و اين اعتقاد در اساس از کلدانيان و بابلي‌ها به اعراب منتقل شده بود. جمعي ديگر به آته‌ئيسم Atheisme يا مسلک ماديگري گرائيدند و همة تحولات و تبدلات و مرگ‌ها و آفرينش‌ها، شب‌ها و روزها و جهان بالا و پائين را معادل طبيعت يا ماده يا دهر مي‌دانستند. بعضي از پژوهشگران «از نامگذاري بسياري قبايل به نام‌هاي جانداران مانند بني‌اسد (فرزندان شير) و بني‌کلب (فرزندان سگ) و امثال اينها نتيجه گرفته‌اند که «توتم‌پرستي نيز در ميان اعراب جاهلي رواج داشته و اينها از روي نام توتم‌ها پديد آمده‌اند.» علاوه بر اينها دين زردشتي نيز، که ديني ثنوي است، به بعضي نواحي عربستان رخنه کرده بود و براي بعضي از اعراب شهرنشين ناشناخته نبوده و حتي افرادي نيز به اين آيين گرويده بوده‌اند. بنا به گفتة گلدزيهر پيش از اسلام «بازرگانان ايراني» به عربستان آمد و شد مي‌کردند، عده‌اي ايراني نيز در يمن زندگي مي‌کردند. [به همين دليل بود که] زردشتيگري در بحرين نيز رواج داشته است.» بعلاوه برخي واژه هاي فارسي همچون«برزخ»، «سرمد» و بسياري ديگر از همين طريق يا طرق ديگر به زبان عربي و درنتيجه به قرآن راه يافته است.
اما قسمت بزرگي از ساکنان جزيرة العرب را مشرکان تشکيل مي‌دادند. اينان علاوه بر بتان، به «الله» نيز باور داشتند. خدا يا «الله» را به طور قطع نفي نمي‌کردند و او را به عنوان آفريدگار جهان و انسان مي‌پذيرفتند، منتها تفاوت آنها با يکتاپرستان در اين بود که بت‌ها را شريک او قرار مي‌دادند. قرآن خود در اشاره به اين مطلب مي‌گويد که مشرکان به هنگام مصيبت و يا ترس، الله را با اخلاص فرا مي‌خوانند (29 عنکبوت، 65) و يا براي اثبات سخن خويش به الله سوگند مي‌خورند (16، 38) و فراتر از اينها «اگر از «آنان بپرسي چه کسي شما را آفريده است به يقين گويند الله» (43 مکي‌الزخرف، 87)، «اگر از آنان بپرسي چه کسي آسمان‌ها و زمين را آفريده است به يقين گويند الله» ‌(29، 61؛ 39 زمر، 38؛ 43، 9)، «آن پيروزمند دانا اينها را آفريده است» (43، 9) و بگو پروردگار آسمان‌هاي هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ کيست؟ (23، 86) خواهند گفت الله» (23، 87) و اگر بپرسي «چه کسي آفتاب و ماه را رام کرده؟» (29، 61) و «از آسمان باران فرستاد و زمين مرده را بدان زنده ساخت به يقين گويند الله» (29، 63؛ 31 لقمان، 25) و «بگو چه کسي از آسمان و زمين به شما روزي مي‌دهد؟ کيست که شنوائي و بينائي مي‌بخشد؟ زنده را از مرده و مرده را از زنده پديد مي‌آورد و کارها را سامان مي‌بخشد؟ خواهند گفت الله» (10 يونس، 31)، «بگو آيا مي‌دانيد اين زمين و هر که در آن است از آنِ کيست؟» (23، 84) خواهند گفت از آنِالله» (23، 85)، «بگو آيا مي‌دانيد فرمانروائي همة امور به دست کيست؟ که همه را پناه مي‌دهد و به پناه نياز ندارد؟ (23، 88) خواهند گفت از آن الله.» (23، 89). «پس بگو سپاس الله را؛ اما بيشترشان نمي‌فهمند.» (29، 63؛ 31 لقمان، 25) «و با اين همه پند نمي‌گيرند و پروا نمي‌کنند و فريب مي‌خورند» (23، 85، 86، 89). «و هم‌چنان از حق روي مي‌گردانند و سردرگم به جا مي‌مانند» (رجوع به 29، 61؛ 43، 87). آنها براي الله همتاياني قائل مي‌شوند و آنها را چنان دوست مي‌دارند که الله را» (2 بقره، 165) و درباره اين بت‌ها که مي‌پرستند، گاه بعضي از آنان، از جمله لات و عُزّي و مَنات، را دختران الله مي‌خوانند و حال آنکه با نسبت دادن پسران به خود به تقسيمي خلاف عدالت دست مي‌يازند و اينها چيزي نيستند جز نام‌هايي که خود و پدرانشان بر آنان نهاده‌اند و مورد تأييد الله نيستند (53، 19- 23) و الله هيچ فرزندي ندارد و هيچ خدايي با او نيست (23، 90) گاه نيز در مورد بتان مي‌گويند: «اينها شفيعان ما در نزد الله هستند» (10، 18) «و اينان را تنها براي آن مي‌پرستيم که ما را به الله نزديک سازند» (39، 3) «و حال آنکه الله از آن گونه که او را وصف مي‌کنند منزه است و از هر چه شريک او مي‌سازند، برتر است» (23، 91 و 92). اينان در نذر و نيازهاي خود سهمي براي خدا و سهمي ديگر براي بت‌ها صدقه مي‌دهند به اين ترتيب که از روئيدني‌ها و حيواناتي که خدا آفريده نصيبي براي او معين کردند و به خيال خود گفتند اين براي خدا و اين هم براي بت‌هايمان (6، 136) البته به هنگام ضرورت از سهم الله به بتان مي‌دادند اما از سهم بتان به الله چيزي نمي‌رسيد، در حالي که «الله منزه است و از آنچه با او شريک مي‌سازند فراتر است.» (10، 18) و «روزي که قيامت برپا شود… از بت‌هايشان هيچ يک شفيع‌شان نخواهد بود ]و اينان نيز[ بتان خويش را انکار خواهند کرد.» (30، 12 و 13). از قرار معلوم، مشرکان به طور معمول به زندگي پس از مرگ و قيامت اعتقاد نداشتند با اين همه گفته شده که «برخي از آنان به روز واپسين اعتقاد داشتند و هنگام مرگ از بستگان خود مي‌خواستند که شترشان را بر سر مزارشان ببندند تا ناگزير نشوند روز رستاخير پياده در دادگاه الهي حضور يابند.»
اما در جزيرة‌العرب، به جز مشرکان جماعتي نيز به نام حنيفان وجود داشتند که از بت‌پرستي بيزار و به «الله» معتقد بودند. يکي از محققان به طور کلي «شواهد و قرائن بسياري را جمع‌آوري کرده است که دلالت بر رواج گسترده اعتقاد به الله در ميان اعراب دارد.» حنيفان البته از دين خاصي پيروي نمي‌کردند اما اصل اساسي يهوديت و مسيحيت را، که همان يکتاپرستي بود، باور داشتند. «خداي يگانه‌اي که او را «الله» مي‌خواندند، به نظر آنان خالق و مُدَبر عالم به شمار مي‌آمد و جزاء و حساب خلق مقتضاي تدبير و حکمت او بود… کساني که چنين عقايدي مي‌داشتند… نه فرقة خاصي بودند و نه معبد و قانون مشترک يا جداگانه‌اي داشتند… از آنچه پليد مي‌شمردند چون خَمر و زنا، خويشتن‌داري مي‌کردند» در عين حال «گرايش ‌نماياني به دست از دنيا شستن و زهد و انزوا داشتند و مي‌خواستند پيرو ديني ساده‌تر و ابتدائي‌‌تر باشند که براي فرد سادة عرب قابل وصول و قبول باشد.»
