بعد از توسعه گرایی و گلوبالیزاسیون چه؟ امانوئل والرشتاین٬ برگردان: لیلا دانش

بعد از توسعه گرایی و گلوبالیزاسیون چه؟ (1)
امانوئل والرشتاین
دانشگاه یل
مترجم: لیلا دانش
مقدمه¬ی متر جم:
جهان سرمایه در کلاف سردرگمی از تناقضات بخود می پیچد. با جنگ راه انداختن در این گوشه و آن گوشه جهان تا ابد نمی¬شود برعمق بحران گسترده ای که در جریان است، پرده ساتری کشید. اعتراض و تظاهرات به خیابان های کشورهای پیشرفته صنعتی کشیده شده است. پانزدهم اکتبر امسال بسیاری از شهرهای بزرگ جهان صحنه تظاهرات علیه نظام سرمایه داری، الیگارشی مالی، بی عدالتی، بیکاری و تعرض به حقوق اجتماعی شهروندان شد. جنبش اشغال وال استریت از مرز آمریکا گذشت تا متحدان خود را در دیگر نقاط جهان، در یونان و اسپانیا، ایتالیا و فرانسه و … بیابد. کمی عقب تر در اوایل سال جاری، موج گرم انقلاب نان و آزادی، خاورمیانه و شمال آفریقا را درنوردید. چه بر باد رفتن دیکتاتورها در تونس و مصر، چه تاخت و تاز «دمکراتیک» در لیبی که درست مشابه نمونه افغانستان و عراق در اوایل هزاره جدید بود، و چه اعتراضات گسترش یابنده در سوریه و بحرین، هرکدام حلقه¬ای است از یک رشته وقایع گسترده به¬ وسعت جهان که گرچه به¬ ظاهر اهداف متفاوتی دارند اما در حقیقت بازتاب یک شرایط عمومی واحد هستند. مقاله¬ی «بعد از گلوبالیزاسیون و توسعه، چه؟» متن سخنرانی امانوئل والرشتاین جامعه شناس آمریکایی است که به نحو جذابی ناتوانی کنونی نظام کاپیتالیستی را در بازسازی و ترمیم خود تشریح می¬کند.
=================

در سال 1990 وزیر مستعمرات فرانسه در روند تدارک نمایشگاه جهانی پاریس از کامیل گای رئیس خدمات جغرافیایی، خواست تا کتابی تهیه کند بنام «مستعمرات فرانسه: توسعه مناطق استعماری (2). معنای تحت اللفظی mise en valeur در عنوان این کتاب، ارزشمندسازی است. دیکشنری اما عبارت mise en valeur را به توسعه ترجمه می کند. درآن زمان وقتی درباره مفهوم اقتصاد در مستعمرات بحث می شد، این عبارت به استفاده از واژه کاملا فرانسوی «développement» ترجیح داده می شد. در رجوع به کتاب دیکسیونر اوزل و روبر(Les Usuels de Robert: Dictionnaire des Expressions et Locutions figurees- 1979) برای فهم بهتر عبارت « mettre en valeur» می توان دریافت که این عبارت، استعاره¬ای است برای مفهوم « بهره کشی، سود بردن».
در طول دوره¬ی استعمار، این «ارزشمندسازی» اساس نگرش پان¬اروپایی در زمینه توسعه¬ی اقتصادی در باقی دنیا بود. توسعه، مشتمل بر یک سلسله اقدام‌های انضمامی بود که اروپائیان برای بهره کشی و سود بردن ازمنابع دنیای غیر اروپایی بکار می بستند. دراین نگرش چند فرضیه نهفته بود: جهان غیراروپایی قادر نیست و یا حتی شاید مایل نیست که منابع خود را بدون دخالت فعال دنیای پان¬اروپایی «توسعه» دهد. اما چنین توسعه¬ای یک بهبود مادی و معنوی را برای دنیا نمایندگی می کند. به همین دلیل بهره کشی از منابع این کشورها عین اخلاق و وظیفه سیاسی پان اروپایی است. پس ایرادی به بهره کشی پان¬اروپایی از این منابع نیست؛ زیرا کسانی که منابع شان مورد بهره برداری قرار گرفته نیزبه ¬نوبه¬ی خود بهره ای از این فرآیند می برند.
چنین نگرشی البته جایی برای بحث در مورد زندگی مردم محلی استثمار شده بجا نمی¬گذارد. سنتا تصور میشده که فلاکت مردم مستعمرات (به بیان امروزی) «خسارت جانبی» مأموریت متمدن سازی است.
شیوه¬ی بحث از1945 آغازبه تغییرکرد. این تغییر پیامد احساسات قوی و جنبش¬های ضد استعماری درآسیا و آفریقا و شکل‌های جدید ابراز وجود جمعی درآمریکای لاتین بود. درآن زمان این اعتقاد شکل گرفت که کشورهای جنوب می توانند خود را «توسعه» دهند بجای اینکه توسط کشورهای شمال توسعه یابند. فرضیه این بود که اگرکشورهای جنوب فقط سیاست های مناسبی را اتخاذ کنند، در آینده خواهند توانست هم از لحاظ صنعتی مدرن شوند و هم از لحاظ رفاه به پای کشو¬رهای شمال برسند.
در دوره ای بعد از1945، نویسندگان آمریکای لاتین این رویکرد را desarollismo یا «توسعه گرایی» نامیدند. رویکرد توسعه گرایی شکل¬های متفاوتی به خود گرفت. بلوک شرق آن را «سوسیالیسم» و آخرین گام ، پیش از «کمونیسم» خواند. آمریکا به آن نام «توسعه¬ی اقتصادی» داد. ایدئولوگ¬ها در کشورهای جنوب اغلب هر دوی این مفاهیم را به جای هم به کار می بردند. با چنین اجماع جهانی همه کشورهای شمال- آمریکا، شوروی (و اقمار اروپای شرق اش)، اروپای غربی استعمارگر (حال دیگر استعمار سابق) وکشورهای شمال اروپا و کانادا- شروع کردند به ارائه «کمک» و مشاوره برای چنین توسعه ای که همه مشتاقش بودند. کمیسیون اقتصادی آمریکای لاتین (CEPAL ) مفاهیم مرکز – حاشیه را در درجه اول برای توجیه سیاست «صنعتی سازی با جایگزینی واردات» ابداع کرد. و رادیکال¬ها و روشنفکران آمریکای لاتین (و دیگران)، گفتمان «وابستگی» را شکل دادند و تصور می کردند که باید با وابستگی مبارزه کرد و بر آن فائق آمد. توسعه به نظرآنان راهی بود برای مبارزه علیه وابستگی. به نظرشان با غلبه بر وابستگی می‌شد کشورهای وابسته را در مسیر توسعه در کشورهای پیشرفته قرار داد.
ترمینولوژی مورد استفاده می توانست متفاوت باشد اما نکته مورد توافق همه این بود که توسعه ممکن است، اگرفقط …. بنابراین وقتی سازمان ملل متحد دهه¬ی 1970 میلادی را بعنوان دهه ی توسعه اعلام کرد، توسعه و اهداف آن تقریباً از زمره مقدسات انگاشته می شد. با این حال اکنون می دانیم که دهه¬ی هفتاد میلادی دهه¬ی بدی برای بیشتر کشورهای جنوب بود. این دهه، دهه¬ی دو دور افزایش قیمت نفت توسط اوپک و همچنین افزایش تورم درکشورهای شمال بود. در نتیجه به استثنای کشورهای صادر کننده¬ی نفت، افزایش هزینه واردات برای کشورهای جنوب همراه بود با کاهش شدید ارزش صادرات بدلیل رکود اقتصاد جهانی که موجب کسری موازنه مالی در تقریبا همه¬ی این کشورها (شامل کشورهای اردوگاه باصطلاح سوسیالیستی) شد.
