راه غیر سرمایه داری. رونالد بارو٬ برگردان: سهراب معینی٬ ویراستار: علی اشرفی

راه غیر سرمایه داری*

رودلف بارو
مترجم: سهراب معینی
ویراستار: علی اشرافی

مسئله اصلی در این مبحث آن است که “اعتبار تز مارکس در مقدمه نقد اقتصاد سیاسی تا چه حد عام است” تزی که بر اساس آن، هر شکل بندی اجتماعی امکان بروز شکل بندی عالی‏تر را توسط یک انقلاب اجتماعی فراهم می‏آورد. مارکس در فهرستِ “دوره‏های پیشرو شکل‏بندی اقتصادی/اجتماعی״ ٬ ” شیوه تولید آسیایی” را در مرتبه اول قرار می‏دهد. او در” گروندریسه” با صراحت نشان داده بود که چرا در هیچ کجــا و هرگز این شیوه تولید نتوانسته بود به شیوه تولید عا لی‏تری منجر شود.
در دوره بردگی باستان حتی، – که آنتاگونیسم شدید بین نیروهای تولید و روابط تولیدی در سیمای ویرانگرش پدیدار بود انحطاط امپراطوری رم غربی، هیچ طبقه انقلابی به خود ندید. به یقین اگر به پیش از فئودالیســم برگردیم، کلنی و دیگر قیود وابستگی مختلف، به دنبال نوعی از بردگی” لایتفوندیایی” به ظهـور می‏رسند که بعنوان جوانه‏های یک نظم جدید، به طور اجتناب‏ناپذیری راه خود را باز می‏کنند. اما آیا این انگلس نبود که نیروی محرکه خارجی “ژرمن‏ها” را عاملی می‏دانست که به شرایط فلاکت‏بار “رومن‏ها” نتیجه‏ای مثبت بخشید، حتی اگر این نیروها برای سرعت بخشیدن به شکل‏بندی یک جامعه طبقاتی تحت تاثیر رم قرار داشته باشد؟ ” این خصلت‏های ویژه ملی کشورها نبود که به احیای اروپا منجر شد، بلکه صرفا بربریت و نهادهای غیر مذهبی‏ آنان بود… تنها بربرها توان آن را دارند تا جهان را که در آستانه تباهی تمدن خویش است، احیا کنند و قطعا عالی‏ترین مرحله بربریسم… برای رسیدن به این فرایند، از هر چیزی مناسب‏تر بود. و این توضیح دهنده همه چیز است.”(1)
اکثریت قریب به اتفاق توده‏های جهــان سوم، دیگر بربر به حساب نمی‏آیند (به هر صورتی که نگاه کنیم، این اطلاق مورگان – انگلس دیگر اعتبار ندارد)،اما از آنجایی که دیگر در شرایط تمدن‏های منسوخ شده‏شان، که سرمایه داری آن را از هم پاشیده است، زندگی نمی‏کنند. در واقع دیگر نمی‏توانند به آن شیوه زندگی کنند و – در حالی که حتی به پایین‏تر از شرایط زیست سنتی‏شان هم رانده شده‏اند، – اجبارا به مرحله طغیان انقلابی رسیده‏اند و می‏توانند از طریق توانایی‏شان برای پایه‏گذاری یک تمدن جدید خودمختار آزاد، خود را هم از زنجیر‏های کهن و هم از زنجیرهای جدیدشان آزاد کنند.
مارکس در علاقه‏اش به جهــان شمول کردن قوانین تکامل تاریخی که مشخصه اروپای مدرن، از زمان آغاز رهایی شهرها دراوج قرون وسطی است، ظاهرا از دیدگاه دیگری که از آشنایی‏اش با داروین می‏توانست در او به بوجود آید، غافل بود.
در تکامل انواع انسانی، قوانین تاریخی که مارکس کشف کرد، جایگزین قوانین بیولوژیکی تکامل شدند، یا اگر دقیق‏تر گفته باشم: با توجه به عالی‏تر بودن آنها، این قوانین را به سطح بالاتری ارتقا دادند. اما پایه گذاران مارکسیسم خود، در این باور عمومی که این (قوانین طبیعی) فرآیندی طولانی مدت‏اند و به هر حال در جامعه سرمایه‏داری به پایان نمی‏رسند، سهیم بودند. همان گونه که با افزایش شگرف در کشف وسایل مادی مربوط به تاریخ باستان و قوم شناسی در طول قرن گذشته نشان داده شده، جوامع طبقاتی اولیه، حتی در شکل تعدیل شده آن، با همان شیوه ی توالی که مشخصه ی تکامل انواع است، مشخص می‏شوند.