گفته شده که تا پيش از اسلام تعداد حُنَفا اندک نبوده است. در کتابهاي تاريخ معتبر اسلامي آمده است که در ميان افراد سرشناس فراوان بوده‌اند کساني که از دين ابراهيم سخن مي‌گفته‌اند و براي اثبات خالق و روز جزا ارائة برهان مي‌کرده‌اند و شراب را بر خود حرام مي‌شمرده‌اند. به احتمال قوي افرادي از ميان همين‌ها بودند که نام‌هايي مانند «عبدالله» بر خود مي‌نهادند. قرآن چهارده بار از دين حنيف و حنيفان ياد کرده و توضيح داده است که اينان «نه مشرک بودند و نه يهودي و نه نصراني.» (3 آل‌عمران، 67). قرآن حنيفان را به نوعي پيروان ابراهيم مي‌خواند زيرا او نيز در واقع «نه يهودي بود و نه نصراني بلکه حنيفي مسلمان بود و از مشرکان [هم] نبود.» (3، 67) و چون از قرار معلوم «اهل کتاب» در اين باره محاجّه مي‌کرده‌اند مي‌گويد: «چرا دربارة ابراهيم مجادله مي‌کنيد؟ تورات و انجيل پس از او نازل شده‌اند، چرا نمي‌انديشيد؟» (3، 65). از نظر قرآن حنيف بودن همان تسليم بودن به الله است که پسنديده‌ترين دين‌هاست و «ابراهيم نمونة مردمي بود که به مثابة يک حنيف فرمانبردار الله بود.» (16، 120). او بنا به گفتة قرآن، به تواتر به ستاره و ماه و خورشيد به عنوان خدا دل بست اما پس از غروب آنها سرانجام دريافت که هيچ يک از اينان نمي‌توانند پروردگار او باشند و به خود گفت: «من همچون يک حنيف روي خود را به سوي کسي مي‌گردانم که آسمان‌ها و زمين را بيافريد و از مشرکان نخواهم بود.» (6 انعام، 79). اما برخلاف او وقتي به «اهل کتاب» فرمان داده شد که همچون يک حنيف، که خالصانه الله را مي‌پرستد، او را عبادت کنيد (98 بينه، 5) بسياري از آنان از در انکار درآمدند و پراکنده شدند (رجوع به 98، 1-5)
در حقيقت دين حنيف در نزد خدا، به گفتة قرآن، پسنديده‌ترين و برترين دين‌هاست. او خود مي‌گويد: «اين ديني است پايدار اما بيشتر مردم نمي‌دانند.» (30 روم، 30) و به همين دليل است که بارها و بارها و به زبان‌هاي گوناگون محمد را به اين دين فرا مي‌خواند: «به دين حنيف رو کن و از مشرکان مباش» (10، 105؛ 30، 30) به تو و پيروانت گويند يهودي يا نصراني شويد تا به راه راست افتيد.» (2، 135) «ما به تو وحي مي‌کنيم که از آئين ابراهيم پيروي کن که حنيف بود و از مشرکان نبود.» (16، 123). «به آنها بگو ما ميان هيچ يک از پيامبران فرقي نمي‌نهيم همه تسليم او [الله] هستيم.» (2، 136) و «آيين ابراهيم حنيف را برگزيديم که او از مشرکان نبود.» (2، 135) و «کسي از آيين ابراهيم روي مي‌گرداند که خود را از خرد عاري کرده باشد.» (2، 130)
به‌جز حنيفان، در قرآن در جملة دين‌هايي که از مشرکين متمايز شده‌اند، از جماعتي به نام صابئان ياد مي‌شود که در رديف يهود و نصارا قرار گرفته‌اند (2، 62؛ 5 مائده، 69). اين جماعت از سوريه در شمال عربستان آمده و در جنوب، در يمن مستقر شده بودند. گفته شده که دين آنان نوعي از انواع گنوستيک (عرفان مسيحي) بوده است. اينها پيروان يحياي تعميددهنده بودند که به نام «مُغتسله» خوانده مي‌شدند و مانند زردشتيان به تاريکي و روشنائي عقيده داشتند و سياراتي مانند ماه و خورشيد و زئوس را پرسش مي‌کرده‌اند. در مورد انديشه‌هاي ديني رايج در جنوب عربستان يعني يمن و سبا، در عين حال گفته شده است که اين انديشه «از گنوسيزم هند و ايراني ريشه مي‌گرفته که به وسيلة «ابناء الاحرار» يا «آزادان» که انوشيروان براي راندن حبشه، بدان سرزمين گسيل داشته بود و يا آنان که مستقيماً براي بازرگاني از هند به آنجا رفته بودند پخش شده بود.»
همچنين از «مجوس» يا زردشتيان در قرآن ياد شده و مي‌گويد: «خدا در روز قيامت آنان را که ايمان آورده‌اند و آنان که از يهودان و صابئان و نصارا و مجوس هستند و آنان که شرک آورده‌اند، همگي را از يکديگر متمايز خواهد ساخت.» (22 حج، 17) و همين امر خود نشان مي‌دهد که دين زردشت براي عرب شناخته شده بوده است. البته حضور دين زردشت در عربستان را نمي‌توان قابل قياس با دين‌هاي يهودي و مسيحي دانست و چنان‌که گفته‌اند آشنايي اعراب با آن بسيار کم‌رنگ‌تر و کم‌اثرتر از اين دين‌ها بوده؛ با اين همه زردشتيان «به جز نفوذي که در مناطق شمال شرقي شبه جزيره داشتند، پس از فتح يمن [به وسيلة ايران]، در اين سرزمين هم به رواج آئين خود» پرداخته‌ بودند.
گلدزيهر تا آنجا پيش مي‌رود که مي‌نويسد: «نحلة پارسي» زردشتي … در افکار پيغمبر عرب بي‌اثر نبوده است» و اظهار عقيده مي‌کند که او «برانداختن روز شنبه به عنوان روز آسايش خدا» را از يک نظرية پارسي برگرفته است.
اما از همة اينها مهم‌تر دو دين يهود و مسيحيت هستند که در عربستان کاملاً شناخته شده بوده‌اند: دين يهود نخستين و پردامنه‌ترين دين يکتاپرستي در عربستان بود که از قرن اول ميلادي، به ويژه از طريق فلسطين به داخل جزيرة‌ العرب رخنه کرد و در يمن و واحه‌هاي بخش علياي حجاز، به ويژه يثرب، وادي القري، تيماء و خيبر، طايف و فدک در شمال گسترش يافت. از معروف‌ترين و بزرگ‌ترين قبايل يهودي، «بني قريظه»، «بني نضير» و «بني قينقاع» بودند که در يثرب سکونت داشتند. اينها برخلاف اعراب به کار کشت و زرع مي‌پرداخته‌اند ولي علاوه بر «زراعت و تربيت اغنام به صناعت نيز توجه داشته‌اند و از زرگري و شمشيرسازي و امور کشاورزي ثروت بسيار اندوخته بودند. رباخواري هم که نزد قريش و حتي نصاراي نجران نيز رواج داشت، تجارت عمدة اين قوم به شمار مي‌آمد.»
يهودان به اين سبب که خود يکتاپرست بودند از محمد و از دعوت او و مسلمانان به يکتاپرستي، در برابر بت‌پرستان و مشرکان حمايت مي‌کردند و چنان‌که معلوم است پس از چند سال، يثرب که پايگاه اصلي آنان بود، به پناهگاه مسلمانان «مهاجر» تبديل شد.
مسيحيت نيز دومين دين توحيدي است که از قرن چهارم ميلادي در عربستان نفوذ يافت و با اينکه از گسترشي به اندازة دين يهود برخوردار نبود، اما به سبب وسعت روابط ميان مردم عربستان و روم شرقي تا حدود زيادي در ميان مردم شناخته شده بود و عده‌اي از اعراب نيز به مسيحيت گرويده بودند. مرکز مهم اين دين يمن بود که بيشتر به وسيلة حبشيان در اين سرزمين رواج يافته بود. در عين حال مسيحيت در نقاط ديگري نيز مانند نجران در شمال يمن و يمامه در مرکز شبه جزيره رواج داشته و مسيحيان در اين نقاط حضور چشم‌گيري داشته‌اند. به علاوه مسيحيت در ميان بعضي از قبايل عرب نيز مانند ثعلب، غسانيان و قضاعه در شمال غربي و مردم حيره در شمال شرقي پيرواني داشت و در بسياري از اين مناطق کليساهايي نيز برپا بود.» «دُعات مسيحي در سراسر راه‌هاي بازرگاني به تبليغ و نشر آئين خويش اهتمام مي‌کردند و در بازارها و مجامع عمومي همه جا اين دُعات بدويان را به آئين مسيح دعوت مي‌نمودند… نصاراي عرب که خداي خود را رب کعبه نيز مي‌خواندند حتي مثل ساير اعراب در حج خانه هم حاضر مي‌شدند.»
از جملة مسيحيان، عدة زيادي زاهد و راهب نيز بودند که در خارج از شهرها به صورت انفرادي يا گروهي پراکنده بودند و حتي در آن زمان که مسلمانان به جنگ‌هاي نهائي با يهوديان رسيده بودند و قرآن آنان را «دشمن‌ترين مردم نسبت به مؤمنان» مي‌خواند، از «کشيشان و راهبان به عنوان مهربان‌ترين مردم نسبت به مؤمنان» ياد مي‌کند که در جستجوي سروري و کبر نيستند. (5، 82)
در قرآن از پيروان اين دو دين توحيدي به عنوان «اهل کتاب» ياد شده و منظور از کتاب نيز هر دو کتاب تورات و انجيل است که قرآن خود آسماني بودن و قابل تبعيت بودن آن را گواهي مي‌کند، به اين ترتيب که در قرآن از قول الله آمده است که «عيسي پسر مريم را فرستاديم که تصديق کنندة توراتي بود که پيش از او فرستاده بوديم و انجيل را که تصديق‌کنندة تورات پيش از او بود به او داديم که در آن هدايت و روشنائي بود و براي پرهيزگاران هدايتي و پندي.» (5، 46) و مسيح خود نيز، به گفتة قرآن، خطاب به بني‌اسرائيل مي‌گويد: «من پيامبر الله به سوي شما هستم و توراتي را که پيش از من وجود داشته تصديق مي‌کنم.» (61صف، 6). علاوه بر اين با نشانه‌هايي از جانب پروردگارتان آمده‌ام. پس از الله بترسيد و از من اطاعت کنيد. (3، 50).
بايد دانست که محمد دين خود را دنبالة اين دو دين و قرآن را تصديق کنندة اين دو کتاب مي‌داند. و اين نکته هيجده بار در آيه‌هاي مکي و مدني تکرار مي‌شود. براي مثال، هنگامي که محمد هنوز در مکه بود فرشتة وحي بارها به هنگام نزول وحي به او القا مي‌کرد که «اين قرآن تصديق‌کنندة چيزي است که پيش از اين آمده و تفصيل آن کتاب است و در آن شک نيست که از جانب پروردگار جهانيان است.» (10، 37). او «پيش از اين تورات و انجيل را فرو فرستاد و اينک اين کتاب را که تصديق‌کنندة کتاب‌هاي پيشين است به حق بر تو فرو فرستد.» (3، 3)
حتي جن‌هايي نيز که خدا براي شنيدن قرآن به نزد پيامبر خود مي‌فرستد پس از بازگشت نزد قوم خويش آنها را هشدار مي‌دهند که: «اي قوم، ما کتابي را شنيديم که پس از موسي نازل شده و کتاب‌هاي پيشين را تصديق مي‌کند و به حق و راه درست هدايت مي‌کند.» (46 احقاف، 31). اما الله خود خطاب به محمد مي‌گويد: «هر چه از اين کتاب به تو وحي کرديم حق است و کتاب‌هاي پيش از خود را تصديق مي‌کند.» (35 فاطر، 31) شايد بر اساس همين گفته و قرائن و دلايل ديگري است که فيلسوف و صاحبنظري چون ولتر مدعي مي‌شود که «محمد هيچ اصل ديني را در دين خود وضع نکرد» و نه تنها در اصول که حتي در فروع نيز اسلام را دنبالة دين‌هاي ديگر مي‌خواند. براي مثال، «نماز را پيوند ناگسستني ميان همة اديان مي‌داند» و به «زکات در دين يهود و مسيح» اشاره مي‌کند که «جنبة صدقه داشت ولي در اسلام جزو فرايض ديني شد.» در مورد روزه نيز اظهار عقيده مي‌کند که «پيش از يهوديان، هندوان و برهمنان روزه مي‌گرفته و آن را نوعي تزکية نفس مي‌دانسته‌اند. به هر حال، او در اين راه چندان پيش رفت که دين اسلام را به کلي برگرفته از اديان پيشين دانست و وجود هر نوع اصالتي را در آن منکر شد.» تنها آن را «از نظر تاريخي تکامل يافته‌تر از دين‌هاي ديگر و از جمله مسيحيت دانست.»
