چرا حافظه تاریخی نداریم؟ احمد سیف

چرا حافظه تاریخی نداریم؟

احمدسیف

این که حافظه تاریخی داریم یا نداریم به گمان من بر می گردد به این که آیا تاریخ داریم یا نداریم! و بعد برای این که برای ما روشن شود که آیا تاریخ داریم و یا نداریم باید بدانیم و بپرسیم که تاریخ دراین جا به چه معناست؟
تاریخ هر چه باشد برخلاف آن چه که اغلب از آن مستفاد می شود روایت و باز گوئی حوادث و رویدادها نیست. وظیفه دشوار یک تاریخ دان این است که چرائی یک حادثه تاریخی راتوضیح بدهد. یعنی توضیح بدهد که آن چه درگذرگاه تاریخی اتفاق افتاده است چرا افتاده است؟ چه نیروها و عواملی دردرون یک نظام و چه عناصری دربیرون آن خواهان این تغییر بودند و چگونه عمل کردند. اگراین نگرش به تاریخ را بکار بگیریم و اگربه آن در عمل وفادار بمانیم البته که یافته های ما درذهنیت تاریخی ما باقی می ماند و می شود آن چه که شاید با تسامح بتوان آن را حافظه تاریخی خواند. ولی ما چه کرده ایم و چه می کنیم؟
پیشاپیش جواب می دهم که کارزیادی نکرده ایم. و دلیلش هم به اعتقاد من این است که ما درهمین تاریخی که قرار است درحافظه مان به بار بنشیند، انسان هائی هستیم بی حق و حقوق که به شکل و صورت های مختلف دریک « بردگی عمومی» روزگار می گذرانیم. بار و بر این بی حق و حقوقی عمومی ما مسئولیت گریزی است- یعنی به یک عبارت، درذهنیت خویش ما مفعول تاریخ ایم نه فاعل تاریخ و وقتی این چنین است، خوب روشن است، چرائی و چگونگی آن چه که اتفاق می افتد را نمی دانیم. این که دراین حوزه ها کنجکاوی نمی کنیم به گمان من ابهامی ندارد. به یک تعبیر، با این بی حق و حقوقی عمومی شده و سراسری ما که نمی توانیم نقشی داشته باشیم. خوب به ما چه که دیگران- از ما بهتران- چه کرده اند؟
علاوه براین بی حق و حقوقی عمومی، مشکل دیگری هم داریم. از همان دوردست تاریخ، درایران زمینه فلسفی باورهای ما برپیش فرض تبه كار دانستن مردم استوار بوده است. یعنی، ما اعتقاد داشتیم – و من مطمئن نیستم كه هنوز نداشته باشیم- كه مردم به سبب سرشت و خوی آزمندشان به فساد و شر و تجاوز به یك دیگر گرایش دارند. به همین خاطر، برای این كه مردم از شر یك دیگر در امان باشند لازم است برآنان كنترل اعمال شود.