کشورهای صادر کننده¬ی نفت ثروت کلانی اندوختند و بخش بزرگی از آن به بانک های آمریکا و آلمان سپرده شد تا بعدها راه استفاده ازآنها یافت شود. این سرمایه ها به صورت وام دراختیار کشورهایی قرارگرفت که مشکل موازنه پرداخت داشتند. اعطای این وام ها فعالانه از جانب خود بانک های شمال تشویق می‌شد. این وام ها همزمان دو مشکل را حل می کردند: پیدا کردن راه خروجی برای سرمایه¬ی کلان موجود دربانک های کشورهای شمال وهمچنین حل مشکلات نقدینگی کشورهای جنوب. اما وام¬ها باعث افزایش شتاب تصاعدی بهره¬ها در دهه¬ی هشتاد میلادی شد و نهایتاً کسری موازنه پرداخت این دولت¬ها بازهم بیشترشد. و وام¬ها متاسفانه باید بهر حال باز پرداخت می شدند. در نتیجه جهان ناگهان با پدیده بحران بدهی لهستان در سال 1980، مکزیک در 1982 و سپس درهمه جا مواجه شد.
یافتن خطا کاراصلی آسان بود. انگشت اتهام متوجه توسعه گرایی شد که تنها یک دهه پیش درهمه¬ی دنیا بی شائبه مورد ستایش بود. سیاست اقتصادی مبتنی بر واردات اکنون عامل فساد و دولت سازی عامل گسترش بوروکراسی شناخته می شد. ساختارهای شبه دولتی نه تنها به منزله تلاش برای پرواز کردن با کشیدن بند کفش‌های خود، بلکه بعنوان مانعی برای رشد و شکوفایی شرکت¬ها شناخته شد. برای سودآورساختن وام ها تصمیم گرفته شد که وام به شرطی به کشورهای تحت فشارجهت غلبه برمشکلات¬شان داده شود که این دولت¬ها هزینه¬های زائد درزمینه های غیرحیاتی مانند آموزش و بهداشت را حذف کنند. همچنین اعلام شد که شرکت¬های دولتی، تقریباً بنا به تعریف سودآورنیستند و باید در اسرع وقت خصوصی شوند؛ در حالی که شرکتهای خصوصی، باز هم بنا به تعریف، پاسخگوی «بازار» بوده و کارایی موثر داشته¬اند. یا لااقل این اتفاق نظری بود که درواشنگتن وجود داشت.
مفاهیم و بحث‌های مد روزآکادمیک معمولاً بیش از یکی دو دهه دوام نمی آورند. توسعه گرایی ناگهان از دور خارج شد. گلوبالیزاسیوان ازراه رسید. پروفسورهای دانشگاهی، مدیران نهادها، انتشاراتی ها و مفسران و صاحبان ستون های مطبوعات همگی برق این تغییر را دیدند. چشم انداز یا راه حل تغییر کرده بود. حال دیگر راه پیشرفت نه جایگزین کردن واردات کالاهای اصلی بلکه سیاست اقتصادی معطوف به صادرات بود. نه فقط ملی کردن صنایع بلکه کنترل انتقال سرمایه هم باید کنار گذاشته می¬شد و راه انتقال بی مانع سرمایه هموار می¬شد. از آن پس گفته شد بیایید بجای اتلاف وقت روی رژیم های تک حزبی به مطالعه حکومت (governance یک لغت جدید پر زرق و برق و رخنه ناپذیر، اگر نه بی معنی) بپردازیم. مهمترازهمه¬ی اینها بگذارید روزی پنج باررو به مکه کنیم و الله اکبر بگوییم- آلترناتیو دیگری نیست.
در نیمه دهه 1980 میلادی، از ریشه‌¬ی رو به زوال رویاهای توسعه گرایی، دگم های جدیدی سر برآورد. «اقتصاد جدید» که در آن بنا بود آمریکا و شرق آسیا اقتصاد جهانی را بنحوی باشکوه هدایت کنند، در 1990 میلادی درخشید. اما این درخشش دیرپا نبود. بحران ارزی در شرق و جنوب آسیا در 1997 (که به روسیه و برزیل هم کشیده شد)، به زیر کشیدن تصویر سازمان تجارت جهانی از سیاتل و کانکون، افول داووس و عروج پورتو آلگره، القاعده و 11 سپتامبر، و سپس شکست مفتضحانه بوش در عراق و بحران مالی و ارزی آمریکا- همه اینها و حتی بیشتر، این گمان را تقویت می کند که گلوبالیزاسیون، بسان یک عبارت پردازی بسرعت همان راهی را می رود که توسعه گرایی رفت. و از اینجا پرسش این است که بعد از توسعه گرایی و گلوبالیزاسیون، چه؟
اجازه دهید به تئوری¬های رنگ باخته چندان خرده نگیریم. از 1945 تا به امروز تمام محوربحث این بوده که این حقیقت جدی گرفته شود که سیستم جهانی نه فقط قطبی شده، بلکه قطبی کننده بوده است؛ و همچنین اینکه این حقیقت هم بلحاظ اخلاقی و هم بلحاظ سیاسی قابل تحمل نیست. برای کشورهای فقیرهیچ چیزعاجل ترازاین نمی نماید که برای ارتقا وضعیت شان و دردرجه اول ازنظراقتصادی تلاش کنند. بالآخره، تنها کاری که مردمان فقیر [برای فهم قطبیت جهان] بایستی می کردند این بود که فیلمی ببینند تا بفهمند که مردم دیگر نقاط جهان وضعیت بمراتب بهتری نسبت به آنها دارند. همچنین کشورهای ثروتمند باید بنوعی بفهمند که «توده¬ی در حسرت آزادی» یک خطر دائمی برای نظم جهانی و رفاه آن خواهند بود. پس در جایی باید اتفاقی بیفتد تا این وضعیت را متعادل کند.
بنابراین تحلیل های روشن¬فکرانه و سیاست‌های برگرفته ازآنها در مورد توسعه و گلوبالیزاسیون، تلاش‌هایی جدی و قابل احترام بودند، حتی اگر امروز آنها را بی اشکال نبینیم. نخستین پرسشی که اکنون باید پاسخ دهیم این است که آیا اصولا ممکن است که – در آینده ای نه چندان دور- در همه¬ی دنیا استاندارد زندگی (وچه بسا نهادهای سیاسی و فرهنگی) مثلا شبیه دانمارک، دست یافتنی باشد؟ پرسش دوم این است که اگردست یابی به این استاندارد ممکن نیست، آیا نظم نامتعادل (نابرابر) موجود می تواند کمابیش ادامه یابد؟ و پرسش سوم این است که اگر تداوم وضع موجود ممکن نیست، چه نوع آلترناتیوی برای همه ما موجود است؟

آیا اصولا ممکن است که – در آینده ای نه چندان دور- در همه دنیا استاندارد زندگی (و چه بسا نهادهای سیاسی و فرهنگی مشابه) مثلاً شبیه دانمارک، دست یافتنی باشد؟

شکی که نیست که دردانمارک – و بیشتر کشورهای عضو OECD (سازمان توسعه و همکاری اقتصادی) بخش قابل توجهی از مردم سطح زندگی مناسبی دارند. استاندارد میزان درآمد داخلی – شاخص Gini – رقم کاملا پایینی را برای اغلب کشورهای عضو سازمان تعاون اقتصادی اروپا نشان میدهد که با استاندارد جهانی ازبهترین هاست (3). مطمئنا اقشار کم درآمدی هم در این کشورها هستند که البته شمارشان درقیاس با کشورهای جنوب بسیاراندک است. بنابراین روشن است که مردم فقیر کشورهای جنوب مشتاق رسیدن به سطح زندگی مردم دانمارک باشند. درسال¬های اخیرمطبوعات اقتصادی جهان پر بوده است از حکایات رشد اقتصادی چشمگیردر چین – کشوری که درگذشته ی نه چندان دوربعنوان یکی از فقیرترین کشورها شناخته می شد- و گمانه زنی در مورد این که چقدر و تا چه درجه این رشد در آینده می تواند ادامه یابد تا چین را به یک کشور نسبتا ثروتمند از حیث GDP (تولید ناخالص داخلی) تبدیل کند.