گلدزيهر اسلام‌شناس ديگر اروپايي‌ نيز اظهار عقيده مي‌کند که اسلام تنها از دين‌هاي گذشته متأثر نبوده بلکه هلنيزم، حقوق و سياست رومي، افکار و نظريات سياسي ايراني، تصوف، آراي فلسفي‌ هندي و نئوافلاطوني را به خوبي مکيده و هضم کرده و «چنان در گداختن اين عناصر بيگانه در يک بوته توانايي به خرج داد که شناسايي ريشة آنها جز با تجزيه و تحليل ژرف و بررسي و پژوهش دقيق امکان‌پذير نيست.» او دربارة اسلام تا آنجا پيش رفت که مدعي شد «محمد پايه‌گذار آن نه فکر تازه‌اي آورد و نه دربارة روابط انسان با والاتر از حس‌اش ــ با بي‌نهايت ــ چيز تازه‌اي گفت. . . و پيام اين پيغمبر تازه چيزي جز گلچين آميخته‌اي از اطلاعات و عقايد مذهبي [پيشين] نيست.»
به هر حال قرآن ضمن تکرار اين نکته که مصدق کتاب‌هاي پيشين است اعلام مي‌دارد که براي راهنمايي اعراب و مردم مکه و اطراف آن نازل شده است: «اين کتابي است که به مبارکي آن را فرو فرستاديم که کتاب‌هاي پيشين را تصديق مي‌کند و براي آن است که با آن مردم ام‌القري [مکه] و مردم اطراف آن را بيم دهي، و کساني که به آخرت ايمان دارند به آن ايمان خواهند آورد.»‌ (6، 92) «پيش از اين کتاب موسي راهنما و رحمت بود و اين کتابي است تصديق‌کنندة آن به زبان عربي تا ستمکاران را بيم و نيکوکاران را مژده باشد.» (46، 12) اما پس از هجرت محمد به يثرب، الله به تدريج هدف خود را از اين تصديق کتاب‌هاي پيشين براي او و «اهل کتاب» بيشتر روشن مي‌کند. براي مثال، در اينجا ابتدا خطاب به محمد گفته مي‌شود که «اين کتاب را به حق بر تو نازل کرديم که تصديق‌کننده و نگهبان کتاب‌هائي است که پيش از آن بوده‌اند، پس در برخورد با اهل کتاب بر وفق آنچه الله نازل کرده است حکم کن.» (5، 48) و سپس خطاب به بني اسرائيل مي‌گويد: «به آنچه نازل کرده‌ام و کتاب‌ شما را تصديق مي‌کند ايمان بياوريد و از نخستين منکران آن نباشيد.» (22 طه، 41) و اهل کتاب را تهديد مي‌کند که «پيش از آنکه نقش چهره‌ها را محو کنيم و آنها را به قفا برگردانيم و يا همان‌طور که مردم سَبت را ــ چون حرمت شنبه را نگاه نداشتند ــ لعنت کرديم شما را نيز لعنت کنيم، به کتابي که نازل کرده‌ايم و کتاب شما را نيز تصديق مي‌کند، ايمان بياوريد.» (4 نساء، 47)

مکّه

اينک بايد ديد به ويژه شهر مکه که زادگاه محمد و دين اسلام بود، پيش از پيدايش اين دين، در شرايط عمومي آن زمان شبه جزيرة عربستان از چه موقعيتي برخوردار بوده و زندگي در آن به چه صورت جريان داشته است. حقيقت اين است که اين شهر از جهات مختلف نسبت به مراکز ديگر شبه جزيره وضعي منحصر به فرد داشت: مکه خود در ميان دره‌اي خشک و بي‌حاصل واقع شده بود و چون زمين‌هاي حاصلخيز و باغ و بوستاني نيز در اطراف آن وجود نداشت، ساکنان آن حتي مواد خوراکي مورد نياز خود را نيز مجبور بودند دربرابر پرداخت پول از خارج تهيه کنند. اين شهر «بت‌خانة اعراب، ايستگاه کاروان‌هاي جنوب و شمال، درة محصوري که چاه آبي داشت و در آن صحراي وسيع بي‌حفاظ مکاني امن و ]در عين حال[ قابل‌دفاع بود.» مکه، هم از جهت مناسبات اقتصادي و توليدي و هم از نظر نظام و سازمان اجتماعي از تمام شهرهاي ديگر حجاز متمايز بود. در بزرگ‌ترين شهرهاي اين منطقه مانند يثرب و طايف، زندگي مردم به طور عمده از کار و توليد کشاورزي تامين مي‌شد و حال آنکه در مکه به طور مطلق اقتصاد مالي ـ بازرگاني حاکم بود.
مکه در واقع مرکز حجاز، و از زماني دراز پيش از اسلام يک مرکز بازرگاني، و شهري ثروتمند بود. از موقعيت جغرافيايي مکه مي‌توان به عنوان عمده‌ترين عامل جذب و انباشت ثروت نام برد. در اين شهر بازاري وجود داشت که در آن بازار صحرانشينان (بدويان) محصولات دامپروري خويش (چرم، پشم، دام) را با غلات و خرما و مصنوعات شهري مبادله مي‌کردند. در عين حال نقطة اتصال و حلقة ارتباط ميان نواحي مختلف جزيرةالعرب و کشورهاي ديگر محسوب مي‌شد. هم عراق و شام را به يمن متصل مي‌کرد و هم وسيلة ارتباط ميان آفريقا و آسيا بود و در ضمن به منزلة بارانداز و محل انتقال کالاهاي اين دو منطقه هم بود.
ساکنان مکه عموماً به بازرگاني و رباخواري روي مي‌آوردند و «از سرماية خود به طريق تجارت و وام با بهره ثمر مي‌بردند و با خريد و فروش کالا صرفاً درصدد ازدياد سرماية خود که شکل پولي داشت بودند.» آنها رباخواري را امري عادي و مشروع مي‌دانستند و به گفتة قرآن معتقد بودند که «ربا نيز چون معامله است.» (2، 275)
ربا با بهره‌هاي هنگفت صورت مي‌گرفت: بنا به يک روايت «سودي که از اين راه عايد بازرگانان مکي مي‌شد به 50 تا 100 درصد بهاي کالا مي‌رسيد.» «تجار قريش اين ربا را نوعي بيع تلقي مي‌کردند و گاه بهرة آن را ديناري يک دينار مطالبه مي‌نمودند.»‌ و از اين راه ثروت هنگفتي به چنگ مي‌آوردند. به هر حال تا آنجا که مسلم است در معاملات ميان بازرگانان و پولداران مکه «ربح درهم به درهم و دينار به دينار معمول بود… گاه اين ربح برحسب تعبير قرآن اضعاف مضاعف مي‌شد. … در هنگام تنگدستي، بدهکار غالباً از پا درمي‌آيد و خود و کسانش برده و مزدور طلبکار رباخوار مي‌شدند. در اين حال موظف بودند براي او کار کنند و با اين بيگاري وام خويش را بپردازند… اين امر بدهکار را تا حد برده‌اي زرخريد پايين مي‌آورد.»
اما در مورد کالاهاي تجارتي که توسط مکيان مورد معامله قرار مي‌گرفت بايد دانست که از تنوع بسيار زياد برخوردار بود: در اين زمان‌ها «آنچه به طور تراتزيت از مکه عبور مي‌کرده از يمن عبارت بوده از کندر و عود و چوب و سندل و فلوس و چرم‌هاي دباغي شده؛ از آفريقا خاک طلا و غلامان و کنيزان سياه‌پوست؛ از هندوستان دارچين و فلفل و ديگر چاشني‌ها و مواد معطر و عاج و منسوجات قيمتي. بازرگانان، اين کالاها را در سوريه فروخته و از آنجا منسوجات ابريشمي و پشمي بيزانسي و پارچه‌هاي ارغواني از پشم گوسفند و ماهوت و ظروف آبگينه و مصنوعات فلزي و اسلحه و اشياء تجملي و روغن زيتون و ديگر روغن‌هاي نباتي و غله صادر مي‌کردند و روغن و غله را در بازار مکارة مکه به بدويان مي‌فروختند.» علاوه بر اينها مکه مرکز صدور محصولات خود عربستان به سوريه نيز بود از آن جمله مکيان «چرم دباغي شده، شمش نقره از معادن عربستان، بهترين کشمش واحة طايف و خرما» به اين کشور صادر مي‌کردند.
بر اين اساس هميشه قافله‌هاي عظيم بازرگاني از طريق مکه در حال آمد و شد بودند و علاوه بر کاروان‌هايي که از نقاط مختلف از مکه عبور مي‌کردند، خود مکيان نيز سالي دو بار کاروان‌هاي خودشان را به خارج مي‌فرستادند که يکي در زمستان به يمن در جنوب «رحلة ‌الشتا» و يکي ديگر که به شام در قلمرو بيزانس و در شمال عبور مي‌کرد «رحلة الصيف» نام گرفته بود.