قبل از آن كه شواهدی ارایه بدهم اجازه بدهید به این نكته اشاره كنم كه در این دیدگاه، برخورد به مای انسان نه فقط دیدگاهی است بر مبنای آن چه كه زنده یاد مختاری “ شبان- رمگی» می خواند بلكه ما حتی، در این نگرش یك رمه گوسفند بی آزار نیستیم بلكه یك گله گرگ ایم كه اگر كسی مواظب ما نباشد، یك دیگر را تكه پاره می كنیم. متاسفانه هم در متون پیش از اسلام و هم در متون بعد از اسلام شواهد زیادی از گستردگی این نگرش داریم. در ضمن در نظر داشته باشید كه به این ترتیب، زمینه اعتقاد عملی به نابرابری را هم چیده ایم. در یك سو از ما بهتران هستند كه باید ما را كنترل بكنند و در سوی دیگر، بقیه ما – یعنی رعیت – كه غنی و فقیرش در هیچ بودن و بی حق بودن با هم برابریم. منظورم از هیچ بودن در واقع هیچ حقی نداشتن است. آن وقت این گفته منصوب به بهرام گور معنا پیدا می كند كه « رعیت ما، رمه … ما بود» و سلطان عادل باید با رمه خود به عدالت رفتار كند (1). البته شواهد و اسناد از رمه دیدن ما بسی روشنگرانه تر است. محمد غزالی ضمن تبلیغ حق شاهان در سیاست كردن، چون «سلطان خلیفه ی خدا» بر زمین است ادامه می دهد كه « هیبت او چنان باید كه چون رعیت او را از دور ببیند نیارند برخاستن و پادشاه وقت و زمانه ما بدین سیاست و هیبت باید زیرا كه این خلایق امروزینه، نه چون خلایق پیشین اند كه زمانه بی شرمان و بی ادبان و بی رحمتان است و نغوذبالله اگر سلطان اندر میان ایشان ضعیف و بی قوت بود بی شك ویرانی جهان بود و به دین و دنیا زیان و خلل رسد و جور سلطان فی المثل صدسال، چندان زیان ندارد كه یك ساله جور رعیت بر یك دیگر و چون رعیت ستمكار شوند ایزد تعالی برایشان سلطان قاهر بگمارد…» (2). چند نكته درباره این عبارت قابل ذكر است. به دید غزالی جور و ستم صد ساله سلطان به قدر ستمكاری یك ساله رعیت بر یك دیگر زیان و نقصان ندارد و از آن گذشته، اگر در گذشته – كه مشخص نمی شود- می شد حداقل در حیطه نظری به محدودیت ستمكاری سلطان باور داشت الان آن محدودیت ها معنی ندارد چون « زمانه بی شرمان و بی ادبان و بی رحمتان» است.
محمد باقر مجلسی درخطبه جلوس شاه سلطانحسین به سلطنت از این هم فراتر رفته سلطنت را ادامه نبوت و امامت شیعی می داند و حتی مدعی است که خداوند بعد از « غروب خورشید سپهر نبوت» سلطانی رحیم از میان بندگان بر می گزیند و « مقالید فرمانروائی و مفاتیح کشورگشائی« را به دست او می سپارد. از آن گذشته، درهمه حالت ها، مجلسی معتقد به اطاعت محض رعیت از سلطان است. اگر سلطان به عدل رفتار کند که وظیفه ابنای روزگار دعا به جان سلطان است و « اگرپادشاهان برخلاف روش صلاح و عدالت باشند دعا برای صلاح ایشان می باید کرد یا خود را اصلاح می باید نمود که خدا ایشان را به اصلاح درآورد» (3). عبرت آموز این که حتی وقتی سلطان ظالم می شود، در این حالت هم گناه ظالم بودنش هم چنان به گردن مردم است و باید خود را اصلاح کنند تا سلطان هم اصلاح شود. ملا احمد نراقی که به زمان قاجار می زیست هم حامل همین نظر بود که وظیفه رعیت در همه حال، دعا کردن به جان شاه است (4). کشفی یکی دیگر از هم روزگاران قاجار معتقد بود که « سلطان ستمکار و جور پیشه چهل سال بهتر از رعیتی که مهمل و سرخود باشند در یک ساعت از روز»(5) ابن ولید طرطوشی با تاکید برسرشت درنده و خود خواه انسانها، وجود سلطان در زمین را بسان وجود خداوند برای نظام عالم ضروری می داند. او حتی از این نیز فراتر رفته و مدعی می شود که انسان بدون سلطان، « چونان ماهیان دریاهستند که بزرگشان کوچکشان را می بلعد و اگر سلطان قاهری نداشته باشند، امورشان سامان نمی گیرد» (6)
ابوالحسن آمدی که نزدیک به دو قرن بعد از امام محمد غزالی می زیسته است مدعی می شود که بررسی تاریخ اسلام نشان می دهد که « هر گاه در میان مردم سلطانی وجود نداشت، مردمان چونان گرگانی درنده و گوسفندان پراکنده ای بوده اند که بعضی را از شر برخی دیگر بقا و امان نبود. نه دین و سنت را نگه می داشتند و نه واجبی را عمل می نمودند» (7). پیش از آن که شواهدی دیگری ارایه نمایم، بد نیست تا به همین جا، پی آمدهای این نگرش را فهرست وار بررسی کنیم.