بگذارید این واقعیت را فعلا کناربگذاریم که بسیاری از کشورها در بیست سی سال گذشته درجه رشد قابل توجهی را داشته اند. آخرین مورد مثلا نمونه اتحاد شوروی و یوگوسلاوی است. همچنین بگذارید فعلا از لیست بالا بلند کشورهایی که تولید ناخالص داخلی سرانه شان قبلا بهتر بود هم بگذریم. برای یک لحظه تصور کنیم که رشد اقتصادی چین برای بیست سال دیگرهم بی مانع ادامه یابد، و تولید ناخالص داخلی سرانه¬ی آن اگر نه در حد دانمارک که لاقل به سطح پرتغال و ایتالیا برسد. باز هم فرض کنیم که حدود 50% مردم چین از این رشد اقتصادی بهره مند شوند بطوری که تغییر محسوسی در سطح درآمد واقعی آنها قابل مشاهده باشد.
آیا ممکن است که همه فاکتورها را ثابت فرض کرد و تصور کرد که مردم جهان دیگر درهمان سطحی از استاندارد زندگی که امروز هستند، باقی بمانند¬؟ ارزش افزوده ای که اجازه می دهد 50% از مردم چین در حد 50% مردم ایتالیا قدرت مصرف داشته باشند و باقی مصرف کنندگان جهان حداقل درهمان حدی که الان هستند باقی بمانند، از کجا می آید؟ آیا قراراست که این ارزش افزوده از به اصطلاح بهره وری فزون تر جهان (یا چینی ها) تامین شود؟ روشن است که کارگران ماهراوهایو و دره¬ی روهر [قطب صنعتی سنتی آلمان] چنین فکر نمی¬کنند. آنها فکر می¬کنند که خودشان این بها را خواهند پرداختند؛ و آنها اکنون نیز با کاهش قابل توجه استاندارد زندگی شان این بها را می¬پردازند. آیا آنها واقعا چنین در اشتباهند؟ آیا همین وضع در دهه¬ی اخیر اتفاق نیفتاده است؟
نخستین گواه، تاریخ اقتصاد جهان سرمایه¬داری است. در بیش از پنج قرن حیات سرمایه داری شکاف بین بالا و پایین، مرکز و حاشیه هرگز کمتر نشده بلکه همیشه افزایش یافته است. شرایط حاضر چه ویژگی ای دارد که تصورکنیم این الگو ادامه نخواهد یافت؟ البته شک نیست که در طول این پانصد سال بعضی کشورها توانسته¬اند جایگاه نسبی خودشان را در توزیع ثروت در سیستم جهانی بهبود دهند. بنابراین می¬توان مدعی شد که این کشورها بنوعی «توسعه» یافته¬اند. اما این هم حقیقتی است که بعضی کشورها در رده نسبتا پایین¬تری از نظر میزان ثروت شان نسبت به قبل قرار گرفته¬اند. و اگر چه داده های آماری ما فقط برای 75 تا 100 سال گذشته تقریبا قابل اتکا هستند، مطالعه مقایسه‌ای داده¬های توزیع ثروت، یک سیستم سه قطبی در سیستم جهانی را نشان می دهد که در آن تعداد کمی از کشورها توانسته اند جایگاه خود را [به توسعه یافته] ارتقا دهند (4).
شاهد دوم این است که سطح بالای سود و به تبع آن امکان انباشت ارزش افزوده ارتباط مستقیم با درجه ای از مونوپولیزاسیون [انحصارگری] فعالیت تولیدی دارد (5). آنچه را که ما در پنجاه سال گذشته توسعه خوانده¬ایم دراساس توانایی برخی از کشورها در فرا گستردن نوعی از شرکت های تولیدی با سوددهی بالا بوده است. در این دوره، هر چه شرکت ها در این مسیر بیشتر پیش رفته‌اند از میزان مونوپولی تولید و به تبع آن سودآوری فعالیت اقتصادی شان کاسته شده است. الگوی تاریخی از موفقیت صنایع موسوم به مادر- از نساجی تا فولاد، خودروسازی تا الکترونیک و تکنولوژی کامپیوتری- شاهد غیر قابل انکاری در این زمینه است. اکنون صنایع داروسازی آمریکا ناامیدانه با چنین کاهشی در ظرفیت سودآوری خود دست و پنجه نرم می کند. آیا بوئینگ و ایرباس در رقابت با صنعت هواپیماسازی چین می توانند تا بیست سی سال دیگر سطح سودآوری فعلی شان را حفظ کنند؟
بنابراین ازاین دو شق یکی اتفاق می افتد. یا کشورهای تازه توسعه یافته توسط برخی فرآیند های مخرب مثل جنگ، طاعون و یا جنگ داخلی مضمحل می شوند. و در این حالت مراکز فعلی انباشت سرمایه همچنان درعرش خواهند ماند و قطبی شدن همچنان تداوم خواهد یافت. یا کشورهای تازه توسعه یافته قادر به بازتولید بعضی فرآیند¬های اصلی تولید مشابه کشورهای مرکز می شوند. و دراین حالت یا قطبی شدن بسادگی معکوس خواهد شد (که بعید است) و یا منحنی قطبی شدن مسطح خواهد شد. اما در حالت اخیر انباشت ارزش افزوده در اقتصاد جهانی درکل شدیدا کاهش خواهد یافت، وعلت وجودی اقتصاد جهانی کاپیتالیستی سرمایه¬داری زایل می شود. در هیچکدام از این سناریوها، کشوری به نمونه دانمارک تبدیل نخواهد شد.
به باورمن دلیل تردید عمومی به توسعه اقتصادی و فایده مندی گلوبالیزاسیون این است که شمار فزاینده ای ازمردم – محققین، سیاستمداران و در درجه اول کارگران- به این نتیجه رسیده اند که کفگیربه ته دیگ خورده است. خوش بینی دهه 1950 و 1960 که بارقه ای ازآن در 1990 مشاهده شد، رخت بربسته است.
شخصا در چارچوب اقتصاد سرمایه¬داری جهان هیچ راهی نمی شناسم که ما را به توزیع عادلانه ثروت درجهان نزدیک کند و یا لااقل نا برابری عمومی را چنان کاهش دهد که همه مردم دنیا بتوانند در حد یک مصرف کننده دانمارکی مصرف کنند. این را با درنظر گرفتن همه امکانات پیشرفت تکنولوژیک و همچنین با در نظرداشت آن مفهوم دست نیافتنی، یعنی بهره وری می گویم.

اگر ممکن نیست که در چارچوب سیستم جهانی کنونی همه کشورها به سطح استاندارد زندگی دانمارکی ها دست یابند، آیا ممکن است که این سیستم جهانی بشدت نابرابر کماکان ادامه یابد؟

من شک دارم. با این حال باید دقیق بود، چرا که معلوم شده که پیش¬بینی¬های دراماتیک در زمینه تغییرات ساختاری طی دو سده¬ی گذشته، درمیان مدت نادرست ازآب درآمده¬اند وعلت آن هم عدم توجه به برخی مولفه¬های کلیدی درتحلیل بوده است.
اصلی ترین توضیحی که برای لزوم تغییرات ساختاری بنیادی ارائه شده، نارضایتی استثمارشدگان و سرکوب شدگان بوده است. استدلال شده که با گذرزمان و وخیم تر شدن اوضاع، مردم فقیر و یا اکثریت مردم فرودست، ناگزیر شورش خواهند کرد. این همان چیزی است که معمولا انقلاب نامیده می شود. من نیازی به بازگویی استدلال های له و علیه این نگرش نمی‌بینم زیرا این استدلال ها برای کسانی که بطور جدی تاریخ سیستم جهانی مدرن را مطالعه کرده‌اند بیگانه نیست.