در تکامل انواع در می‏یابیم که پیشرفته‏ترین نوع در زمان ( T) هرگز از نوع تکامل یافته‏تر در زمان (T1 ) نشأت نمی‏گیرد. همیشه شاخه‏ای وجود دارد که هنوز کاملا ویژه نشده و یک ساختار بسیار محدود، یک شاخه ی هنوز “شکل نگرفته” است که به مرحله عالی‏تر بعدی تکامل می‏‏یابد. ما از انسان نئاندرتال نشأت نگرفته‏ایم، هر چند که او زنجیری است که به ما می‏رسد. در اینجا توالی به معنای یک تکامل خطی نیست. همین مساله در مورد سه شکل‏بندی اولیه جامعه طبقاتی، یعنی آسیایی، باستانی و فئودالی نیز صدق می‏کند.
مارکس خود این را در توضیحات عینی‏اش در “گروندریسه” مورد تائید قرار می‏دهد. او روابط مالکیت زمین را در شرق باستان ، در میان یونانیان و رمی‏ها و همچنین در بین ژرمن‏ها به ترتیب به عنوان پیش شرط‏های حرکت به سوی “شیوه تولید آسیایی” ، بردگی باستانی و فئودالیسم مورد بررسی قرار می‏دهد وبه این نتیجه می‏رسد که آنها هم از نظر تاریخی و هم از نظر منطقی “جایگزین” یکدیگر می‏شوند. اما در هیچ کجا اوبه این نظر نمی‏رسد که مثلا ژرمن‏ها، باید همه اشکال پیشین را پشت سر گذاشته باشند. شاید یک نقطه شروع مشترک وجود داشته باشد یعنی مرحله بدوی‏تری از جامعه که بر اساس شرایط زیست محیطی که هر یک از جمع‏های انسانی در آن می‏زیستند، به اشکال گوناگونی هم از یکدیگر متفاوت شده بودند. اما، هر یک از این سه شکل بندی “بومی”، “بلافاصله” از جامعه اولیه حرکت خود را شروع کرده‏اند؛ حتی اگر برده‏داری بر شیوه آسیایی یا برده‏داری فئودالی از لحاظ تاریخی تقدم نداشته باشد. مارکس در 1853 بعنوان نمونه نوشت که״ سیستم “کِلان” اسکاتلندی که به آخرین مرحله پدرسالاری جامعه اولیه تعلق دارد، “یک درجه کامل” پایین‏تر از فئودالیسم قرار می‏گیرد و نه یکی دو مرتبه پایین‏تر”(2) شکل‏بندی‏های پیشرفته‏تر از یک طرف به تکنیک‏ها و سازمان‏ تولید که از دوره‏های پیشین به ارث رسیده بود و همچنین پیشرفت‏های متعدد نهادی وابسته بود و از سوی دیگر آنها مستلزم آنند که از اوج اشکال اولیه خود گذر کرده و اکنون در مرحله رکود یا انقراض خود باشند.
هرچه بخش وسیعتری از مردم پیش از قرون وسطی از جامعه اولیه ، و در افریقا حتی تا زمان‏های اخیر، جدا شدند انواعی از “شیوه تولید آسیایی” را “انتخاب کردند” زیرا این سیستم، علی‏القاعده شاید، بیشترین امکان مادی پیشرفت را برای آنها بوجود می‏آورد.
پیش از آن که به جزئیات بیشتری در این شیوه تولید – که با توجه به سطح شناخت امروزمان می‏توانیم آن را “استبداد اقتصادی” بنامیم- بپردازیم باید به خاطر آوریم که در مورد پایه‏گذاران اولیه تمدن‏های باستانی این شکل جدید شیوه تولید مستقیما از مبارزه با طبیعت برای بدست آوردن محصول کشاورزی بیشتر ناشی شده است که در آن کشت زمین تنها با همکاری در سطح کل اجتماع، یعنی از طریق دولت امکان پذیر بود. قبایلی که بعدها وارد صحنه شدند و مردمان متمدنی را که به این طریق می‏زیستند، مورد تاخت و تاز قرار دادند، پیش از هر چیز و، دقیقا به همین شیوه تولید که با آن برخورد کردند، جذب شدند و به خاطر نیاز سنت استبدادی مستقر به همکاری وسیع اجتماعی، آنها را به سرکوب نظامی جمعی مردمان مغلوب که از جمعیت بیشتری هم برخوردار بودند، وادار کرد. برده‏داری و فئودالیسم، ابتدا تنها در شرایط طبیعی که کشاورزی نیاز به همکاری وسیع اجتماعی نداشت، بوجود آمدند. زیرا کشاورزی آنها به بارش طبیعی و کافی باران وابسته بود و نه آبیاری. ثانیا یونانیان و رمی‏ها، و از آن بیشتر حتی ژرمن‏ها، در سرزمین‏هایی سکنی گزیدند که در آنها تمدنی وجود نداشت. اسپارت‏ها به برده‏داری باستانی کشیده نشدند، بلکه به یکی از انواع شیوه تولید آسیایی روی آوردند، زیرا آنها دقیقا در سرکوب جمعی ملیت‏های خارجی تخصص داشتند. مشخصه حکومت‏های مستبد اقتصادی باستانی عموما آن نیست که ساختار قومی اقوام تسخیر شده را در هم بشکنند و آن را به مرحله عالی‏تری برسانند، بلکه آن است که آن را حفظ کرده و در نطفه خفه کنند.