اين کاروان‌ها بسيار عظيم بودند. بعضي از آنها «دو هزار و پانصد نفر شتر زير بار داشت و تعداد کاروانيان در پاره‌اي موارد به سيصد تن [و بيشتر] مي‌رسيد.» ، به طور کلي هميشه «صدها مرد غرق در سلاح همراه کاروان‌ها حرکت مي‌کردند» و گذشته از بازرگانان عده‌اي راهنما و ساربان و دسته‌هاي نگهبان (صحرانشين) (خفير)، که از ميان قبايل بدوي اجير شده بودند، با کاروان‌ها حرکت مي‌کردند.»
کار تهيه وتدارک اين قافله‌ها به طور عمده بر عهدة قبيلة قريش بود و «کمتر قافله‌اي از مکه به شام و يمن عزيمت مي‌کرد که اکثر افراد قريش ـ از زن و مرد ـ در آن سرمايه‌اي نگذاشته و در مراجعت بهره‌اي و نفعي از آن چشم نداشته باشند.» قرآن در اشاره به همين کاروان‌هاي زمستاني و تابستاني مکه و نقش اصلي «ائتلاف قريش»‌ در بازرگاني اين شهر است که از آنان مي‌خواهد تا «پروردگار اين خانه را نيايش کنند زيرا هم اوست که آنان را [به برکت اين ائتلاف] در گرسنگي غذا داد و از بيم در امانشان داشت.» (106 قريش، 1-4) اين «ائتلاف اشاره به قراردادي دارد که در سال 467م. ميان بازرگانان قريش و فرمانروايان سرزمين‌هاي اطراف منعقد شده که براساس آن کاروان‌هاي مکي مي‌توانستند از کشوري به کشور ديگر عبور کنند.»
در واقع «در مکه تجارت شغل همه بود و کسي که تاجر نبود به چيزي شمرده نمي‌شد. زن‌ها نيز در کار تجارت شوق و علاقه‌اي تمام مي‌ورزيدند چنانکه مادر ابوجهل به تجارت عطريات مشغول بود و زن ابوسفيان با کلبي‌هاي شام معامله داشت و خديجه بنت خُويلد، از سال‌ها پيش از آنکه با پيامبر اسلام (ص) ازدواج کند، با شام تجارت مي‌کرد.»
«ثروت اين کاروان‌ها گاه تا پنجاه هزار دينار و بيشتر مي‌رسيد.» نمونه اينکه کارواني که در سال 624 ميلادي توسط بازرگانان مکي براي اعزام به سوريه مجهز شده بود معادل پنجاه هزار مثقال طلا کالا بار داشته که چهل هزار آن متعلق به اعضاي خاندان اموي و باقي از آن ديگر ثروتمندان قريش بوده.»
به اين ترتيب درآمدهاي عظيم ناشي از بازرگاني و رباخواري به نابرابري عظيم مالي و پيدايش طبقات و اختلاف طبقاتي چشم‌گيري منجر شد. در کنار خانواده‌هاي بسيار توانگري همچون بني‌اميه و بني‌مخزوم خانواده‌هائي مانند بني‌هاشم نيز بودند که به کسب و کار و صنعت و دامداري اشتغال داشتند. اما عدة زيادي نيز بودند که براي بازرگانان و رباخواران بزرگ کار مي‌کردند. در باب اختلاف طبقاتي مي‌توان به عنوان نمونه گفت که در شهري چون مکه افرادي زندگي مي‌کردند که در جريان «يک معاقره و فقط بقصد مفاخره ده‌ها شتر ذبح مي‌کردند، کساني هم بودند که همة مايملک‌شان يک بُز بود.»
از جمله ثروتمندان اين شهر مي‌توان از وليد بين مُغيره ياد کرد که «به آن اندازه ثروت مي‌داشت که به ده تن از بندگان خويش، به هر کدام هزار دينار داده بود تا براي او تجارت کنند و خلاصه از لحاظ ثروت داراي «قنطار» بود. او به مناسبت همين ثروت کلان و همچنين رابطه و مقامات خانوادگي از حکام نيز به شمار مي‌رفت که مردم در مرافعات خود به او مراجعه مي‌کردند و به حکومت وي تسليم مي‌شدند.
باديه‌نشيناني نيز وجود داشتند که در اثر بدهکار شدن به رباخواران قريش غالباً از پا در مي‌آمدند و خود و کسانشان برده و مزدور طلبکار مي‌شدند. اينها موظف بودند براي او مجاني کار کنند و با اين بيگاري وام خويش را بپردازند … تاجر قريش، بدوي را که از راه‌ها و منازل بين راه به خوبي آگاه بود غالباَ براي راهنمايي و حمايت کاروان خويش همراه مي‌برد اما از منابع بازرگاني خويش چيزي به او نمي‌داد و از طريق وام‌هايي که با بهره‌هاي سنگين به او مي‌پرداخت هميشه او را در خدمت خود نگاه مي‌داشت.
برده‌داري پيش از ظهور اسلام به شکلي نسبتاَ محدود، در مکه وجود داشت و «بردگان به دو دستة عرب و غيرعرب تقسيم مي‌شدند… اعرابشان از قبايلي بودند که در جنگ‌ها به اسارت افتاده بودند و خويشاوندانشان توانائي پرداخت فديه نداشتند و غير عرب‌ها از طريق خريد و فروش برده در بازارهايي که عرب با آنها مرتبط بود تأمين مي‌شدند. مشاغل پست و سنگين قبيله چون چوپاني، عملگي، نجاري و… برعهده اينان بود و مالک برده مي‌توانست چون متاعي او را به فروش برساند.
بازرگانان برده‌دار، بردگان بسيار داشتند که نه تنها در خانه‌ها به عنوان خدمه مشغول کار بودند بلکه در توليدات نيز شرکت داشتند و گلة ارباب را مي‌چراندند و در مزارع و باغ‌هاي واقع در واحه‌هاي مجاور به کشت اشتغال مي‌ورزيدند. اين بردگان، بيگانه و بيشتر از مردم حبشه و سرزمين سياه‌پوستان بوده‌اند. البته راه و رسم برده‌داري در مکه و همچنين در مدينه به علت انباشت ثروت در دست گروهي معدود زودتر و نيرومندتر از بقية نقاط حجاز شکل گرفته بود ولي اين برده‌داري هيچگاه به صورت يک شيوة اصلي توليد در نيامد.
مکه، علاوه بر مرکزيت اقتصادي حجاز و جزيرةالعرب ، از قرن‌ها پيش يک مرکز مهم زيارتي را نيز تشکيل مي‌داد به اين نحو که قبايل بت‌پرست و مشرک عرب براي زيارت خدايان قبيله‌اي خود، که هر کدام به صورت بتي تجسم يافته و آنها را در خانه کعبه نگهداري مي‌کردند، در ماه‌هاي معيني به اين شهر مي‌آمدند. تعداد بت‌هايي که در اين خانه بود از سيصد تا تجاوز مي‌کرد. «حتي نصارا بر روي ستون‌ها و ديوارها صورت حضرت مريم و عيسي (ع) و تصوير فرشتگان و داستان ابراهيم را نقش کرده بودند.» گذشته از اينها، همگي قبايل، «حجرالاسود» را نيز، که از آسمان فرو افتاده بود، مقدس مي‌دانستند.
اين مرکزيت مذهبي پديده‌هائي به نام «سقايت» و «کليدداري» کعبه به وجود آورده بود. مقام کليدداري که از سال‌هاي 40 قرن پنجم ميلادي خاص خانواده‌هاي قريش بود سبب مي‌شد که آنها «اضافه بر امتيازات مذهبي و شرافت ملي اين مقام، سود کلاني هم ببرند» و بر مردم عادي بينواي شهر باز هم بيشتر فخر بفروشند. از جمله مقررات مراسم حج اين بود که «هر زائر اولين طواف خود را بايد در جامه‌اي انجام دهد که از اهل حرم گرفته باشد ورنه بايد لخت و بي‌جامه طواف کند. نيز رسم کرده بودند که هيچ زائر غذائي که از خارج حرم آمده باشد نخورد. به اين ترتيب آنها که از مال بي‌بهره نبودند ناچار جامه و غذا از اهل حرم مي‌خريدند. . . و بدين‌گونه حج کعبه براي قريش يک منبع عايدي محسوب مي‌شد.»
يکي ديگر از امتيازات مکه امنيت و مصونيت آن از هر نوع تجاوز بود و «خانة کعبه پناهگاه صعلوکان [بي خانمان ها] و خونيان و مطرودان عرب بود» و تا هنگامي که در آن پناه جسته بودند از انتقام و مجازات ايمن بودند.
از لحاظ سازمان و نظام اجتماعي، برخلاف شهرهاي ديگر، مانند مدينه که در آن حداقل پنج قبيلة بزرگ کشاورز ـ دو قبيلة مشرک و سه قبيلة يهودي ـ به صورتي متمايز از يکديگر زندگي مي‌کردند و غالب اوقات هم با يکديگر جدال و درگيري داشتند، در مکه تنها يک قبيله يا طايفة قريش اقامت داشت. اين قبيله اگرچه از خاندان‌هاي مختلف تشکيل مي‌شد و از لحاظ دارائي و ثروت نيز خانواده‌ها و همچنين افراد با يکديگر اختلاف جدي داشتند ولي همگي خود را از يک ريشه و به يکديگر وابسته مي‌دانستند. اين رابطة قومي واحد، به اضافة نظام واحد اقتصادي مالي ـ تجاري حاکم بر شهر، تمام ساکنان آن را در يک نظام اجتماعي واحد به يکديگر پيوند مي‌داد. اين امر، به اضافة مرکزيت و پرده‌داري کعبه سبب مي‌شد که در مکه برخلاف شهرهاي ديگر نوعي نظام اجتماعي منسجم و يکدست برقرار شود.