قرن بیستم شاهد یک دوره ی طولانی از قیام¬های ملی و جنبش های اجتماعی بود که هدف انقلابی داشتند و بنوعی قدرت دولتی را به دست آوردند. نقطه اوج این جنبش ها در فاصله 1945 تا 1970 دقیقاً همان دوره رواج توسعه گرایی است که به یک معنا خود محصول این جنبش ها بوده است. اما همچنین می دانیم که دوره¬ی 1970 تا 2000 شاهد افول اغلب این جنبش هایِ در قدرت و یا دست کم تجدید نظر قابل توجه در سیاست های آنها بوده است. این دوره ی اخیر، دوره ی شکوفایی گلوبالیزاسیون است که این جنبش ها – چه آنها که در قدرت بوده¬اند و چه آنها که همچنان تلاش دارند که از طریق پارلمانی نقشی برای خود بیابند – منطق اش را با اکراه پذیرفته اند. بنابراین ما شاهد دوره ای از سرخوردگی درپی دوره ای از سرخوشی هستیم.
برخی از کادرهای این جنبش ها یا شروع کردند به منطبق شدن با آنچه که واقعیت های جدید انگاشته می‌شد و یا از گردونه بیرون رفتند: برخی نیزدست از فعالیت کشیدند یا به صف دشمنان سابق پیوستند. در دهه 1980 و تا نیمه های 1990 میلادی جنبش¬های ضد سیستم در سطح جهانی در شرایط بسیار بدی بودند. اما 1995 همزمان با فروکش موقتی جبروت نئولیبرالیسم، کوششی جهانی برای یافتن یک استراتژی ضد سیستم شکل گرفت. از چیاپاز گرفته تا سیاتل تا پورتوآلگره، گویای ظهور گونه¬-ی جدیدی از جنبش های ضد سیستم بوده که امروزه گاهی بنام آلترموندیالیسم (یا دگرجهانی سازی) خوانده می شوند. نامی که من به این حرکت می دهم، روح پورتو آلگره است و تصور می کنم که این حرکت مولفه مهمی در مبارزه سیاسی جهان در 25 تا 50 سال آینده باشد. به این نکته در بحث پیرامون آلترناتیوهای حقیقی کنونی باز خواهم گشت.
از سوی دیگر، فکر نمی کنم که درآنچه فروپاشی ساختاری سیستم جهانی سرمایه داری می‌دانم ارائه ورژن جدیدی از جنبش های انقلابی یک فاکتوراساسی باشد. فروپاشی سیستم دردرجه نخست ناشی ازشورش از پایین نیست بلکه ناشی از ضعف اقتدارطبقات حاکم وغیرممکن بودن حفظ سطح سود و امتیازاتشان است. تنها هنگامی که سیستم موجود در نتیجه¬ی تناقضات خود ضعیف شده باشد فشاراز پایین احتمالا می‌تواند موثر واقع شود.
قدرت پایه ای سرمایه¬داری بعنوان یک سیستم، دوگانه بوده است. از یک طرف نشان داده که برغم همه-ی انتظارات، می‌تواند انباشت بی پایان سرمایه را تضمین کند. وازطرف دیگر ساختارسیاسی ای را شکل داده که بدون اینکه توسط یورش «طبقات خطرناک» و ناراضی درمعرض واژگونی قراربگیرد، انباشت بی پایان سرمایه را تضمین کرده است. در شرایط کنونی ضعف بنیادی سرمایه¬داری بعنوان یک سیستم تاریخی این است که موفقیت، بسمت شکست هدایتش می کند ( شومپتر به ما آموخت که معمولاً این اتفاق خواهد افتاد). در نتیجه امروزهردو تضمین، یعنی هم تضمین انباشت بی پایان سرمایه وهم تضمین ساختار سیاسی ای که بنا بود خطر طبقات خطرناک را دوربدارد، همزمان درحال اضمحلال اند.
موفقیت کاپیتالیسم در تضمین انباشت بی پایان سرمایه دراین بوده که توانسته مانع افزایش رشد سریع سه مولفه اساسی هزینه تولید، یعنی هزینه انسانی تولید، هزینه موادخام و مالیات شود. اما این امر توسط سازوکار¬هایی انجام شده که خود در گذرزمان، فرسوده شده اند. سیستم اکنون به مرحله¬ای رسیده است که هزینه‌های تولید بنحو شگرفی بیش از آن رشد کرده است که تولید بتواند منبع خوبی برای انباشت سرمایه باشد. پس طبقه سرمایه داربه سرمایه مالی رو آورده است. گمانه زنی¬های مالی ذاتا یک سازوکارگذرا است چرا که مبتنی براعتماد است و اعتماد درمیان مدت توسط خودِ سازوکارگمانه زنی زایل می شود. اجازه دهید هر کدام ازاین نکات را بیشتر باز کنم.
هزینه¬ی انسانی تولید، تابعی ازمبارزه جاری طبقاتی و پایان ناپذیراست. آنچه کارگران در جبهه خود دارند، یکی تمرکز تولید (بدلیل بهره وری) است و دیگری توانایی خودسازمانیابی درمحل کار وهمچنین درسپهرسیاسی است که موجب اعمال فشاربرکارفرمایان برای افزایش دستمزد می شود. در مقابل، کارفرمایان همیشه برای پس زدن این مبارزه، کارگران را به جان هم انداخته اند. اما اعمال این شیوه ها در چارچوب کشوری یا محلی، حد و مرزهایی دارد، چرا که کارگران می توانند از ابزا¬رهای سیاسی موجود (بشکل قانونی و/یا فرهنگی) به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنند.
وقتی ما در فاز کندراتیف- آ هستیم کارفرمایان در مواجهه با مطالبات رادیکال کارگران، معمولا درجه ای از افزایش دستمزد را بر آسیب های ناشی از توقف کار ترجیح می‌دهند، زیرا ضرر توقف کار برایشان بیش از ضرر پذیرش خواسته‌های کارگران است. اما در فاز کندراتیف – ب کاهش دستمزد ها برای کارفرمایانی که می خواهند دوران بد را از سر بگذرانند الزامی است، چرا که در این دوره قیمت ها به شدت رقابتی هستند. تاریخ نشان داده که درهمین مرحله است که کارفرمایان مبادرت به انتقال ابزار تولید – به اصطلاح کارخانه فراری- می‌کنند و تولید را به مناطقی می برند که دستمزدهای «تاریخا» پایین، هزینه پایین ترتولید را ممکن می کنند. اما دقیقاً چه بهای تاریخی برای این نرخ های تاریخا پایین تولید وجود دارد؟ پاسخ نسبتا ساده است- این بها، وجود دریایی از کارگران روستایی است که کار مزدی در هر سطحی از دستمزد، برایشان به منزله یک افزایش مشهود درآمد واقعی خانواراست. بنابراین وقتی دستمزد در یک منطقه از جهان بنحو کمابیش پیوسته افزایش می یابد، در مقیاس اقتصاد جهانی بهایش را لشکر کارگران جدیدی می پردازند که می پذیرند با دستمزد پایین‌تر و البته کارایی برابر، کار کنند.
مشکل این راه حلی که مالکین/ تولید کنندگان مکرراً به کار می برند این است که بعد از 25 تا 50 سال، کارگران در منطقه¬ی جدید تولیدی با غلبه بر سردرگمی های اولیه ی زندگی شهری و جهل سیاسی، پا به همان مسیر مبارزه ای می گذارند که کارگران مناطق دیگر جهان پیش از آنها انجام داده اند. منطقه مورد نظر، دیگر یک منطقه با دستمزد تاریخا پایین نخواهد بود یا لااقل در قیاس با قبل نخواهد بود. دیر یا زود کارفرمایان برای حفظ سود خود مجبوربه فرار یا انتقال مجدد به مناطق دیگر خواهند شد. این تغییر مستمر جغرافیایی منطقه تولید در طول قرون به خوبی عمل کرده است اما یک پاشنه آشیل هم دارد. مناطق جدید برای تولید، در جهان رو به اتمام اند. این چیزی است که ما آن را روستایی زدایی شتابان و در حال وقوع جهان از بعد از 1945 نامیده ایم. نسبت جمعیت شهری در جهان از 30% در 1950 به 60% در 2000 تغییر کرده است (6). اقتصاد جهانی سرمایه داری قاعدتا ظرف حداکثر 25 سال آینده فاقد مناطق تولید جدید خواهد شد. این کمبود ازهم‌اکنون محسوس است. و با شیوه های مدرن ارتباطات، در این مناطق جدید، فرجه زمانی لازم جهت درس گیری از چگونگی سازمانیابی بشدت کاهش یافته است. از اینرو، توان کارفرمایان برای منجمد کردن دستمزدها بشدت کم شده است.