پس می‏توانیم این وضعیت را به شرح زیر خلاصه کنیم:
- برده‏داری اولیه تنها در جاهایی امکان حضور یافت که در آنجا از حکومت‏های مستبد اقتصادی خبری نبود.
- فئودالیسم اولیه تنها در جاهایی بوجود آمد که نه برده‏داری ریشه گرفته بود و نه استبداد اقتصادی.
طبیعتا با پیشرفت از یک شکل بندی به شکل بندی دیگر، بافت تاریخی متراکم ‏تر می‏شود. و تکاملِ بسیار کند در آمریکا و صحرای افریقا نشان می‏دهد که تمرکز جغرافیایی جمعیت در مرکز “شرق نزدیک” جهان باستان تا چه حد تعیین کننده و مهم بوده است.
تنها با فئودالیسم اروپایی ) و هر چند نه با همان وضوح، فئودالیسم ژاپنی) است که بشریت از آن “بومی بودن” ویژه فراتر رفت و توانست خود را از شر موانع درونی اساسی دو دوره پیشین خلاص کند و به دورانی پا بگذارد که در آن بحران‏هایش به رکود کامل و بی‏پایان و زنجیره ای از فروپاشی‏ها و تکرارهای بی‏حاصل درونی منجر نشود. به همین ترتیب، سرمایه‏داری اولیه، تنها در جاهایی وجود داشته که در آن فئودالیسم، با آن گرایش ماندگارش به تغییر، پیشرفت کرده بود. فئودالیسم – سرمایه‏داری اساسا یک تکامل واحد است. بسط و گسترش دیالکتیکی یکی (و اگر ژاپن را هم به حساب آوریم) دو تا از تمدن‏های بی‏شمار بشری است.
اکنون، در حالی که این به اصطلاح تمدن “غربی” خود را تا دورترین سرزمین‏های برده‏داری باستانی بسط می‏دهد، در اوج مرحله سرمایه‏داری‏اش با میراث کامل کهن‏ترین شیوه تولید تمدن قدیم همچون غارت یک کشور خارجی روبرو می‏شود. مردم این کشورها حتی هنوز هم فکر می‏کنند که نیاکان دورشان، اولین کسانی بودند که فرهنگی متعالی ایجاد کرده‏اند، اما اکنون مجبور بودند به ساختاری اجتماعی یی تن در دهند که هیچگونه پویایی انقلابی درونی نداشت. معهذا، آشکار است که بدون کار سومریان، هندیان، کرت‏ها و… نه می‏توانستیم یونان و رومی داشته باشیم و نه فئودالیسم خودمان و نه حتی انقلاب صنعتی انگلیس را. همبستگی خود انگیخته آن تمدن‏های دور هیچ ربطی به طبیعت بشری ندارد، بلکه مستلزم شناخت وابستگی و اشتراک برخاسته در طول تاریخ سرنوشت آینده‏مان است. در کشورهای بلوک شوروی نیز، کتاب‏های تاریخی در بررسی آخرین سده‏های تاریخ اروپایی بی‏انصافی به خرج می‏دهند و تقریبا از کنار آن می‏گذرند. جنبش‏های مترقی در اروپا و آمریکای شمالی باید به تلاش ویژه‏ای برای درک اشکال و مسائل خاص رهایی که از “تمدن‏های آسیایی” برای بقیه بشریت به ارث رسیده، دست بزنند.
این وظیفه در صورت درک عمیق این واقعیت که رهایی بیشتر این جوامع (اروپایی و آمریکای شمالی) فراتر از مرزهای سرمایه‏داری با مانع بزرگی به نام ساختار‏های “انحصاردولتی” برخورد می‏کند، بسیار آسان‏تر خواهد شد؛ زیرا شیوه تولید آسیایی ( شکل بندی اجتماعی گذار به جامعه طبقاتی اولیه) در شکل عالی کلاسیک‏اش، به مثابه استبداد اقتصادی در مصر باستان، بین‏النهرین، هند، چین و پرو، شباهت ساختاری آموزنده‏ای با دوران کنونی انحطاط جامعه طبقاتی ما دارد.