البته نمي‌توان گفت که يک نظام اداري شهري پيشرفته با مفهوم بورژوازي امروزي بر اين شهر حاکم بود اما به قول پطروشفسکي «نطفة پوليس يا شهر ـ دولت»‌ در آن وجود داشت. در اينجا هنوز «هر عشيره يا خاندان مستقلاً اداره مي‌شد.»
با اين همه شورايي وجود داشت که نوعي تمرکز را در جامعة شهري مکه مستقر کرده بود. اين شورا از مدت‌ها پيش از اسلام وجود داشت و مي‌توان آن را «قدرتي قانونگذار و حتي تصميم‌گيرنده و اجراکنندة مافوق قدرت شيوخ قبايل دانست.» ترتيب کار چنين بود که سران شهر و شيوخ خاندان‌ها در خانة ويژه‌اي که در ميداني نزديک کعبه قرار داشته و «دارالندوه» (يعني خانة اجتماع يا محل انجمن) ناميده مي‌شد، براي حل و فصل امور خاندان‌ها و عشيره‌هاي مختلف، اجتماع و شور مي‌کردند. اين اجتماع را «مَِلَأ» مي‌خواندند. و به قولي صرفاً يک «مجلس مشورتي بود و قدرت و اختيار ديگري نداشت. در اين مجلس تصميم‌هايي نافذ شناخته مي‌شد که مورد اتفاق باشد و سوگند و پيمان مهم‌ترين وسيلة جلب موافقت تام مَلَأ در موارد مهم به شمار مي‌آمد.» شوراي دارالندوه، علاوه بر اينکه نوعي دموکراسي قبيله‌اي را باعث شده بود که مي‌توانست از برخي مخاصمات جلوگيري کند… و نقش تعيين‌کننده‌اي در امور داخلي قريش و متحدان آنها بازي مي‌کرد، شوراي تصميم گيرنده در رابطه با جنگ و صلح، امور تجاري و بازرگاني و حتي ازدواج و طلاق افراد هم بود.» گذشته از اين شورا، مناصب ديگري نيز براي انجام بعضي امور عمومي و اجتماعي به وجود آمده بود که عبارت بودند از مقام‌هاي «سدانت» (پرده‌داري و کليدداري کعبه)، رفادت (اطعام حاجيان)، سقايت (آبرساني به حاجيان)، قياده (فرماندهي نظامي يا کاروان‌سالاري)، الاشناق (امور مربوط به خونبها، ديه و…)، الرايه (پرچمدار جنگ)، القبه (اسلحه‌داري)، الاعنه (ستورداري)، السفاره، الايسار (قرعه‌کشي در کنار خانة کعبه)، المشوره و برخي مشاغل کم اهميت‌تر ديگر.
بايد دانست که مسئوليت اين امور برعهدة قوم قريش بود که در اين شهر قدرت و در واقع حاکميت مطلق داشتند. توضيح آنکه در گذشتة دور در مکه نيز همچون شهرهاي مهم ديگر عربستان اقوام مختلف مي‌زيستند که غالباً بر سر تصرف قدرت و حاکميت بر امور شهر با يکديگر رقابت و جدال داشتند و آخرين قومي که توانست با شکست و اخراج اقوام رقيب ولايت مکه و کعبه را از آن خود کند قومي به نام خزاعه بود. اما در اين زمان هنوز اقوام ديگري به نام صوفه در مکه زندگي مي‌کردند که به هنگام حج بر حجاج و مراسم زيارت تسلط منحصر به فرد داشتند. با اين همه در همين زمان قوم قريش، که پراکنده بودند و هيچ تسلطي بر امور مکه و حج نداشتند؛ به وسيلة يکي از رهبران خود به نام قُصي بن کلاب متحد شدند، و او که داراي چهار پسر به نام‌هاي عبدالدار، عبدمناف، عبدالعزي و عبد بن‌قُصِي و صاحب اموال فراوان بود، از آنجا که مورد احترام و مرجع قوم خويش قرار گرفت درصدد تسلط بر مکه برآمد. او ابتدا قوم صوفه را سرکوب کرد و سپس با قوم خزاعه به جنگ برخاست و آنان را شکست داد و از مکه بيرون کرد و به اين ترتيب «ولايت و رياست کعبه از ايشان بستد و خود را مسلم کرد» پس از اين موفقيت تمامي قوم قريش به گرد قصي جمع شدند و حکم رياست او را به نحو کامل پذيرفتند.
پس از اين حوادث در حقيقت مکه به تصرف کامل قوم قريش درآمد به اين ترتيب که به دستور قصي بن کلاب «دارالندوه» را براي مشورت دربارة امور مکه بنا نهاد و در اين زمان بود که پنج منصب «حجابت خانه» يا پرده‌داري کعبه، «سقايت حاج» يا دادن آب زمزم به حاجيان، «رفادت حاج يا اطعام حاجيان»، «مشورت دارالندوه» و «عقد لِوي» يا پرچمداري به وجود آمد که دو تاي اولي به ولايت خانة کعبه و سه تاي ديگر به ولايت شهر مکه مربوط مي‌شد. تمام اين پنج منصب ابتدا در اختيار عبدالدار و فرزندان او بود اما پس از يک سلسله حوادث، «سقايت» و «رفادت» حاجيان به فرزندان عبدمناف و در رأس آنها هاشم واگذار شد که پس از مرگ او اين دو مقام به برادرش مطّلب و پس از او به عبدالمطلب فرزند وي و جد محمد رسيد.
به اين ترتيب پيش از تولد پيامبر اسلام مکه، برخلاف شهرهاي ديگر حجاز، شهري بود که تنها يک قوم به ‌نام قريش در آن ساکن بودند و بر امور آن به تمامي حکم‌فرمايي مي‌کردند.
با اين همه جامعة مکه در عين حفظ ساخت قبيله‌اي از لحاظ سازمان اداري چنان پيشرفته بود که بعضي از محققان آن را به جوامع پيشرفتة عربستان، مانند يمن در جنوب و غسّان و حيره در شمال حجاز، نزديک مي‌بينند.
اما از جنبه‌هاي فرهنگي، مکه، مانند موارد ديگر، بر ساير شهرهاي حجاز و شبه جزيرة عربستان برتري مطلق داشت و در عين حال براي اعراب يک کانون ادبي نيز به شمار مي‌رفت زيرا به علت وسعت تجارت و دلالي و نزول‌خواري در اين شهر نه تنها تعداد باسوادان بيشتر از شهرهاي ديگر بود بلکه در عين حال مرکزيت آن براي قبايل گوناگون اعراب سبب شده بود که شاعران و داستان‌سرايان آنان آنجا را به محل هنرنمائي‌هاي خود تبديل کنند. از مکان‌هائي که شاعران در آن خودنمايي مي‌کردند «اسواق» يا بازارهاي مکه بود که «قبايل مختلف امتعة خويش را جهت معامله عرضه مي‌کردند. در اينجا متاع شعر و خطابه نيز خريدار داشت و افکار و عقايد هم طي شعر و خطابه مبادله مي‌شد.» در ميان اين بازارها بيش از هر جاي ديگر مي‌توان از بازار يا «سوق عُکاظ» در نزديکي مکه ياد کرد که پيش از اسلام «محل رقابت‌ها و مناظره‌هاي شاعرانه» بوده است. در اين بازار مدت يک ماه، تقريبا هر روز قبايل مختلف به زبان شاعران خودنمايي مي‌کردند. و شعر هر شاعري را که مورد توجه قرار مي‌گرفت «با خط زرين روي پارچة ابريشمين مي‌نوشتند و براي مدت يک سال آن را از ديوار کعبه مي‌آويختند.» و به همين جهت بود که اعراب اين شعرها را «مُعلقات»‌ مي‌خواندند.
به علاوه چنانکه گفته شده مردم اصلي مکه از مردم ساير نقاط عربستان فصيح‌تر سخن مي‌گفته‌اند و در اين ميان، چنانکه در کتاب‌هاي تاريخي ثبت شده، «قريشي‌ها از ميان همة اعراب کساني هستند که زيباترين و خالص‌ترين زبان را صحبت مي‌کنند.»

محمّد

در شهري چون مکه و در قبيله‌اي چون قريش است که محمد زاده و پرورده مي‌شود. او پسر عبدالله و نوة عبدالمطلب از خانوادة بني‌هاشم است که پرده‌دار کعبه بوده‌اند. محمد در يکي از روزهاي سال 570 مسيحي، برابر با ماه ربيع‌ الاول سال 40 پيش از بعثت متولد شد. پدرش را پيش از تولد و مادرش را شش سال پس از تولد از دست داد. در شيرخوارگي به دايه‌اي از قبيلة بني سعد سپرده شد که به شجاعت و فصاحت در ميان اعراب شهرت داشتند، از جمله از قول خود محمد نقل کرده‌اند که گفته است: «من فصيح‌ترين شما هستم زيرا در نسب قريشي هستم و در ميان طايفة بني‌سعد بن بکر دوران شيرخوارگي و طفوليت را گذرانده‌ام.» در مورد فصاحت گفتار محمد مي‌توان از تأثير مناظره‌هاي شاعرانة بازارهاي مکه نيز در روحية او ياد کرد. از قول عايشه نقل شده است که محمد در بازار مکاره گوش به اشعار شعراي عرب مي‌داد و از آن ميان «به قدري مجذوب شعر امرؤالقيس بود که اشعار او را از برمي‌داشت.»