هزینه مواد خام بستگی دارد به اینکه کارفرما مجبور به پرداخت چه درصدی از آن است. هر قدر این درصد کمتر باشد مخارج کارفرمایان پایین‌تر نگهداشته خواهد شد. سازوکار اصلی ای که کارفرمایان در طول قرون پیش گرفته‌اند تا از پرداخت هزینه موادخام اجتناب کنند در حقیقت انداختن این بار بر دوش دیگران بوده است. این را برونی سازی externalization هزینه ها می نامند. سه هزینه اصلی این روند عبارتند از آلودگی زدایی ازمحیط زیست، تجدید منابع اولیه و زیرساختهای اقتصادی.
در ابتدای کار، آلودگی زدایی آسان است. می توان فضولات را در جایی که عمومی است و یا هزینه¬ای نمی طلبد دفع کرد. این کار تقریبا هیچ خرجی ندارد. با اینکه نیاز فوری به پرداخت هزینه¬ها نیست اما بازپرداخت، اغلب به تعویق می افتند. مشکل احتمالی، مشکل «حوزه عمومی» است- چه این مطالبات از جانب افراد طرح شود و چه از جانب دولتها. پرداخت هزینه آلودگی زدایی، وقتی کار تولید به انجام رسیده باشد، بندرت توسط شرکت آلوده ساز اصلی تقبل می شود. در روزگار پیشامدرن، حکام از دست فضولات به قلعه های مختلف پناه می بردند. دراقتصاد جهانی سرمایه داری نیز تولیدکنندگان کمابیش همین کار را می کنند. در اینجا مشکل همانند کارخانه¬های فراری و سطح دستمزد است. حوضچه های جدید برای دفع ضایعات تولید ته کشیده است. بعلاوه، هزینه¬ی اجتماعی سموم صنعتی گریبان¬گیرما شده است و یا حداقل به دلیل پیشرفت های علمی، بیشتر به آن آگاهیم. از این رو جهان درپی سم زدایی ضایعات صنعتی است. این را نگرانی برای زیست¬بوم می گویند. و با افزایش این نگرانی ها این پرسش هر چه بیشتر مطرح می شود که چه کسی این بها را خواهد پرداخت. و این تقاضا فزاینده ترمی‌شود که آنان که منابع طبیعی را استفاده و مسموم کرده‌اند باید بهای آلودگی زدایی را بپذیرند. و این درونی سازی internalization هزینه ها نامیده می شود. هر قدردولت¬ها بیشتر هزینه های درونی شده را به سرمایه دارن تحمیل کنند، هزینه کل تولید، گاه بنحو تصاعدی افزایش می یابد.
مساله ترمیم منابع اولیه نیز به همین گونه است. اگر جنگل ها قطع شوند خودشان دریک فرآیند طبیعی که اغلب بسیار کند است به ترمیم خود می پردازند. و هر چه جنگل ها بیشتر قطع شوند (بدلیل افزایش تولید جهانی)، فرآیند ترمیم طبیعی آنها در یک دوره زمانی معقول بطور فزاینده سخت تر می شود. بنابراین در اینجا هم نگرانی های زیست محیطی یاد شده موجب می‌شود که دولت ها و نیز کنشگران اجتماعی، مصرف کنندگان منابع طبیعی را زیر فشار بگذارند که یا مصرف خود را کاهش دهند و یا درفرآیند ترمیم آن سرمایه گذاری کنند. و تا جایی که دولت¬ها موفق به درونی کردن این هزینه ها شوند هزینه¬ی تولید افزایش می یابد.
و بالاخره همین وضع در مورد زیرساخت ها هم صدق می کند. هزینه¬ی زیرساخت، شامل همه¬ی چیزهایی است که فواید آن فقط متعلق به یک تولید کننده نیست مثل ساختن جاده های عمومی که نقل و انتقال کالاها را امکان‌پذیر می کنند. اما این واقعیت که عواید هزینه¬ی زیرساخت های تولید نصیب تولید کننده ی منفرد نمی شود، به این معنا نیست که گروهی از تولیدکنندگان نیز ازعواید این هزینه‌ها برخوردارنمی شوند. هزینه ی زیرساخت¬های اقتصادی نیز به شکل تصاعدی افزایش یافته است. بله، زیرساخت ها کالاهای عمومی هستند اما «عموم» را تا حد مشخصی می توان به دلخواه خود تعریف کرد. در این مورد هم اگر دولت¬ها بتوانند حتی بخشی از این هزینه¬ها ¬را درونی کنند، باز هم هزینه تولید افزایش می یابد.
سومین مولفه ی هزینه ی تولید، مالیات است. هر مقایسه ای از سطح مالیات در جهان یا نقطه ای ازجهان، با دنیای یک قرن پیش نشان می دهد که مستقل از نوسانات نرخ ها، امروزه هر نفر مالیات بیشتری می پردازد. علت چیست؟ هر دولتی سه بخش هزینه عمده دارد: هزینه¬ی امنیت اجتماعی (ارتشٍ، پلیس، و غیره)، هزینه¬ی انواع رفاه اجتماعی، و هزینه¬ی بخش اداری (از همه مهمتر هزینه¬ی جمع آوری مالیات). چرا هزینه های دولت چنین افزایش قابل توجهی یافته است؟
افزایش هزینه¬های امنیتی به سادگی ناشی ازپیشرفت¬های تکنیکی است. استفاده از ابزارهای نیروهای امنیتی هر روز به اشکال مختلف گران¬تر می شود. بالآخره، امنیت مانند یک گیم (بازی) است که در آن هر طرف تلاش می کند بازیچه هایی بیش از حریفانش داشته باشد. این شبیه یک مزایده بی پایان است که هر بار نرخ بالاتری در آن اعلان می شود. احتمالا اگر یک هولوکاست هسته ای می داشتیم، و بازمانده ی جهان که این خطر را از سرگذرانده بود به دوران تیر وکمان بازمی گشت آن¬گاه این هزینه می توانست کاهش یابد. تا پیش ازآن اما، من راه دیگری برای کاهش این هزینه نمی بینم.
بعلاوه هزینه¬ی رفاه هم علیرغم همه تلاش¬ها برای کاهش آن، مستمرا افزایش یافته است. این هزینه¬ها به سه دلیل افزایش یافته¬اند: اول اینکه سیاست اقتصاد جهانی اقشار حاکم را تحت فشار قرارداده است تا پاسخگوی سه خواست مهم طبقات خطرناک باشند که عبارتند از آموزش، بهداشت و سلامتی، و تضمین درآمد مادام العمر. همچنین سطح این خواست¬ها مرتبا بالا رفته و ازنظر جغرافیایی نیزگسترده ترشده است. علاوه براین، افزایش طول عمرمردم (بخشا بدلیل همین امکانات رفاهی) باعث افزایش هزینه¬های اجتماعی شده که امروز توسط شمار وسیع¬تری ازمردم مورد استفاده قرارمی گیرد. دوم اینکه پیشرفت¬های تکنولوژیک در آموزش و پرورش و بهداشت، هزینه¬ی سرپا نگهداشتن سیستم را افزایش داده (درست مثل هزینه های نیروهای امنیتی). و بالاخره اینکه تولیدکنندگان در هرکدام از این عرصه ها از برکت این تقاضای عمومی سوبسید شده توسط دولت، توانسته¬اند لقمه های چربی نصیب ببرند.