مارکس سرانجام در سال 1881 این نظر را برای بار دیگر مطرح کرد که گذار به کمونیسم را تنها بعنوان فرآیند دیالکتیکی بازگشت به روابط اجتماعی معادل، اما در سطحی عالی‏تر، از روابط اجتماعی باستانی می‏توان درک کرد. ״(3) مرحله گذار بین کمونیسم و جامعه پیشرفته طبقاتی، که آن زمان آن را “رو به جلو” خواند و اکنون آن را “رو به عقب” نامید، در هر دو مورد با کارکرد ویژه دولتی- که مستقیما از تقسیم اجتماعی کار و همکاری برمی‏خیزد – مشخص می‏شود. نیروهای تولیدی متعلق به دولت که دیگر بهیچوجه اجتماعی نیستند، آن چیزی است که حقیقت ویژه هر دو دوره را تعیین می‏کند. ما در صورتی به درک بهتر از تضادهای واقعی که پس از سرمایه‏داری در انتظار ما هستند خواهیم رسید، که نگاه نزدیک‏تری به “شیوه تولید آسیایی باستانی” ( استبداد اقتصادی باستانی) بیندازیم. پس بی‏نتیجه است اگر بخواهیم تلاش کنیم که دوران کنونی و چشم‏اندازهای آن را با چنین قیاس‏های ساختاری توضیح دهیم. ساختار انحصار دولتی جدید نه تنها در جهت عکس پیش می‏رود، بلکه بیش از هر چیز با پویایی به پیش می‏رود که ضرورتا آن را به جلو می‏راند. این مقایسه بدین خاطر صورت گرفته تا هم نگاهی تیزتر در مورد مسائل این دو جامعه به ما بدهد و هم این درک را در ما تقویت کند که جامعه‏ای که بدین نحو تابع هرم جهت دادن دولتی کار است ( نظیر جامعه کنونی ما) نمی‏توان بهیچوجه سوسیالیستی، یعنی آزاد از استثمار و ستم انسان بر انسان در نظر گرفت. بررسی دقیق‏تر اصطلاح “شیوه تولید آسیایی”،نشان می دهد که این شیوه یک شکل بندی پایان گرفته نیست، بلکه بیشتر حلقه ارتباط بین مرحله ی نهایی پدر سالارانه ی جامعه ابتدایی و جوامع طبقاتی آسیاست٬ حلقه ای ارتباطی که مرکب است از نوع ویژه‏ای از جامعه کشاورزی عهد کهن. در آنجایی که مارکس در “گروندریسه”، “اشکالی که پیش از تولید سرمایه‏داری” وجود داشته‏اند را مورد بحث قرار می‏دهد، به همان مفهومی از اشکال “باستانی” و “ژرمنی” صحبت می‏کند که از “اسلاوها و روس‏ها”. آنچه که در اینجا برای او مطرح است، آن اشکالی نیستند که به مرحله‏ای از تکامل رسیده‏اند، بلکه بیشتر منظورش اشکال گوناگون بومی تصاحب زمین است که بعدها مبنایی برای تفاوت بین اشکال سه‏گانه پیش‏سرمایه‏داری در گذارشان به جامعه طبقاتی است.
ظاهرا بعدها، مارکس، هنوز هم جامعه ی آسیایی را تا آنجا بعنوان یک شکل‏بندی اولیه باستانی در نظر می‏گرفت که در آن مالکیت عمومی اولیه جامعه روستایی، هنوز در مالکیت خصوصی حل نشده بود، اما در عمل کاملا ” متقاعد” شده بود که در این شکل، توده تولید کنندگان مستقیما با شرایط کارشان در وحدت بودند. اما در تمامی فرهنگ‏های عالی باستانی که در هزاره پیش از عهد عتیق، در دجله و فرات، در کناره نیل، رود سند و هوانگ هو، در آسیای صغیر، در کرت، در عربستان جنوبی و در گنگ سر بر می‏آورند، انسان‏ها بی‏تردید با یکدیگر هم¬چون استثمار گر و استثمار شده، حاکم و تحت ستم روبرو می‏شدند.