- ضرورت کنترل
- رابطه سالاری به جای ضابطه مندی. چون باید حداکثر دقت صورت گیرد تا کسانی که « ناباب» هستند به قدرت نرسند.
- زمینه سازی برای پذیرش و « مشروعیت بخشیدن» به استراق سمع و جاسوسی تا « کینه ها و حسادت هائی را که در ذات انسان هاست کشف و با آنها مقابله کنند».
البته روشن است که اگر این اقدامات صورت نگیرد، « هر آینه یک دیگر را مثل سباع بر و ماهیان بحر می درند و به فساد و افنای یک دیگر مشغول می شوند و عالم را به هرج و مرج [ می کشانند] و نظام را مختل می گردانند».(8)
امام فخر رازی در جامع العلوم به زبان دیگری همان دیدگاه را به نمایش می گذارد. دیدگاهش اندكی كلی تر است یعنی نه فقط درایران كه « تماس و ارتباط انسانها اغلب به ستم و تجاوز به حقوق دیگران می انجامد» و در نتیجة این تقسیم كار، « جامعه نیازمند نظامی است كه انسانها را از ظلم به یك دیگر باز دارد كه این، كار پادشاه است.». امام فخر رازی نیز مانند غزالی خلیفه خدا بودن پادشاه را تكرار می كند (9)
نجم الدین رازی در مرصادالعباد روشن تر و صریح تر سخن می گوید. به عقیده او، « پادشاه چون شبان است و رعیت چون رمه. و اگر در رمه بعضی قوچ با قرن باشد و بعضی میش و بی قرن، صاحب قرن خواهد كه بر بی قرن حیفی كند و تعدی نماید، (شبان) آفت او زایل كند»(10) .ابن جماعه از متفكرین قرن هفتم هجری هم بر این باور بود كه « دلیل لزوم سلطان خوی تجاوز گری انسانهاست و او آنان را از ظلم به یك دیگر باز می دارد» (11). البته نمونه بسیار زیاد است ولی همین چند مورد فعلا كفایت می كند. آن چه در بازخوانی این نمونه ها عبرت آموز است این كه اندیشه ورزان ما نه فقط برای ساختار حكومت استبدادی در ایران یك توجیه « منطقی» تراشیده اند بلكه برای این ساختار عملكرد ویژه ای هم در نظر گرفته اند. همان گونه كه ابن جماعه می گوید این عملكرد به واقع جلوگیری از ظلم انسانها بر یك دیگر است. البته مفصل ترین وصریح ترین مباحث را در باره این نگرش به انسان ایرانی در كتاب سیاست نامه نوشته خواجه نظام الملك می توان خواند كه در سرتاسر كتاب، خواجه نگران «خروج خوارج» است. به سخن دیگر این تمایل به بزهكاری به قدری زیاد است كه سلطان و آدمهای دور وبرش كاری غیر از پائیدن ودر صورت لزوم سركوب مردم ندارند. در راستای همین نگرش كلی است كه برای نمونه خواجه نظام المللك می گوید « ایزد تعالی در هر عصری و روزگاری یكی را از میان خلق بر گزیند و او را به هنرهای پادشاهانه و ستوده آراسته گرداند و مصالح جهان و آرام بندگان را بدو باز بندد و در فساد و آشوب و فتنه را بدو بسته گرداند و هیبت و حشمت او اندر دلها و چشم خلایق بگستراند تا مردم اندر عدل او روزگار می گذارند و امن همی باشند و بقای دولت همی خواهند…» (12). و یا به قول خواجه، « پادشاه نیك پدید آید و اهل فساد را مالش دهد» (13)البته این را هم بگویم خواجه تا آن