رفاه آنطور که محافظه کاران معترض به آن شکوه می کنند تبدیل به یک حق شده است. و تصوراینکه دولتی بتواند کاهش گسترده¬ی هزینه های اجتماعی در این زمینه ها را براحتی از سر بگذارند دشوار است. اما درهر حال کسی باید این هزینه‌ را بپردازد. تولیدکنندگان در نهایت این هزینه را یا مستقیما و یا از طریق شاغلین خود که تقاضای افزایش دستمزد داشته اند، می پردازند.
ما اطلاع دقیقی از میزان افزایش مداوم این هزینه ها نداریم اما می دانیم که بسیارگسترده است. از طرف دیگر برای جبران هزینه¬ی تولید نمی توانیم افزایش بی رویه ای در قیمت فروش درسطح جهانی داشته باشیم زیرا که گسترش ¬بی سابقه¬ی تولید جهانی منجر به کاهش تعداد منوپول ها و افزایش رقابت جهانی شده است. پس ته قضیه این است که هزینه¬ی تولید سریع تر از قیمت فروش محصول افزایش یافته است و این یعنی انجماد سود که منجربه دشواری انباشت سرمایه در تولید می شود. سی سال است که این تنگنا برای همه قابل مشاهده بوده و به همین علت است که از دهه¬ی 1970 تب سرمایه داری مبتنی بر گمانه زنی، سرمایه داران جهانی را دربرگرفته و نشانی از فروکش کردن ندارد. اما حباب ها ترکیدند. بادکنک ها را نمی‌توان تا ابد باد کرد.
مطمئنا سرمایه داران بصورت کلکتیو مقابله می کنند. و کل گلوبالیزاسیون نئولیبرالی حاصل همین مقابله است- این مقابله نئولیبرالی شامل تلاش سیاسی گسترده برای پایین کشیدن هزینه¬ی دستمزد، برای مقابله با مطالبه¬ی درونی کردن هزینه ها، و البته برای کاهش سطح مالیات است. چنانکه قبلاً هم رخ داده تلاش‌های نئولیبرالی اخیربرای مقابله با افزایش هزینه‌ها بخشا موفق بودند، ولی فقط بخشا. به رغم همه¬ی کاهش هزینه ها توسط رژیم های ارتجاعی، هزینه¬ی تولید دردهه¬ی اول قرن بیست و یکم بنحو قابل توجهی بیش ازهزینه¬ی معادل آن در 1945 است. من این وضع را شبیه اثر ضامنی می بینم: دو قدم جلو و یک قدم به عقب، ضربه را سهمگین تر می کند.
از آنجا که ساختار زیرین اقتصاد سیستم جهانی سرمایه داری به سویی گرایش دارد که افزایش انباشت سرمایه را دشوارتر می کند، ساختار سیاسی که وظیفه ی کنترل طبقات خطرناک را داشت هم به دردسر افتاده است.
دوره ی توسعه گرایی 1945 تا 1970 ، دوره ی پیروزی جنبش های تاریخا ضد سیستم بود که تقریبا درهمه جا به گونه¬ای قدرت را به دست گرفتند. بزرگترین وعده آنها تحقق رویای توسعه بوده است. وقتی این جنبش ها شکست خوردند، طرف داران خود را ازدست دادند. این جنبش ها صرفنظرازاینکه خود را کمونیستی یا سوسیال دمکراسی یا لیبرال ملی نامیده باشند، درهمه جا قدرت را ازدست دادند. دوران گلوبالیزاسیون، 1970 تا 2000 دوران سرخوردگی عمیق جنبش های تاریخا ضد سیستم بود. آنها از رونق افتادند و بعید است که بتوانند علاقه عمومی را در سطح گسترده ای دوباره کسب کنند. ممکن است در یک انتخابات به عنوان گزینه ای بهتراز بقیه، رای بیاورند اما دیگرطلایه دارآینده‌ای طلایی انگاشته نمی شوند.
افول این جنبش ها- آنچه چپ قدیم نامیده می شود- در واقع امتیازمثبتی برای کارکرد بی نقص سیستم جهانی سرمایه¬داری نیست. زمانی که این جنبش ها در هدف خود ضد سیستم بودند، ساختارهای دیسیپلین یافته‌ای را تشکیل می‌دادند که تحرکات رادیکال هوادارانشان را کنترل می کرد. این ساختارها هواداران شان را برای اقدامات ویژه بسیج می کردند، و درعین حال به ویژه هنگامی که دولت را در دست داشتند، با این توجیه که آشفتگی ناشی از اقدام‌های آنی به ضرر منافعی است که قراراست در آینده ی دور حاصل شود، هواداران شان را ازتحرک بازمی داشتند. سقوط این دولت ها در واقع سقوط توان مهار کردن طبقات خطرناک است که حال طبعا بازهم خطرناک شده اند. آنارشی گسترش یابنده در قرن بیست و یکم واکنش روشنی به این گذاراست.
اقتصاد جهانی سرمایه امروز یک ساختار بسیارناپایدار است. این ساختار پیش¬تر هرگز چنین متزلزل نبوده است. این سیستم در مقابل جریان های سریع و مخرب ناگهانی بسیار آسیب پذیر است.
سوم. اگر [ادامه وضع فعلی] ممکن نیست، چه نوع آلترناتیوی برای ما در حال حاضر موجود است؟
اینکه سیستم جهانی حاضردریک بحران ساختاری بسرمی برد و ما ظرف 25 تا 50 سال آینده در حال انتقال از این سیستم به سیستم دیگری خواهیم بود مشکلی را از ساکنین جنوب حل نمی کند. آنها می خواهند بدانند که چه اتفاقی در این فاصله خواهد افتاد و آنها چه می توانند و یا چه باید بکنند که وضعیت برای بخشی ازمردم این کشورها در شرایط حاضر بهتر شود. مردم بدرستی تمایل دارند که در لحظه¬ی کنونی زندگی کنند. ازطرف دیگربرای دست زدن به واکنش مفید و موثر و یافتن راه درست، وقوف به محدودیت های شرایط حاضر، بسیار مهم است. بنابراین اجازه دهید بگویم که به نظرم سناریوی 25 تا 50 سال آینده چیست و این نگرش چه پیامدی برای اکنون ما دارد.
سناریوی 25 تا 50 سال آینده دو وجه دارد. از یک طرف فروپاشی نظم تاریخی موجود به سبب همه دلایلی که پیش¬تر بحث کردم، محتمل ترین حالت است. از طرف دیگر سیستمی که جایگزین سیستم حاضر شود کاملا ناروشن و غیرقابل پیش بینی است. هر چند همه¬ی ما می توانیم بر این عدم قطعیت تاثیر گذاریم. سرشت سیستم آینده غیرقطعی است چرا که وقتی ما در یک انشقاق سیستمی بسر می بریم به هیچ وجه نمی‌توانیم از پیش بدانیم به صورت جمعمی کدام شق را باید برگزینیم. این کار علوم فراگیر(sciences of complexity) است (7).
از سوی دیگردقیقا به این دلیل که دراین دوره انتقالی، سیستم موجود بشدت نامتعادل و درهمه عرصه ها دچار نوسانات شدید است، فشاربرای بازگشت بسمت تعادل بسیارضعیف است. این بدان معناست که در عمل ما درموقعیت «اراده آزاد» هستیم و فعالیت های ما چه فردی و چه جمعی تاثیر مستقیم و مهمی برانتخاب تاریخی پیشاروی جهان خواهد داشت. با توجه به این نکات می توانیم بگوییم که هدف «توسعه»ای که پژوهش¬گران و دولت ها از پنجاه سال پیش در پی آن بوده اند، در 25 تا 50 سال آینده بیش از گذشته قابل دسترس است. و البته تضمینی هم برای تحقق شان نیست چرا که ما در یک وضعیت عدم قطعیت به سر می بریم.