منشاء این جامعه طبقاتی بومی بدون مالکیت خصوصی چیست؟
هنگامی که عقب‏نشینی آخرین عصر یخ، نوار صحرایی افریقایی – آسیایی را بوجود آورد، این بدتر شدن تدریجی شرایط زندگی، گروه‏های پراکنده¬ی انسانی را در این نواحی بوجود آورد که در مراحل کاملا متفاوتی از تکامل جامعه اولیه قرار داشتند. بویژه در حول وحوش ” هلال حاصلخیز” خاور میانه، جمعیت زیادی در مرحله انقلاب کشاورزی نوسنگی بسر می‏بردند و گذار به مرحله کشاورزی را آغاز کرده بودند. بهره‏وری روز‏افزون نیروی کارشان، به تمرکز نسبی بیشتر جمعیت‏شان منجر شد. کاهش پوشش نباتی توسط انسان‏ها و همچنین دام‏ها، در همان مسیر نامساعد تغییرات آب و هوایی عمل کرد. مبارزه برای بقاء، شدت بیشتری گرفت. باریکه‏های رسوبی حاصلخیز مابین رودخانه‏های بزرگ که امکان سه بار برداشت محصول در سال را می‏داد، هنوز از نظر تغییرات طبیعی، وضعیت باثباتی پیدا نکرده بود. داستان انجیلی سیل‏ها، نشان دهنده خطراتی است که این جوامع، در شش هزار سال پیش از میلاد با آن روبرو بودند. در چنین زمانی بود که آنها تک تک، به طور پراکنده و بر اساس تغییرات فصلی، دشت‏های سیلاب‏گیر رودخانه‏ها را به اشغال خود درآوردند. در حدود چهار هزار سال پیش از میلاد، جمعیت زیادی در جایی که اکنون جنوب عراق را تشکیل می‏دهد و بین‏النهرین خوانده میشد، مسکن گرفتند. این کار تنها از طریق خشک کردن باتلاق‏ها و کنترل سیل‏ها امکان پذیر شد. چنین کار سترگی نمی‏توانست توسط یونانی‏ها، رومی‏ها و یا ژرمن‏ها در آغاز پیدایش تمدن‏هایشان صورت گیرد. مهار کردن و کانالیزه کردن این رودخانه‏ها، کاری نبود که از عهده¬ی واحدها و خانواده‏های انسانی خویشاوند، که بطور فردی به تولید می‏پرداختند و حتی جوامع روستایی بر‏آید. این وظیفه دشوار، اجبارا به گرد هم آمدن چندین جامعه در یک مکان منجر شد، یعنی توده‏ای از نیرو-ی کار ساده، به شکل “تعاونی در سطح بزرگ”؛ که به معنای چیزی بسیار فراتر از جمع عددی کار فرد فرد انسان‏هاست و نمی‏تواند تنها توسط بخش‏های خاصی از جامعه به پیش برده شود و دست آخر این که تنها می‏توانست توسط کل جامعه انجام شود. بدین گونه در هر کجا که این شکل بندی بوجود آمد، به خاطر این “شرط‏های تولید” اساسی، زمین در مالکیت عمومی باقی می‏ماند، چه این زمین بطور اشتراکی کشت می‏شد و یا توسط خانواده‏ها در جوامع روستایی به زیر کشت می‏رفت. اگر بخواهیم دقیق‏تر و مشخص‏تر گفته باشیم، مالکیت خصوصی نمی‏توانست بوجود آید و این چیزی است که به آن تفاوت عمده می‏بخشد.
گوردون چایلد، ثابت کرد که شرایط زندگی انسان‏ها تحت این اوضاع و احوال، ابزار قدرت فوق‏العاده‏ای در دست جامعه گذاشت که می‏توانست برای به انضباط درآوردن و فرمانبرداری اعضایش از آن استفاده کند. “باران اینجا و آنجا و این جامعه و آن جامعه نمی‏شناسد، اما آبی که برای آبیاری به مزارع می‏رسید، از طریق کانال‏هایی عبور می‏کرد که قبیله آن‏ها را ساخته بود.”(4) حتی در مورد کشاورزی در مناطقی که از باران کافی هم برخوردار بودند، جادوگر قبیله نظارت اصلی را بر جریان سالانه زندگی و کار داشت. و به هر حال دفتر داران لزوما خیلی زود توانستند از اقتدار فوق‏العاده‏ای برخوردار شوند. آنها که پیش از این، تنها میانجی‏های موهوم فعالیت‏های تولیدی بودند ( – از آنجا که این میانجی‏گری همچنان وجود داشت )- به سازمان دهندگان واقعی تولید مبدل شدند. خدای قبیله دیگر تنها به تنطیم فعالیت کاهنان بسنده نمی‏کرد، بلکه اسرار نقشه‏های کانال‏ها و سدها را نیز بر آنها آشکارمی کرد و معابد وظیفه¬ی ¬نگهداری انبار غله را نیز بر عهده گرفتند. تمامی این کارهای عمومی به تدارک و سازمان‏دهی نیاز داشت. نیروی کار باید در قسمت‏های مختلف تقسیم و سازمان‏دهی می‏شدند ( – انسان‏ها دیگر نه فقط “ذاتا” سخت کوش بودند، بلکه این بار مجبور به این کار می‏شدند). برنامه‏ریزی درست مستلزم مطالعه و بررسی جریان رودخانه‏ها و مسیرهای حرکت‏شان در فصل‏های مختلف بود، یعنی گامی به جلو از درک اشراقی جادویی به مشاهده‏ای مستقیم. باج و خراجی که خدای قبیله به صورت قربانی دریافت می‏کرد، با گسترش تولید، بیشتر شد و این برای به خدمت گرفتن یک بخش از جامعه برای مدتی طولانی در وظایف اساسی لازم بود. باید ذخیره‏ای نیز در صورت وقوع بلایای طبیعی که رودخانه ایجاد می‏کرد بعنوان بیمه نگه‏داری می‏شد. نگه داشتن چنین انباری از غلات، نیازمند نوعی دفترداری و هنر محاسبه بود و تمامی این هنرها به هرحال باید ابداع می‏شد.