جا پیش می رود كه « سلطان كدخدای جهان باشد» و «جهانیان همه عیال و بنده اویند» (14). غزالی كه پیشتر به گوشه هائی از نظریاتش اشاره كرده بودم، در توجیه حاكمیت استبدادی ایران حتی قدم فراتر گذاشته معتقد است كه سلطان كه سایه هیبت خدای برروی زمین است و چون « برگماشته خدای است بر خلق خویش»، نمی تواند «محل صدور شر باشد». به عبارت دیگر، حتی وقتی در جامعه شر داری دلیل اش نه غیر كارآمدی این نظام مستبد سالار، بلكه، این است كه « امروز بدین روزگار آن چه بر دست و زبان امیران ما می رود اندر خورماست و هم چنان كه بد كرداریم و با خیانت و ناراستی و ناایمنی، ایشان نیز ستمكار و ظالمند….» (15). فعلا به تناقضی كه در دیدگاه اندیشه ورزانی چون غزالی وجود دارد نمی پردازم چون در دیدگاه او و همانندان او اگر مردم به ذاته تبه كار نباشند دلیلی بر وجود یك شبان نیست، با این همه، وقتی كه سلطان یا همان شبان به جای این كه عادل باشد و با «رعیت» خود كه به قول بهرام گور، رمه او بود، به عدالت رفتار كند، ستمكاری می كند و ظالم می شود باز هم گناه همین مردم است كه هر چه می بینند در خور شان است. یعنی نه گناه از نظام فردسالار و استبدادی بلكه باز گناه از مردم است، یعنی می خواهم بگویم كه كسانی چون غزالی نه فقط می كوشند استبداد رادر ایران توجیه نمایند، بلكه می كوشند كه آن را از همه پی آمدهای مخرب اش نیز تبرئه نمایند. خوب شما انتظاردارید که دراین فضای فلسفی، نگرشی انسانی و انسان سالار شکل بگیرد که بخواهد سراز رمز و راز آنچه که اتفاق می افتد دربیاورد. متاسفانه این گونه نمی شود. ای کاش، تنها همین بود. عامل دوم بی حافظگی تاریخی ما، زمینه سازی برای ممنوع کردن شک در ذهنیت ما است و هرجا که شک ممنوع شود، نه فقط آزادی درآنجا وجود ندارد بلکه ذهن هم رشد نمی کند و حتی می گویم بدوی باقی می ماند. و هرجا که آزادی نبود، مسئولیت پذیری هم نیست.
عجالتا به داستان هائی كه در باره فر شاهی و برگزیده بودن شاهان و نكات مشابه داریم نمی پردازم. ولی نكته این است كه اگر مای ایرانی، در ذهنیت تاریخی خود، همه مان تبه كار بوده باشیم و نیازمند یك آقا بالاسر، تا در صورت لزوم بر سرمان بكوبد تا از ستمگری ما بر یك دیگر جلوگیری نموده باشد، روشن است كه این آقا بالاسر نمی تواند – از نظر مشكلات اجرائی این نگرش می گویم- مثل خودمان باشد.
دلیل اش هم ساده است. اگر این آقا بالاسر مثل خودمان باشد كه بخواهد به ما زور بگوید و نگذارد آن چه كه بنا بر «طبیعت خود» – براساس این دیدگاه – می خواهیم انجام بدهیم، را انجام بدهیم، طبیعی است، ما هم دور یك دیگر جمع می شویم و می زنیم پدرش را در می آوریم. به سخن دیگر، وقتی بزهكاری ذاتی انسانها را در این فرهنگ پذیرفتیم، این عامل دوم – یعنی اعتقاد به یك عامل بازدارنده ، به صورت مقام یا شخصیتی جدا از خود ما- نیز اجتناب ناپذیر می شود.