محمد پس از فقدان مادر دو سالي تحت تعليم جدش عبدالمطّلب و پس از مرگ او از هشت سالگي زير سرپرستي عمويش ابوطالب بزرگ شد. خانوادة بني هاشم با اينکه مورد احترام مردم مکه بودند ولي دستشان از مال دنيا کوتاه بود. يتيمي محمد و بي‌چيزي خانوادگي او چنان تأثير عميقي در روحية او به جا گذاشت که بعدها در قرآن نيز بارها به آن اشاره شده؛ از جمله آنکه در يکي از لحظات زندگي که محمد از اوضاع و عدم پيشرفت مأموريت آسماني‌اش سخت متأثر و نااميد است فرشتة وحي او را تسلي مي‌دهد که «مگر وقتي پروردگارت تو را يتيم يافت پناهت نداد؟ و مگر هنگامي که گم گشته بودي هدايتت نکرد؟ و مگر در عين بينوائي توانگرت نساخت؟» (93 ضحي، 6-8) و به دنبال همين تسلا است که احکامي نيز دربارة نيازردن يتيم و بي‌اعتنايي به گدا صادر مي‌شود: «پس بر يتيم خشم مگير؛ و گدا را از خود مران.» (93 ضُحي، 9 و10)
ابوطالب، عمو و سرپرست محمد، خود مردي شاعر و قصيده‌سرا بود و علاوه بر پرده‌داري کعبه‌ گاه به سفرهاي تجاري نيز دست مي‌زد و محمد را نيز، هنگامي که هنوز بيش از 12 سال نداشت، براي اولين بار همراه خود به شهرهاي سوريه يا شام برد. در چهارده، پانزده سالگي نيز محمد را ديده‌اند که در جنگ ميان قريش و هوازن ــ که قبيله‌اي از اعراب شمال جزيرةالعرب بود ــ در عکاظ براي عمويش تير مي‌آورده است.
محمد در بيست و پنج سالگي، براي انجام کارهاي بازرگاني به خدمت خديجه، زني ثروتمند و مورد احترام، از مردم مکه در مي‌آيد و پس از مدتي کوتاه، و بعد از نخستين سفر که براي انجام کارهاي بازرگاني او به شام مي‌رود، با وي ـ که زني چهل ساله بود ـ ازدواج مي‌کند. او 10 سال پس از اين زمان نيز همچنان به کار بازرگاني مشغول و از زندگي آرام و مرفهي برخوردار است.
نقل کرده‌اند که محمد در نوجواني در يکي از سفرهاي تجاري که با عمويش همراه بوده با راهبي ترسا به نام بُحيرا که در صومعه‌اي در بصرا، يکي از مراکز تجاري بازرگاني آن زمان شام، اعتکاف داشته، آشنا مي‌شود و تحت تاثير او قرار مي‌گيرد و گفته شده که اين راهب گوشه‌گير ميراث‌دار کتاب‌ها و علوم دانشمندان پيشين بوده است. محمد بعدها نيز، از قرار معلوم، به محلة يهودي‌نشين مکه مدام رفت و آمد مي‌کرده و با مسيحيان و يهوديان و برخي فرقه‌هاي ديگر مذهبي نشست و برخاست‌هائي داشته و از دانش و اطلاعات آنان بهره مي‌برده؛ از جمله آنکه در آستانة بعثت و پس از آن به طور مشخص با بردة مسيحي پيشه‌وري از بردگان قريش حشر و نشر و تحت تأثير او قرار داشته است. اين‌گونه خبرها تا آنجا رايج بوده که قرآن چند بار، به نحو انکار، به آن اشاره دارد: «و ما مي‌دانيم که مي‌گويند بشري اينها را به او مي‌آموزد و حال آنکه آن کس که به او نسبت مي‌کنند زبانش «اعجمي» است و اين [قرآن] به زبان عربي روشن است.» (16، 103)
در هر صورت خواه اخبار و شايعات رابطة محمد با رُهبانان مسيحي و يهودانِ شناخته شده درست يا نادرست باشد قرآن خود نشان از آگاهي کامل او بر محتويات تورات و انجيل و گرايش شديد او نسبت به آنها مي‌دهد و اين آگاهي چه از طريق آموزش رهبران يهود و مسيحي و متون «کتاب مقدس» ناشي شده باشد و چه تحت تأثير شيوع وسيع و عميق انديشه‌ها و آئين‌هاي اين دو دين به دست آمده باشد و يا اينکه از الهامات آسماني منشأ گرفته باشد، تسلط محمد بر محتواي اين دو کتاب تا آنجا است که دربارة برخي جزييات آنها با يهودان و مسيحيان و پيشوايان آنان به جدل و محاجّه مي‌پردازد و حتي گاه آنها را به کج‌فهمي يا نافهمي از محتواي کتاب‌هاي آسماني‌شان و دين و آئينشان متهم مي‌‌کند، و از جمله در يک مورد به آنان يادآور مي‌شود که عيسي بن مريم يک بار ضمن تأييد و تصديق تورات که پيش از او آمده، آمدن پيامبري به نام «احمد» را نيز پس از خويش بشارت داده است: «اي بني اسراييل، من پيامبر خدا بر شما هستم. توراتي را که پيش از من بوده است تصديق مي‌کنم و به پيامبري که بعد از من مي‌آيد و نامش احمد است، بشارت‌تان مي‌دهم.» (61، 6) در موارد متعددي نيز در قرآن صريحاً به زبور و تورات و انجيل رجوع داده مي‌شود و از آنها نقل قول مي‌شود. براي مثال، در توصيف محمد و همراهان او که جوياي فضل و خشنودي الله هستند، در يکي از آيه‌هاي قرآن، پس از اينکه گفته مي‌شود: «اين است وصف آنها در تورات و در انجيل»، متن انجيل‌ها با اندکي تحريف چنين مي‌آيد: «همچون کشته‌اي هستند که جوانه بزند و آن جوانه محکم شود و بر پاهاي خود بايستد و کشاورزان را به شگفتي وا دارد… خدا از ميان آنان، کساني را که ايمان آورده‌اند و کارهاي شايسته کرده‌اند به آمرزش و پاداشي بزرگ وعده داده است.» (48 الفتح، 29)
به هر حال محمد، که در ميان مکيان به محمد امين شهرت يافت، در سال‌هاي آخر دهة چهل زندگي، همچون بسياري ديگر از اهل زهد و عبادت، هر سال يک ماه در غاري در کوه حرا، در سه فرسنگي شمال مکه معتکف مي‌شود. اين کوه محل اعتکاف مردمي از مکه بود که گاه خود را نيازمند تنهايي و خلوت با خويش مي‌ديدند؛ و در همين جا بود که سرانجام محمد، پس از گوشه‌گيري‌ها و خلوت‌گزيني‌هاي کم و بيش طولاني، به روايتي در 17 رمضان و به روايتي ديگر در 17 رجب سيزده سال پيش از هجرت ـ برابر با 6 اوت يا 18 ژوئن سال 610 مسيحي ـ احساس مي‌کند که نخستين وحي را مبني بر قدرت آفرينش انسان و آموزش او از جانب پروردگارش دريافت داشته است. اما در وحي‌ها و الهامات بعدي رسالت از جانب خدايگانش به او يادآوري مي‌شود و مأموريت مي‌يابد که بت‌پرستان و مشرکان را به ايمان به خداي يگانه و پرستش او فرا بخواند.
محمد بيش از سه سال و به پيروي از الهامات آسماني، پنهاني به دعوت بعضي از نزديکان و محرمان خود و القاء تعاليم الهي به آنان مي‌پردازد و پس از جلب عده‌اي به قبول يگانگي خدا و ايجاد هسته‌هايي از معتقدان و مؤمنان، چنانکه در قرآن آمده، ظاهراً در سال سوم يا چهارم بعثت به فرمان خدايگانش دعوت خود را در مقام پيامبري يکتاپرست آشکار مي‌کند و مردم مکه را به توحيد و پرستش خداي واحد فرا مي‌خواند: «آنچه را به آن مأمور شده‌اي آشکار کن و از مشرکان روي بگردان.» (15 حجر، 94) و به دنبال تبليغ آشکار هر چه زمان پيش مي‌رود بر افرادي که به دعوت او پاسخ مساعد مي‌دهند، افزوده مي‌شود.
اما رونق بازار دعوت محمد و افزايش تعداد گروندگان او مخالفت اشراف بازرگان و ثروتمند را به ضد او شدت بيشتري مي‌بخشد زيرا آنان علاوه بر مقام برجستة اجتماعي، به علت وجود مرکزيت بتخانة کعبه، در ميان تمامي قبايل حجاز از احترام و موقعيت خاصي برخوردار بودند و از اجتماع درازمدت سالانة زائران اين خانه سودهاي کلاني نيز به دست مي‌آوردند . اينان به علاوه با تکيه بر ثروت خويش از قدرت فائقة اجتماعي بر لايه‌ها و قشرهاي ميانه و بي‌چيز جامعه برخوردار بودند و از طريق انباشت پول و شيوة رباخواري از بينوايان به شدت بهره‌کشي مي‌کردند و بسياري از آنان را به بردگي و تحمل بيگاري مي‌کشاندند. به اين ترتيب آئين يکتاپرستي که محمد تبليغ‌گر آن بود به اعتبار خانة کعبه به عنوان زيارتگاه خدايان و ميعادگاه و مرکز تجاري و اجتماعي ضربة جدي وارد مي‌کرد و لطمة اساسي به موقعيت و قدرت اقتصادي و اجتماعي آنان وارد مي‌آورد.
محمد علاوه بر دعوت به پرستش خداي واحد، که به مرکزيت و اعتبار معنوي خانة کعبه و در نتيجه رونق اقتصادي مکه لطمه وارد مي‌ساخت، اشراف ثروتمند اين شهر را، که در مال‌اندوزي حريص و به ثروت خويش مغرور بودند و با تکيه به مال و منال خود به مستمندان و بي‌چيزان کبر و فخر مي‌فروختند، سرزنش مي‌کرد. او که مدت‌ها از رنج و ناراحتي‌هاي يتيمي و فقر خانوادگي آزار ديده بود بر يتيمان و بينوايان دل مي‌سوزاند و ثروتمندان را به ياري و دستگيري و رفتار انساني با آنان فرا مي‌خواند و کساني را که از اين دعوت سر باز مي‌زدند به بازخواست روز رستاخير و آتش و عذاب‌هاي جهنم تهديد مي‌کرد.