برای هزار سال یک “جادوگر”٬ حکیم یا “شمن” وجود داشت که باید محصول اضافی برای او تولید می‏شد. اما اکنون وسعت وظایف فکری، یک ابواب جمعی از کاهنان با سلسله مراتب خاص خود در معبد را طلب می‏کرد که به برنامه‏های مربوط به خدای قبیله برای مردم و ثروت‏اش رسیدگی می‏کرد. تقسیم کار بین کشاورزی و صنایع دستی، حتی پیش از این تقسیم‏بندی جدید ایجاد شده بود که منجر به بوجود آمدن مبادله در میان جامعه شده بود؛ هر چند که این مبادله از ساختار کمونیستی اولیه فراتر رفته بود. اولین طبقه حاکم استثمار کننده در تاریخ، مستقیما از نیازهای فرایند خود تولید و بازتولید به شکل کاست کاهنان سربرآورد. این فرایند نیازی به حلقه واسط تولید کالایی و مالکیت خصوصی نداشت، بلکه بیشتر با همکاری در مقیاس وسیع و تبعات آن میانجی می‏شد. این کاست، به نام خدای قبیله، محصول اضافی را که توسط کارگزارانی که اداره می‏کرد به دست می‏آمد، تصرف می¬کرد. با قدرت ناشی از داشتن ثروت موجود و همچنین دست رسی به کار زنده، بازتولید وسیع را امکان پذیر ‏ساخت و بدین ترتیب بر سرنوشت اکثریتی که تحت کنترل¬ و اختیارش داشت، تسلط یافت. و این دقیقا یکی از دو راه برای شکل‏بندی “طبقه” است که انگلس در “آنتی دورینگ”(5) به آن اشاره می‏کند.
مارکس با توجه به مصر به “حاکمیت کاهنان بعنوان مدیران کشاورزی”(6) اشاره می‏کند. در “ایدئولوژی آلمانی” می‏خوانیم: “تقسیم کار، فقط از لحظه‏ای که تقسیم کار بین کار مادی و ذهنی ایجاد می‏شود، واقعیت پیدا می‏کند”. (7) کاملا درست است! زیرا این با قدیمی‏ترین آنتی‏تزهای طبقاتی که اولین بیان ناب و واقعی خود را در شکل تئوکراسی ( نه فقط در بین‏النهرین و مصر) پیدا کرد، تطابق دارد.
اما هر چه شهرها در اطراف معابد بیشتر سربرآوردند و بدنبال آن فعالیت فرهنگی معابد گسترش یافت، ثروت فزاینده‏شان موجب تحریک طبقات حاکمه یا قبایل وحشی مجاور آنها شد و بدین ترتیب اهمیت فرماندهان جنگی و سازمان‏های نظامی بیشتر شد. حل و فصل امور داخلی معبد نیز به صرف هزینه‏های متمایز بیشتری منجر گشت. جدایی بین وظایف ایدئولوژیک و اداری بوجود آمد گرچه مدیریت آن زمین‏هایی که مستقیما به خدای قبیله تعلق داشت، در دست خود کاهنان باقی ماند و پادشاهی سربرآورد. ابتدا در مصر و سپس در بین‏النهرین کنترل سیستم رودخانه‏ها به یک دولت واحد در سرزمینی واحد نیاز داشت. این زمان حالا بود که پادشاه بزرگ، امپراطور، “مستبد شرقی”، به کامل‏ترین مفهوم کلمه ظاهر شد. او وظیفه شیخ الشیوخ کاهنان را نیز به عهده داشت و خود را نماینده خدا و یا حتی تجسد و یا پسر خدا می‏دانست. در شخص او- بوسیله دولت هوشیارش- و در وضعیت ایده‏آلش “فقط” در شخص او، دوشاخه ای که طبقه حاکمه را تشکیل می‏دادند، با هم تلاقی می‏کردند: سلسله مراتب کاهنان و سلسله مراتب ماموران اداری. یعنی ایدئولوژیست‏ها و بوروکرات‏های اداری یا نظامی.