ولی، در گسترای تاریخ خود چه كرده ایم؟ یا به سخن دیگر، این مشكل را چگونه برای ما حل كرده اند؟
به گمان من در ذهنیت تاریخی ما درایران این مسئله با تلفیق مذهب و سلطنت « حل» شده است.
در ایران قبل از اسلام، شاه را به اهورمزدا نزدیك می كنیم و البته خودشاهان نیز در این باره برای ما كم كتیبه و سنگ نوشته به جا نگذاشته اند. وقتی آدم این سنگ نوشته ها را می خواند بر او حرجی نیست اگر گمان كند كه این پادشاهان انگار دائما با اهورمزدا در ارتباط بوده اند- در اغلب موارد ادعا بر این است كه من فلان كار را چون اهورمزدا از من خواست كرده ام و ازاین قبیل. برای این كه حرف بی مدرك نزده باشم بنگرید داریوش در كتیبه بیستون چه می گوید:
« خدای بزرگ است اهورمزدا… كه داریوش را شاه كرد… داریوش شاه گوید اهورمزدا چون این سرزمین را آشفته دید پس از آن، آن را به من ارزانی فرمود. مرا شاه كرد. من شاه هستم. به خواست اهورمزدا من آن را در جای خودش نشاندم….» (16) یا در كتیبه شوش داریوش می خوانیم،« آن چه به كردن آن فرمان از طرف من داده شد اهورمزدا انجام آن را برای من نیك گردانید… آن چه من كردم همه را به خواست اهورمزدا كردم» (17). از آن گذشته این را نیز می دانیم كه پادشاه ساسانی براین باور بود كه از نسل ایزدان است و همان گونه كه دیدیم، كتیبه ها و سكه ها هم گواه آن است. «او از جانب خدا، اورمزد، مهر یا آناهیتا به شاهی منصوب می شد. از این گذشته سعی می كرد تا خود را به خدا شبیه سازد، همان طور كه شكل تاجش در نقش برجسته ها و سكه ها نشان می دهد. …از همان زمان اردشیر با تاج برج شكل كه از تاج اورمزد الگو برداری شده است روبه رو می شویم…»(18)
در ایران بعد از اسلام كه شاه می شود « قبلة عالم» و« سایه خدا» ( ظل الله) و كار به جائی می رسد كه ما حتی سایه سلطان هم پیدا می كنیم. مسعود میرزا پسر ناصرالدین شاه می شود ظل السلطان و كار این مقدس تراشی دراندیشه ما به جائی می رسد كه حتی وارد حوزه ضرب المثل ها می شود و ما می شنویم كه « دستی را كه حاكم ببرد دیه ندارد» . در این صورت وقتی حاكم به این صورت از دسترس بدور باشد آن وقت این بندگان بی مقدار كه نه اختیار زبانشان دست خودشان است و نه اختیار زندگی شان، می توانند به او بگویند كه بالای چشم اش ابروست. و البته این مقدس تراشی یواش یواش ملی و سراسری می شود و همان طور كه پیشتر به اشاره گفته بودم، ایران عزیز سرزمین مقدسان می شود! می گوئید نه، بردارید بر كار دوست سی ساله تان نقد بنویسید. ببینید چه پیش می آید؟ البته مقوله دو گانه بینی هم هست – یعنی حقیقت در برابر غیر حقیقت، یا نقد در برابر نفی – وقتی در ذهن انسان ایرانی نقد نفی معنی بدهد، « طبیعی» است كه باید به « نفی» خود عكس العمل نشان بدهد!! ولی مشكل در این است كه معنای خیلی از این واژه ها در ذهن ما روشن و مشخص نیست اگر نگویم آشفته است. یكی دیگر از پی آمدهای مقدس تراشی ملی ما هم این است كه انتقاد و به خصوص انتقاد از خود در بین ما حالت كیمیا دارد. و این دیدگاه به خصوص درمیان سیاست پردازان ما خیلی حاكم است. یعنی هر كاری كه می كنند درست است اگر چه در موارد متعدد این كارها 180 درجه با یك دیگر اختلاف دارد!!! یکی از پی آمدهایش این است که کوشش برای درک آن چه که درکنار می گذرد رنگ می بازد و خوب، طبیعی است که ذهنیت ما- انسان ایرانی- دراین میان چون جیب مسکین تهی است و تهی باقی می ماند.