حقيقت اين است که بزرگان و ثروتمندان مکه طبق معمول به ويژه بر زيادي ثروت و فرزندان خويش فخر مي‌ورزيدند و با تکيه بر اينها خود را از هر نوع قدرت آسماني بي‌نياز مي‌دانستند و چون قدرت را در داشتن ثروت و فرزندان زياد مي‌دانستند در جمع هر چه بيشتر مال و منال از طريق رباخواري و بهره‌کشي از بينوايان و زحمت‌کشان و خوردن مال يتيمان بي‌پناه حرص مي‌ورزيدند.
قرآن در مراحل اولية دعوت محمد بارها و بارها خطاب به ثروتمندان توصيه مي‌کند که به مال دنيا اين‌قدر حريص نباشند و به داشتن منال و اولاد فراوان بر ديگران فخر نفروشند: «بدانيد که زندگي اين جهاني چيزي جز بازيچه و بيهودگي و آرايش و فخرفروشي به يکديگر و افزون‌خواهي در اموال و فرزندان نيست. همانند باراني است به موقع که رستني‌هايش کافران را دچار شگفتي سازد، سپس پژمرده شود و بيني که زرد گشته و خاشاک شده است؛ زندگي دنيا جز متاعي فريبنده نيست.» (57 حديد، 20؛ 47 محمد، 36) و حال آنکه سراي آخرت براي آنان بهتر است (6، 32) و «سراي آخرت سراي زندگي است» (29، 64). «اين زندگي دنيا اندک ماية تعيشي است و آخرت سراي بقاست.» (40 مؤمن، 39)
خدا به پيامبرش سفارش مي‌کند تا براي کساني که به مال و فرزندان زياد مغرورند و به سبب آن بر ديگران فخر مي‌فروشند داستان آن دو مرد را حکايت کند که هر يک مالک تاکستان و کشتزاري بودند و آن يک که به مال و فرزند بر ديگري برتري داشت به ديگري کبر فروخت و به خدا ناسپاسي کرد؛ چون روزي ديگر از خواب برخاست ديد که ثمرات‌اش را آفت زده و همة بناهايش فرو ريخته است. (رجوع به 18 کهف، 33-44).
آري، زندگي دنيا چون آبي است که از آسمان فرو فرستاديم تا با آن گياهاني از زمين برويانيم که هم خوراک آدميان است و هم غذاي چارپايان و چون زمين آرايه‌هاي خود بپوشيد و آراسته شد مردمش پندارند که خود بر آن همه قادر بوده‌اند. آنگاه فرمان ما به شب يا روز در رسد و آن راچنان درو کنيم که گوئي ديروز هيچ رُستني در آن نبوده است.» (10، 24؛ 18، 45)
اي پيامبر به مردمان بگو که «زندگي دنيا چون آبي است که از آسمان فرو بارد و گياهان زمين را به فراواني بروياند اما به ناگاه خشک شود و باد به هر سو پراکنده‌اش سازد.» (18، 45). بدانيد که «اموال و اولاد شما جز اسباب وسوسه و فتنه چيزي نيستند، اجر بزرگ نزد خداوند است.» (64 تغابن، 15) «تا توانيد از خدا بترسيد و گوش فرا داريد و اطاعت کنيد و به سود خودتان از اموالتان انفاق کنيد، آنان که از حرص نفس خويش در امان مانده‌اند رستگارانند.» (64، 16) آري،«مال و فرزند پيرايه‌هاي زندگي هستند اما کردارهاي نيک است که همواره بر جاي مي‌مانند.» (18، 46) و نيکوکار واقعي کسي است که علاوه بر «ايمان به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و کتاب خدا و پيامبران، با وجود آنکه مال خود را دوست دارد از آن به خويشاوندان، يتيمان و بينوايان و درماندگان و گدايان ببخشد و در راه آزاد ساختن بردگان به کار برد.» (2، 177) آنان که در آزاد کردن بنده، يا در طعام دادن در روز قحطي، خاصه به يتيمي که خويشاوند يا مسکيني خاک‌نشين باشد، اقدام کنند اهل سعادتند.» (رجوع به 90 بلد، 13-16) اما آنان که «يتيم را گرامي نمي‌دارند و يکديگر را به اطعام مسکينان ترغيب نمي‌کنند و ميراث را حريصانه مي‌خورند و مال فراوان را دوست دارند جايگاهشان در دوزخ خواهد بود. (89 فجر، 17-20) خدا براي پيامبرش حکايت مي‌کند که به شخصي مال فراوان و پسران آماده به خدمت دادم و کارهايش را به بهترين وجهي سامان بخشيدم، باز هم زياده مي‌طلبد و در برابر آيات ما ستيزه‌جويي مي‌کند، اما من او را به مشقتي سخت خواهم انداخت (رجوع به 74 مدثر، 11-17).
آنان که در بخشيدن از اموالي که خدا به آنها داده بخل مي‌ورزند، در روز قيامت آن اموال را چون طوقي به گردنشان خواهند آويخت (رجوع به 3، 180) و کساني را که زر و سيم مي‌اندوزند و از آن در راه خدا انفاق نمي‌کنند به عذابي دردآور خبر ده (3، 9)، روزي که آتش جهنم گداخته شود و پيشاني و پهلو و پشت‌شان را با آن داغ کنند به آنها گويند اين است آن چيزي که براي خود اندوخته بوديد. حال طعم اندوختة خويش را بچشيد (3، 35). در آن روز نه مال سود دهد و نه فرزندان (26 شعرا، 88) . اما کساني که «به نذر وفا مي‌کنند» و «طعامي را که خود دوست دارند به مسکين و يتيم و اسير مي‌خورانند» «از خوشنودي خدايگان والاي خويش» بهره‌مند و از مزاياي بهشت برخوردار مي‌شوند.
اما چون بزرگان و ثروتمندان مکه به اين دعوت‌ها و نداها بي‌اعتنايي مي‌کردند و برعکس هر زمان بيش از پيش به آزار محمد و تعقيب گروندگان به او مي‌پرداختند لحن قرآن نيز نسبت به آنها روز به روز تندتر و خشن‌تر مي‌شد تا آنجا که آنان را حيله‌گر و مجرم خواند: «ما هيچ بيم‌دهنده‌اي را به شهري نفرستاديم مگر آنکه توانگران مرفه آن گفتند ما به آنچه بر شما فرستاده‌اند ايمان نمي‌آوريم.» (34 مکي سبا، 34) و از همان آئيني پيروي مي‌کنيم که پدران‌مان به آن باور داشتند (رجوع به 43 زُخرُف، 23). اينان در حقيقت به اموال و فرزندان فراوان خود مي‌بالند و مي‌پندارند که چون از ثروت زياد برخوردارند از آسيب و عذاب در دو جهان در امانند. (رجوع به 34، 35). آري «چنين است که در هر شهري مجرمان را به بزرگي مي‌رسانيم تا در آنجا به حيله‌گري بپردازند، اما نمي‌دانند که جز با نفس خويش حيله نمي‌کنند.» (6 مکي‌الانعام، 123) و علاوه بر آن «هرگاه بخواهيم قريه‌اي را هلاک کنيم توانگرانش را امر کنيم تا در آن فساد کنند؛ پس عذاب بر آنان واجب شود و ما آن را در هم فرو مي‌کوبيم.» (17 بني‌اسرائيل، 16)
اين تعاليم و تأکيدات که براي بينوايان و لايه‌هاي پائين و محروم جامعه جاذبه داشت موجب گرايش آنان به محمد و آئين او مي‌شد و برعکس هر روز بر فاصلة ميان او و بزرگان قريش و خشم اينان نسبت به او مي‌افزود و به اين ترتيب هر قدر دعوت محمد رونق و گسترش بيشتري مي‌يافت و بر تعداد گروندگان او افزوده مي‌شد مخالفت اشراف بازرگان و ثروتمند مکه با او شدت بيشتري مي‌گرفت، زيرا آنان علاوه بر مقام برجستة اجتماعي، از منابع اقتصادي و از آن جمله از اجتماع سالانة زائران بتخانة کعبه نيز سودهاي کلاني به دست مي‌آوردند و آئين تازة محمد نظام و روابط حاکم بر جامعة سنتي مکه را در هم مي‌ريخت و با جابه جائي مناصب قدرت منافع آنها را به خطر مي‌انداخت. از اين رو بر فشار و آزار مسلمانان افزودند و عدة زيادي از آنان را به مهاجرت ـ ابتدا از سال پنجم بعثت به حبشه و مدتي پس از آن به يثرب (مدينه) ـ ناگزير ساختند زيرا سلطة يکتاپرستي در اين مناطق مقام امني براي آنها به وجود آورده بود.
با اين همه شخص محمد تا مدت‌ها بعد همچنان در برابر دشمنان خويش مي‌توانست مقاومت ورزد و به دعوت و تبليغ خويش در مکه ادامه دهد زيرا از حمايت خانوادگي خانوادة بني هاشم برخوردار بود. بني‌هاشم خود خانوادة وسيعي را تشکيل مي‌داد، از جمله پدر محمد 9 برادر داشت. اينها پرده‌دار خانة کعبه بودند و يکي از عموهاي محمد، ابوطالب که شخصيتي بسيار بانفوذ بود به شدت از او حمايت مي‌کرد. علاوه بر اين محمد مورد حمايت خديجه بود که خود زني ثروتمند و مورد احترام بود. از افراد بانفوذي که در همان سال‌هاي اول دعوت محمد اسلام آوردند و او را مورد حمايت خود قرار دادند مي‌توان از ابوبکر و حمزه نام برد که اولي بازرگاني سرشناس و با قريش مربوط بود و دومي يکي ديگر از عموهاي محمد و يکي از جنگجويان و شمشيرزنان معروف مکه بود.