انگلس اعتقاد دارد که “این برتری سیاسی تنها تا زمانی می‏توانست وجود داشته باشد، که از وظایف اجتماعی‏اش شانه خالی نکند”. “تعداد مستبدینی که در ایران و هند سر بر آوردند و از هم پاشیدند هر چند زیاد هم باشد، اما هر یک از آنها کاملا آگاه بود که بالاتر از هر چیز، مسئولیت اصلی حفظ و نگهداری جمعی آبیاری از طریق کانال‏ها، که بدون آنها کشاورزی امکان نداشت، با او است”. (8) دولت بد در چنین شرایطی، به معنای محصول بد و فقر وسیع مردم بود. اما البته که این نوع استبداد شرقی، نظیر هر گونه سیستم حاکمیت طبقاتی دیگری، رفاه مردم را بعنوان هدف نهایی خود تعقیب نمی‏کرد.
یک دولت شرقی هیچ گاه بیش از سه وزارت خانه نداشت: امورمالی (چپاول مردم در داخل کشور)، جنگ (چپاول مردم در داخل و غارت کشورهای خارجی) و امور عمومی (مسئول بازتولید) 9. بیهوده نیست که انگلس کارهای عمومی را در مرتبه ی آخر قرار می دهد، هر چند که در تمامی استبدادهای باستانی به ویژه در دوران آغازینشان امپراطورانی وجود داشتند که به عنوان ((تغییر دهندگان پیشرو جهان)) ظاهر شدند و ((خانه ی بزرگ)) خود را (واژه فرعون در ترجمه به همین معنی است) به نوعی نظم بخشیدند. اگر راه اصلی برای رسیدن به استبداد شرقی، تئوکراسی بود، یعنی راهی که از ساختار درونی خود جامعه اولیه در صعودش به تمدن پیش گرفته شد، اما این تنها راه نبود. برای آن قبایلی که دوران شکل گیری شان همانند شخم زنندگان [ کشاورزان] ساکن در یک سرزمین زمین نبود، بلکه به صورت ماجراجویان جنگ آور مهاجر زندگی می کردند، شیوه زندگی شان آنها را به پادشاهی جنگجو تبدیل کرد و نه به ساختاری که یک کاهن در راس آن باشد. و این شاه جنگجو بعدها هرگاه که شرایط مساعد بود، خود را مقدس هم می دانست. وقتی که این قبایل زمین هایی را با جنگ تصرف کردند و مردم آن را به اسارت خود در آوردند، اشرافیتی غیر دینی به صورت یک بوروکراسی دولتی درآمد با طبقه ی حاکمه ای جدید که به طور طبیعی و تقریبا همیشه از دیگر گروه ها خود را باز تولید می کرد.

از این طریق بود که مثلا قلمرو ((هیتی ها)) در آسیای صغیر در دو هزار سال پیش از میلاد سر برآورد. این جامعه که در مرحله ی اولیه خود بود، برخی گرایشات فئودالی را از خود نشان می داد، درست بر عکس بسیاری از دولتهای ((ژرمن)) یعنی ((واندال ها)) که در اطراف مدیترانه شکل گرفتند، و برخی گرایشات استبدادی داشتند. سازمان طبقه حاکمه هیتی ها (دربار) به ویژه شباهت های بسیاری با Merovingiam و Carolingian فرانسه دارد. تفاوت اصلی نه در بالا بلکه درپایین جامعه وجود داشت.