به این ترتیب،، در ایران عزیز، جامعه ما با همه مباحثی كه در باره تحلیل طبقاتی و مبارزه طبقاتی و امثالهم هست همیشه به دو گروه منتقسم بوده است.
بالایی هاـ یا به اصطلاح معروف، خودی ها یعنی صاحبان قدرت که در این مخروط اجتماعی ایران هر لایه به لایه زیرین خود زور می گوید. و در این ساختار، تنها مقامی كه زور نمی شود ولی به همگان زور می گوید، شاه است یا هر كس دیگری كه در صدر این مخروط نشسته است.
پائینی ها یا بقیه كه وجه مشتركشان این است كه در بی حقی كامل با هم برابرند. نمود این بی حقی عمومی در جامعه این می شود كه به عنوان نمونه، ناصرالدین شاه به همان راحتی كه نشست و شراب مفصلی نوشید تا مست كند و بتواند در مراسم گردن زدن چند دله دزد درباری شخصا شركت نماید – راست و دروغ اش گردن اعتمادالسلطنه- به همان راحتی دستور رگ زدن امیر كبیر را می دهد و این كار را هم می كنند و آبی هم از آبی تكان نمی خورد. قاتل امیر هم برای 50 سال برآن مملكت با قدرت وصلابت تمام حكم می راند تا سرانجام با گلوله میرزا رضای كرمانی از پا در می آید و تازه بعد از آن هم، می شود شاه شهید!! این بی حقی عمومی هم درعمل، یعنی در این چنین ساختاری، نه جان در امان بود و هست و نه مال و نه ایرانیان دراظهار عقیده آزادی دارند. البته پذیرش این بی حقی عمومی، آن چنان در تاروپود باورهای ما ریشه می زند كه وارد حوزه ضرب المثل ها- كه به گمان من بازتاب فرهنگ اجتماعی هر جامعه ای است- می شود و به همین خاطر است كه مثلا، ما می گوئیم «مرغی كه بی وقت بخواند، باید سرش را برید». ناگفته روشن است كه هیچ گاه نیز چرائی این كار را به پرسش نمی گیریم.
ابن قتیبه که در قرن سوم هجری می زیسته است، رابطه دین و سلطنت را نیکو بیان می کند. او می گوید که دین اساس و پایه پادشاهی است و پادشاهی هم حافظ دین. و ادامه می دهد که پادشاهی بدون اساس باقی نمی ماند و البته اساس هم اگر محافظت نشود از دست خواهد رفت، « به تحقیق، آنچه محافظتی نداشته باشد ضایع و آن چه اساسی نداشته باشد، ویران می شود»(19)
ملاحسین واعظ کاشفی هم می گوید، «بی قاعده شریعت هیچ حق درمرکز خود قرار نگیرد و بی ضابطه سیاست، کارشرع و دین نظام نپذیرد» البته فردوسی گران مایه هم به قافله می پیوندد و می فرماید:
نه ازپادشاه بی نیاز است دین
نه بی دین بود شاه را آفرین
درهمین راستا، ابن ازرق به تعبیری می زند به سیم آخر و مدعی می شود که « خداوند وسیله سلطان آدمیان را بیشتر از قرآن از بدی ها ومعاصی باز می دارد». روزبهان خنجی معتقد بود که « هیچ امر پادشاه را ضرور تر از حفظ شریعت نباشد». به نظر کشفی، « دولت تنها نیازمند دین نیست بلکه نیاز دین به دولت شدیدتر است و بدون آن ضایع می شود» و تا آنجا پیش می رود که می نویسد « امارت و سلطنت بدون دین طریقه معیشت و معاشرت حیوانات است». البته دین هم بدون سلطنت، « غیر متحقق الوقوع» است (20).