بزرگان قريش براي سلب حمايت بني‌هاشم از محمد، در اواخر سال ششم بعثت، به موجب پيماني که نام «صحيفه» به آن دادند، هر نوع ارتباط و معامله‌اي را با آنان قطع کردند از جمله اينکه «با بني‌هاشم چيز نخورند، سخن نگويند، داد و ستد نکنند، به آنان زن ندهند و از ايشان زن نگيرند و با هم در يک محضر جمع نگردند تا اينکه محمد (ص) را به ايشان تسليم کنند و او را بکشند.» علاوه بر اينها مانع ارتباط ديگران با آنان شوند. اين محدوديت و محاصره که نزديک به سه سال طول کشيد سرانجام بي‌نتيجه در نيمة رجب سال دهم بعثت (اول فوريه 619م) پايان گرفت. اما اندک زماني بعد به علت مرگ هم‌زمان خديجه (619 ميلادي) و ابوطالب در همين سال محمد از اين پشت و پناه محروم شد، و به خصوص پس از تصميم «دارالندوه» يا مجلس شوراي بزرگان مکه به قتل او ناگزير در 23 سپتامبر 622 مطابق با يازدهم ربيع‌الاول سيزدهمين سال بعثت مکه را پنهاني ــ و به قول قرآن با تاييد و حمايت الله ـ ترک و به سوي يثرب هجرت کرد. زيرا اين شهر علاوه بر اينکه محل اقامت يهوديان خداپرست بود که از لحاظ ديني با شرک و کفر مکيان در تعارض بودند، عدة زيادي از ساکنان خداناپرست آن نيز که از دو قبيلة بزرگ اَوس و خَزرَج بودند، به اسلام گرويده بودند، که «انصار» ناميده مي‌شدند. به علاوه مکياني که اسلام آورده و قبلا به آنجا مهاجرت کرده بودند ـ و به نام «مهاجر» خوانده مي‌شدند ـ اين شهر را در مجموع به پايگاه مطمئن و محکمي براي اسلام و مسلمانان تبديل کرده بودند. محمد مدت بسيار کوتاهي پس از استقرار در يثرب و عقد اخوت ميان مسلمانان مهاجر و انصار، در شعبان همين سال (ژانويه 623) و همچنين عقد پيمان دوستي و همزيستي با يهوديان اين شهر در شوال سال اول هجري (آوريل 623 م) و برخي قبايل ديگر «سريه»ها يا دستبردهايي را هر بار به سرپرستي يکي از جنگجويان مسلمان و «غزوه‌»ها يا تهاجماتي را به فرماندهي خود عليه کاروان‌هاي بازرگاني قريش سازمان داد که اولين آنها با صدور فرمان «جهاد» در 12 صفر سال دوم هجرت (15 اوت 623) آغاز شد. مهم‌ترين غزوه‌ها غزوة «بدرکبري» بود که در رمضان همين سال (برابر با مارس 624) به قصد حمله به کاروان بازرگاني قريش و ضبط اموال آنان صورت گرفت و به جنگي وسيع ميان لشگريان اسلام و قريش انجاميد و با اينکه مسلمانان به اموال کاروان دست نيافتند اما پيروزي جنگي بزرگي نصيب آنان شد که با قتل عدة زيادي از مکيان و به ويژه بعضي سران و رهبران آنان همراه بود.
پس از اين پيروزي محمد بدتابي با يهوديان را آغاز کرد و حدود يک سال و نيم پس از مهاجرت به عنوان نخستين گام در اين راه قبلة مسلمانان را از مسجدالاقصي در بيت‌المقدس به جانب کعبه در مکه تغيير داد. چند ماه پس از اين، در نيمة شوال سال دوم هجري (آوريل 624) مسلمانان به فرمان محمد قبيلة «بني‌قينقاع، يکي از سه قبيلة بزرگ يثرب را، که دعوت او را به اسلام نپذيرفته بودند، به بهانه‌اي در محاصره گرفتند و پس از مصادرة تمامي اموال اين قبيله به افراد آن اجازه داده شد که براي هميشه اين شهر را ترک گويند.
يک سال بعد جنگ «اُحُد» رخ داد (شوال سال 3 هجري برابر با آوريل 625 ميلادي) که به شکست لشگر اسلام انجاميد و در جريان آن محمد زخمي و عمويش حمزه، که مردي جنگجو و حامي سرسخت او بود، کشته شد.
چهار ماه پس از اين شکست، يعني در ربيع‌الاول سال چهارم هجري (اوت 625 م) محمد به قبيلة ديگر يهودي مدينه به نام «بني‌نضير»، به بهانة اينکه براي قتل او توطئه کرده‌اند و به عنوان اينکه «با الله و پيامبرش مخالفت ورزيدند» (59 حشر، 4) حمله برد و پس از يک محاصرة پانزده روزه و گرفتن غنايم فراوان از آنان، همه را از اين شهر اخراج کرد. بني‌نضير پس از پانزده روز محاصره تسليم شدند و قرار شد جز اسلحه بقية اثاثشان را ببرند و اغلب اينان به شام رفتند.
جنگ مهم ديگر مسلمانان «غزوة خندق» يا «احزاب» است که در 8 ذيقعدة دو سال بعد (روزهاي اول آوريل 627م) رخ داد. اين بار لشکر قريش بود که قصد تصرف مدينه و سرکوبي مسلمانان را داشت اما چون مسلمانان براي جلوگيري از هجوم دشمن به دور شهر خندق کندند قريش پس از دو هفته محاصرة شهر خسته شده و بي‌نتيجه به مکه بازگشتند (33 احزاب، 10-14).
محمد بلافاصله در همان روز بازگشت قريش به مکه، يعني 23 ذيقعدة سال پنجم هجري، فرصت را براي هجوم به بني‌قريظه، آخرين قبيلة بزرگ يهودي مدينه، مناسب يافت و به عنوان پیمان‌شکنی و خیانت و همراهی و همدستی با «احزاب» یا گروه مشرکان مکه در غزوة خندق، در اوائل ذیحجة سال هفت هـ.. آنان را در محاصره گرفت. به گفتة قرآن چند روز پس از این محاصره الله بنی قریظه را از برج و باروهاشان فرود آورد. اما به رغم تسلیم کامل و قبول واگذاری تمامی اموال و دارایی خویش به مسلمانان و مهاجرت از سرزمین مسکونی خود، اینان به فرمان محمد «گروهی از ایشان» و یا به عبارت درست تر تمام مردان را کشتند و «گروهی دیگر» را که عبارت از زنان و کودکان بودند به اسارت گرفتند و طبق گفتة قرآن «الله تمامی سرزمین و خانه‌ها و مال و منالشان را به میراث» به مسلمانان واگذاشت (33 احزاب، 26-27).
به هر حال پس از اخراج و کشتار قبايل يهود يثرب و جنگ‌هاي متعدد با مشرکان مکه، که با شکست‌ها و پيروزي‌ها و عقد و نقض پيمان‌ها با مردم مکه و طوايف ديگر عرب همراه بود، محمد سرانجام در ذيقعدة سال ششم هجرت (مارس 628 م) پيمان ترک مخاصمه‌اي براي 10 سال با مکيان منعقد کرد که در تاريخ به «صلح حُديبيه» معروف است. در اين تاريخ محمد با عده‌اي از مسلمانان، که تعدادشان به 1500 و به روايتي به 700 نفر مي‌رسيد، به عنوان زيارت کعبه به سوي مکه رفت ولي چون با ممانعت گروه‌هاي مسلح مکي روبه‌رو شد (2، 196)، ناگزير به اين مصالحه شد و پذيرفت که آن سال بدون ورود به مکه به مدينه بازگردد ولي سال بعد مسلمانان حق داشته باشند بدون سلاح به زيارت خانة کعبه بروند.
پس از يک ماه اقامت در مدينه، محمد در محرم الحرام سال هفتم هجرت به خيبر، که يک شهر مهم يهودي‌نشين بود و قلعه‌هاي متعددي داشت، لشکر کشيد و آنجا را فتح و تصرف و ساکنان يهودي آن را قلع و قمع کرد.
پس از اين حادثه محمد تا ذيقعدة همين سال در مدينه اقامت گزيد و در همين ماه به عنوان انجام «عمره القضاء» عازم مکه شد (رجوع به 2، 164). براساس قرارداد حديبيه پس از سه روز قريش او را به ترک مکه مجبور کردند.
اما کمتر از دو سال پس از امضاي اين پيمان، محمد در دهم رمضان سال هشتم هجرت (اول ژانويه 630) آن را نقض کرد و بي‌خبر و با دو هزار سپاهي مجهز از مدينه خارج شد و به عنوان زيارت حج عمره به مکه لشگر کشيد و 10 روز بعد يعني روز بيستم همين ماه اين شهر را بدون برخورد با هيچ مقاومتي اشغال کرد و به حکم آية «جاء الحق وزهق الباطل، ان الباطل کان زهوقا» (110 مدني نصر، 2) ــ حق آمد و باطل نابود شد، چراکه باطل نابودشدني است ــ تمامي بت‌هاي کعبه را شکست. با اين فتح، به گفتة قرآن مردم فوج فوج به دين خدا درآمدند: «الناس يدخلون في دين الله افواجا»
محمد سرانجام، نزديک دو سال پس از اين حادثه و انجام چند غزوة ديگر، مانند غزوات طايف و تبوک، که بدون درگيري جدي و بدون تلفات پايان گرفت، در روزهاي آخر صفر يا اوايل ربيع‌الاول سال يازدهم هجرت در اوايل (ژوئن 632م) درگذشت. در حالي که سرزمين حجاز به تمامي به زير حکومت اسلام درآمده بود و احکام قرآني بر سراسر زندگي خصوصي و اجتماعي و سياسي و ديني مردم اين سرزمين بعنوان امت اسلام جاري شده بود.

Bookmark the پیوند یکتا.

نظرات بسته شده است.