در یک جغرافیای سیاسی گسترده تر، درحال حاضر سه شکاف اساسی موجود است. شکاف اول، تقابل میان آمریکا، اروپای غربی و ژاپن (و شرق آسیا) برای تبدیل شدن به مرکز اصلی انباشت سرمایه درسیستم جهانی سرمایه است. دوم تقابل قدیمی میان شمال و جنوب برای توزیع ارزش افزوده جهان است. و سوم تقابل جدیدی است حول محور بحران ساختاری اقتصاد جهانی سرمایه وامکان ظهور دو گزینه احتمالی در گذار به سیسستم جدید.
دو مورد اول، تقابل های سنتی ای در چارچوب سیستم جهانی مدرن هستند. آنچه که قدرت‌های سه گانه نامیده می‌شوند در تلاشند تا سیستم جهانی تولید و سیستم فاینانس را تجدید سازمان دهند. مانند همه¬ی تقابل های سه گانه این چنینی، فشاری برای کاهش سه گانگی به دوگانگی در جریان است که احتمال دارد دردهه¬ی آینده به سرانجام برسد. از مدتها پیش استدلال کرده ام که احتمالا این دوگانه شامل آمریکا و ژاپن (و شرق آسیا) در مقابل اروپا (و روسیه) است (8). نیازی نیست این استدلال را اینجا تکرار کنم که بنظر من این تقابل نسبت به مساله غلبه بر دوگانگی (قطبی شدن) سیستم موجود- همان که «توسعه» در سیستم جهانی خوانده‌ می شود- ثانوی است.
تقابل دوم که میان شمال و جنوب است البته نقطه تمرکزاصلی مسائل توسعه در پنجاه سال گذشته بوده است. در واقع تفاوت بزرگ عصر «توسعه گرایی» و عصر جهانی شدن، ناشی از تقابل نسبی قدرت شمال و جنوب بوده است. در دوره اول به نظر می¬رسید که جنوب در حال بهبود شرایط خود است – اگر چه ناچیز. دوره ی دوم یکی از دوره¬های پیش¬روی پیروزمندانه ی شمال بوده است. اما اکنون این پیروزی با بن بست سازمان تجارت جهانی و شکاف میان سخنگویان شمال در مورد مفاد توافق واشنگتن رو به اتمام است. اینجا من به نارضایتی آشکارا فزاینده چهره هایی نظیر جوزف استیگلیتز، جفری ساکس، و جورج سوروس و نرمش قابل توجه در سیاست‌های سرسختانه صندوق جهانی پول در دوره پس از 2000 اشاره دارم. در این رقابت انتظار تغییر چندانی را در دهه¬های آینده ندارم.
اما سومین شکاف که موقعیت جدید درسیستم جهانی را نشان می‌دهد، بحرانی ساختاری با هرج و مرج پیامد آن برای این سیستم است. این شکافی است میان روح داووس و روح پورتوآلگره که پیش¬تر اشاره کردم. اینجا توضیح خواهم داد که مسائل محوری ازنظرمن کدام ها هستند. جدال برسراین نیست که آیا ما حامی نظام سرمایه داری به عنوان یک سیستم جهانی هستیم یا نه. مساله این است که با توجه به وضع مبتلا به سیستم جهانی فعلی، چه چیزی باید جایگزین آن شود. دو جایگزین احتمالا موجود نه نام واقعی ای دارند و نه در جزئیات تشریح شده اند. در بیان کلی می توان گفت که بحث برسراین است که آیا سیستم جایگزین، سیستمی هرمی و قطبی شده (مثل سیستم موجود یا بدتر) خواهد بود و یا نسبتا دمکراتیک تر و برابرتر. این اساسا یک انتخاب اخلاقی است و موضع ما درقبال آن، خط مشی سیاسی ما را تعیین می کند.
خط مشی بازیگران اصلی صحنه سیاست هنوز ناروشن است. جبهه طرفداران داووس تقسیم شده میان آنها که چشم اندازشان ازآینده مبتنی است براستراتژی سرسختانه نهادسازی، و آنها که اصرارمی ورزند که چنین استراتژی ای قابل اتکا نیست. در حال حاضر این یک اردوگاه بسیار قطبی شده است. جهبه پورتوآلگره اما مشکلات دیگری دارد. آنها صرفا یک اتحاد سست هستند از جنبش های موجود در جهان که دست کم در حال حاضردر چارچوب فوروم اجتماعی جهان ( WSF) جمع می شوند. آن‌ها هنوز استراتژی مشخص مشترکی ندارند. اما ازحمایت¬های مردمی قابل اتکایی برخوردارند و برایشان روشن است که با چه مخالف اند.
پرسش این است که هواداران جبهه پورتوآلگره برای ساختن «جهان دیگری» که می گویند ممکن است، چه می‌توانند بکنند. و این پرسش دولایه است: دولت¬های معدودی که تاحدودی با این نگرش موافق¬اند چه باید بکنند و جنبش¬های چندگانه چه باید بکنند. دولت¬ها¬ مسائل کوتاه مدت را بررسی می کنند در حالی¬که جنبش ها می‌توانند به مسائل کوتاه و میان مدت بپردازند. هردوی این نوع مسائل بر گذار درازمدت جامعه تاثیر می گذارند. پرداختن به مسائل عاجل بر زندگی روزمره ما تاثیر بلافصل می گذارند. یک استراتژی هوشمندانه سیاسی باید همه خطوط جبهه را دربرگیرد.
مهمترین مساله کوتاه مدت، تداوم جهانی سازی نئولیبرالی برای گشودن یک ¬جانبه¬ی همه مرزها – البته گشودن مرزهای جنوب ولی نه واقعا در شمال- است. این هسته اصلی مباحث در چارچوب سازمان تجارت جهانی وهمه بحث¬های دوجانبه، دردرجه اول توسط آمریکا و بعد توسط اتحادیه اروپا و اعضای آن – تشکیل چند «قرارداد تجارت آزاد» مثل نفتا و کفتا وغیره- است. دراساس ایالات متحده در پی تضمین موقعیت مونوپولی خود (اصطلاحا مالکیت معنوی) و حفظ نفوذ موسسات مالی خود است و در ازای آن حاضربه پذیرش محدود کاهش تعرفه واردات محصولات کشاورزی و کالاهای صنعتی کم ارزشی است که در کشورهای جنوب تولید می‌شوند.
در کانکن [در جنوب مکزیک] کشورهای نیمه قدرتمند جنوب نظیربرزیل، هند و جنوب آفریقا با طرح یک خواسته بسیار ساده یورش سازمان تجارت جهانی را متوقف و اعلام کردند: تجارت آزاد باید دوجانبه باشد. خلاصه¬ی حرف آن‌ها این بود که اگر شمال می خواهد که ما مرزهایمان را بگشاییم، باید آن¬ها نیز مرزهای خود را به روی ما بگشایند. اما شمال در اساس از پذیرش چنین توافقی به دو دلیل ناتوان است. اول اینکه پذیرش چنین خواستی می تواند رشد قابل توجه بیکاری و کاهش سطح درآمد در کشورهای شمال را درپی داشته باشد. این مساله بنوبه خود مانع طرح این موضوع بمثابه یک مساله انتخاباتی می شود. و دوم اینکه برای قدرت‌های سه گانه شمال روشن نیست که از کدامیک از چنین توافقی بیشترین سود و از کدام کمترین سود را می برند، و در نتیجه تردید می کنند. مشغول شدن و درگیرشدن قدرت‌های سه گانه به اختلافات تعرفه و سوبسید باهم دیگر و با جنوب، موقعیت سیاسی این کشورها را در شرایط اقتصادی فعلی هر چه بیشتر تضعیف می¬کند .