به اعتقاد من، این تلفیق مذهب و سلطنت از جمله به این خاطر لازم است تا ابزارهای لازم برای همگانی و سراسری کردن « ترس» که در عین حال برای اداره اموردر یک حاکمیت و فرهنگ مستبدانه لازم است، فراهم شود. نکته این است که در این چنین حکومت و فرهنگی، کامل ترین شکل فرمانبرداری منفعلانه لازم است و این فرمانبرداری منفعلانه، علاوه بر ابزارهای لازم- نیروهای سرکوب و اعمال قهر دولتی- به زمینه های فرهنگی مناسب هم نیازمند است. به سخن دیگر، وجود این زمینه ها به مانند روغنی عملکرد این ابزارها را تسهیل می کند (21). به گفته ابن طقطقی، « هیبت»- همین ترس و واهمه ای که پیشتر از آن سخن گفته بودم- حافظ نظام سلطنت است که به این وسیله نظم جامعه محفوظ می ماند و از آزمندی رعیت جلوگیری می شود. ابن قتیبه به شیوه دیگری بر همین نکته تاکید می کند و سلطان را به آتش تشبیه می کند و استعاره اش هم این است که نباید به « آتش» نزدیک شد چون می سوزاند و البته که آتش منشاء نور هم هست و البته اگر نور نباشد، زندگی آدمیان لنگ می ماند. نکته جالب این که اندیشمندان شیعه، سلطان را مقید به دستورات دین، عدالت و اعتدال می کرده اند ولی در این که قدرت اش مطلق است و بحث بر نمی دارد، محدودیتی وجود نداشت و دلیل اش هم این بود که « در غیر این صورت اختلال در هیبت سلطانی و بالتبع نظم کیهانی پیش خواهد آمد»(22)
اجازه بدهید كه نتیجه گیری ام را از بررسی تا به همین جا خدمت تان عرض بكنم.
اول، پیشتر هم گفته ایم که به ادعای نظام الملک، سلطنت تقدیری الهی است که تحقق آن خارج از تدبیر بشر است و غزالی نیز فراتر رفته و « ظل الله» بودن شاه را نشانه آن می داند که اطاعت از او نیز « مقدس و تکلیف شرعی» است. و اما پی آمد این قدسی شدن و مقدس تراشی، « قضا و قدری شدن توجیه ظلم و بی عدالتی موجود با مشیت الهی است»(23)
دوم، یكی از شوربختی های ما در طول تاریخ این بود كه دراغلب موارد، بزرگان عرصه اندیشه ما مدافعان این نظام معیوب بوده اند و حتی اگر، فرزانگانی هم بودند كه به انتقاد از این نظام برآمده بودند و ای بسا حتی جانشان را برسر آن گذاشتند- نه كلیت این نظام بلكه تنها شیوه اجرایش را به نقد كشیده بودند. یعنی در اغلب موارد انتقاد یه این صورت در آمد كه شاه باید عادل باشد و به عدل رفتار كند- نه این كه یك نفر نباید اختیار جان و مال مردم را در دست بگیرد. یعنی ما در انتقادمان از این نظام استبدادی هیچ گاه به ریشه نرفتیم بلكه در سطح ماندیم و تفریبا بطور دایم اندرز نامه نوشتیم. در سطح ماندن باعث شد كه تنها شیوه های بروز استبداد در ایران تغییر كرد ولی خود استبداد باقی ماند و البته هزینه هایش هم باقی ماند. یکی از هزینه های عمده اش به اعتقاد من، همین خالی بودن حافظه تاریخی ماست از چرائی آن چه که برسرمان آمده است.
ژوئیه 2011 – لندن
i.seyf@hotmail.co.uk

Bookmark the پیوند یکتا.

نظرات بسته شده است.