از این وضعیت می شود دو نتیجه گرفت. این نزاع سیاسی ناگزیربه بن‌بست می انجامد. و برای کشورهای جنوب بلحاظ سیاسی بسیارمهم است که موضع خود را حفظ کنند. این مهمترین اقدامی است که این دولت¬ها می توانند انجام دهند تا امکان حفظ و ارتقای سطح درآمد و استاندارد زندگی در کشورهای خود را زنده نگهدارند. این کشورها با تردید به زنگ خطر دگم های نئولیبرالی جواب می دهند و حق هم دارند.
البته دولت های جنوب باید در قدرت بمانند. و بزرگترین تهدید برای بقای آن‌ها دخالت خارجی فزاینده درسیاست آنهاست. آنچه که کشورهای بزرگتر جنوب انجام می دهند و در دهه¬ی آینده نیز تسریع خواهند کرد وارد شدن به کلوب هسته¬ای است که هدفش در اساس خنثی کردن تهدید نظامی و به تبع آن کاهش تهدیدات سیاسی است. و سومین چیزی که از این دولت ها می توان مطالبه کرد توزیع رفاه اجتماعی در کشورهایشان است که البته می‌تواند شامل پروژه های رده پایین (مثل حفر چاه و غیره) باشد. چیزی که نمی شود از این دولت ها انتظار داشت این است که در ظرف ده یا بیست یا سی سال آینده تبدیل به یک دانمارک شوند. این اتفاق نخواهد افتاد واساسا هم چنین انتظاری، ازسیاست ورزی هوشمندانه به دور است. اساساً نقش دولت های پیشرو در درجه اول حصول اطمینان از این است که کشورخودشان و باقی جهان در دهه¬های آینده به وضعیت بدتری دچار نشوند.
جنبش¬ها می توانند بیش ازدولت ها نقش داشته باشند. اما درصورت لزوم باید هر جا که می¬توانند دولت های کمتر پیشرو را در قدرت تحمل کنند و مشغول خرده گیری های بچگانه ی چپ در باره فقدان دستاوردهایی نشوند که واقعاً انتظار تحقق شان بخردانه نیست. و اینجا باید به یک مولفه مهم اشاره کنیم که اغلب از دید ناظران پنهان می ماند. دو شکاف ژئوپولیتیک نخست دراین بحث، یعنی تقابل میان قدرت‌های سه گانه و تقابل شمال- جنوب در حقیقت جغرافیایی هستند. اما تقابل میان روح داووس و روح پورتوآلگره جغرافیا ندارد. به مانند خود این جنبش ها شکاف ها نیز همه¬ی جهان را فراگرفته اند. این یک نبرد طبقاتی است، یک نبرد اخلاقی است و نه نبردی جغرافیایی.
در یک چشم اندازمیان مدت، بهترین چیزی که جنبش ها می توانند انجام دهند اعمال غیرکالایی کردن decommodification در هر جایی است که مقدور باشد و به هر میزانی است که می¬توانند. هیچکس نمی تواند کاملا مطمئن باشد که این چطور پیش خواهد رفت. باید به خاطر داشته باشیم که یافتن یک فرمول ماندگار، تجربه ورزی فراوانی می طلبد. و چنین تجربه¬ای همین الان در جریان است. باید بخاطر داشته باشیم که اغلب این تلاش¬ها در فضای اختناق سیستماتیک برای خفه کردن‌شان در جریان است و همین می تواند به شرکت کنندگان در این جنبش ها صدماتی هم بزند. اما غیرکالایی کردن تنها در ضدیت به سیاست های نئولیبرالی نیست بلکه پایه و اساس یک فرهنگ سیاسی آلترناتیو است.
البته نظریه پردازان سرمایه¬داری سالیان سال است که غیرکالایی کردن را به سخره می گیرند. با این استدلال که توهم است، با ذات بشر در تناقض است، ناکارآمد است و موجب توقف رشد اقتصادی وبه تبع آن فقر می شود. همه این ادعاها کذب است. فقط به دو نهاد اصلی در جهان مدرن فکر کنیم- دانشگاه و بیمارستان – تا بفهمیم که حداقل تا بیست سال پیش غیر انتفاعی بودن آنها امری مسلم انگاشته می شد، نه سهام¬داری داشتند و نه سودبَری. و دشوار می¬توان استدلال کرد که به این دلیل غیر موثر بوده¬اند که یا از پذیرش تکنولوژی جدید سرباز زده اند، یا برای پرسنل با صلاحیت جاذبه نداشته اند و یا قادر به ارائه سرویس های پایه ای نبوده اند.
اینکه چگونه این روش غیرانتفاعی در صنایع تولیدی بزرگ مثل تولید فولاد ویا صنایع کوچکترتولید اعمال شود برای ما روشن نیست. اما طرد بی درنگ این امکان، جزمیتی کورکورانه است. و در دوره ای که موسسات تولیدی بیش از پیش سوددهی خود را ازدست می دهند دقیقا به این دلیل که اقتصاد جهانی سرمایه داری گسترش یافته است، این جزمیت احمقانه است. نه فقط برای کشورهای جنوب بلکه برای نواحی صنعتی رو به افول شمال نیز طرح آلترناتیوی برای توسعه در این راستا می تواند پاسخی باشد .
در هر صورت همانطور که گفتم مساله این نیست که معضلات سیستم جهانی چگونه باید بنحوی معجزه آسا حل شود بلکه این است که یک سیستم جهانی جایگزین باید بر چه پایه‌ای بنا شود . و برای ارائه پاسخ جدی باید ابتدا درک روشنی از توسعه تاریخی سیستم موجود داشته باشیم، معضلات کنونی آن را بشناسیم و ذهن مان را برای یک آلترناتیو رادیکال برای آینده باز کنیم. و ما باید همه این ها را انجام دهیم نه فقط در حیطه¬ی آکادمیک بلکه در میدان عمل، یعنی زیستن در اکنون و داشتن دغدغه ی نیازهای عاجل مردم هم برای امروز هم برای گذار به آینده. بنابراین باید هم تدافعی مبارزه کنیم و هم تهاجمی. و اگر چنین کنیم ، ممکن است (و فقط ممکن است) در طول زندگی برخی از حضار جوان اینجا پیشرفتی داشته باشیم.

یادداشت ها
1/ سخنرانی در کنفرانس «چالش های توسعه در قرن 21»، دانشگاه کُرنل، اول اکتبر 2004.
2/ Volume III of Les Colonies françaises, Exposition Univer¬selle de 1900, Publications de la Commission chargée de préparer la participation de la Ministère des Colonies, Paris: Augustin Challamel, 1900.
3/ نگاه کنید برای مثال به:
Anthony Atkinson, Lee Rainwater & Timo¬thy Smeeding, “Income Distribution in European Countries,” in A. B. Atkinson, ed., Incomes and the Welfare State: Essays on Bri¬t¬ain and Europe, Cambridge: Cambridge Univ. Press.
4/ یک مقاله کلاسیک در این زمینه:
Giovanni Arrighi & Jessica Drangel, “The Stratification of the World-Economy: An Exploration of the Semiperipheral Zone,” Review, X, i, Summer 1986, 9-74. Ar¬ri¬ghi is currently updating this argument in a forthcoming arti¬cle.
Arrighi درحال حاضر مشغول بروز کردن این استدلال در مقاله آینده خود است.

5/ اگر چه این در نگاه اول منطقی بنظر می رسد اما بندرت وارد تحلیل های اقتصاد دانان رسمی می شود.
6/ نگاه کنید به:
Deane Neu¬bauer, “Mixed Blessings of the Megacities,” Yale Global On-line, Sept. 24, 2004. http://yaleglobal.yale.edu/display.article?id=4573
7/ نگاه کنید به:
Ilya Prigogine, Isabelle Stengers; The End of Certainty: Time, Chaos, and the New Laws of Na¬ture, New York: Free Press, 1997.
8/ نگاه کنید برای مثال به:
“Japan and the Future Trajec¬tory of the World-System: Lessons from History?” in Geopolitics and Geocul¬ture, Cambridge: Cambridge Univ. Press, 1991, 36-48.

Bookmark the پیوند یکتا.

نظرات بسته شده است.