برخلاف هیتی ها که در مراحل بعدی، پایه امپراطوری بزرگشان بر استعمار شمال بین النهرین و منطقه ی سوریه – که اهالی و سکنه اش خود را درشیوه تولید آسیایی بازتولید می کردند- قرار داشت، فرانک ها مردمی بودند که بخشی از فروپاشی برده داری و بخشی دیگر از تولید خانگی سنتی ژرمنی ایجاد شده بودند. امپراطوری هیتی ها همچنین نشان می دهد که مبنای استبداد می تواند از سیستم آبیاری نباشد، بلکه می تواند هر شکل از همکاری در سطح وسیع، نظیر همکاری در یک جنگ سیستماتیک برای کشورگشایی مثل مغول ها هم باشد. همکاری در مطیع سازی یک ملت در جنگی که به شکست آن ملت منجرشود. اما به هر حال استبداد زمانی که بر نیاز مستقیم اقتصادی مبتنی بود، مدت زمان بیشتری هم ادامه می یافت. یک مورد ویژه که به خاطر شفافیت و وضوح کلاسیک اش نمونه ای کاملا مناسب است، استبداد اقتصادی اینکاها است که با سلطه بر یک ملت متمدن که در ارتفاعات پرو شکل گرفته بود، توسط یک اشرافیت غیر دینی خارجی بوجود آمد و به امپراطوری بزرگی تبدل شد که تقریبا تمامی منطقه مرکزی و شمال آند و قسمت های زیادی از نوار ساحلی را در بر می گرفت. این امپراطوری بزرگ، بسیار واقعی تر از امپراطوری Carolingiam در اوج اقتدارش بود. کنترل امپراطوری با شاه راه های استراتژیکی که در تمامی مناطق کشور احداث و برای ارتباطات فوق العاده سریع ایجاد شده بودند، تضمین می شد. اهالی نواحی جدیدا فتح شده، با واحدهایی از ساکنینی که در سرزمین اصلی امپراطوری می زیستند، جایگزین می شدند. زبان قبیله ی سلطنتی آن قدر رشده کرده بود که بتواند به زبان این اشرافیت پرشمار، به خاطر امتیاز چند همسری اش، تبدیل شود و خود را به عنوان ((لهجه ی اصلیِ)) مورد استفاده همگان تثبیت کند. ((پیشکش ها)) و ((هدایا)) به مبنایی برای دارایی زر اندود شده مبدل شد که بازتاب آن در مراکز استانی دور دست نیز به چشم می خورد.
این باج و خراج ها حتی اگر زمانی می توانست پایه و اساس حاکمیت سلطنتی بوده باشد، و بعدها نیز هم چنان بیانگر اولین بازتاب ها از هر انقیاد جدیدی باشد، تنها صورت ظاهر قدرت بودند و نه مبنای درونی آن. مبنای درونی، دسترسی و مالکیت نامحدود اینکاها بر ((مازاد محصول ناشی از کار اضافی مردم)) بود که به بیش از دو سوم کل کار اضافی می رسید، و در اینجا بود که سلسه مراتب حکومتی و کلیسیایی با هم تلاقی می کردند. پایه اقتصادی، که وسعت فوق العاده اش، همان ست که به حاکمیت اینکاها مشروعیت تاریخی می بخشد، کشت فوق العاده تکامل یافته ی ذرت در زمین های مرتفعی بود که با کوشش زیاد و از چشمه های کوه های یخ زده آبیاری می شدند. ذرت به عنوان ملکه ی دانه های غذایی سرخ پوستان و همچنین نقطه ی مرکزی جادوی دولتی بود که گردش سالانه ی کشاورزی را تضمین می کرد. ((پسر خورشید)) و بالاترین مقامات در بارش، سالی یک بار در کار کشاورزی شرکت می کردند و به طور سمبلیک با بیلچه های خود، زمین را زیر و رو می کردند. ( فرعون ها نیز اولین چمن ها را برای تزیین عمارات سلطنتی شان، خود زیر و رو می کردند). برای کشوری که بیش از ده میلیون جمعیت داشت، هر روز کاری تنظیم شده و توسط مذهب تقدیس می شد. این استثمار گسترده چگونه کار می کرد؟
نظیر تقریبا تمامی استبدادهای اقتصادی، تمامی زمین ها در اختیار حاکم بود. مارکس این ((مالکیت سلطنتی)) بر زمین را به عنوان آن نوعی از نفی مالکیت اشتراکی اولیه در ((شرق)) می دید که ویژه این شکل بندی اجتماعی بود. ((شکل آسیایی)) اولیه ی تصاحب زمین توسط جامعه ی روستایی فقط در فرایند اولیه تولید توانست به حیات خود ادامه دهد. اما تغییر روابط قدرت، و قدرت ناشی از مالکیت زمین یا محصول را در تمامی موارد در شخص رییس قبیله می بینیم، حتی زمانی که از پایین انتخاب می شد، به تدریخ به صورت سلسله مراتب بوروکراسی رسمی درمی آمد که فقط جوابگوی بالایی ها بود و پاسخ¬گویی¬اش هم به مقررات مربوط به گرفتن مالیات و یا استفاده ی دوره ای از کارگران اجباری، نیروهای نظامی و غیره مربوط می شد. اعضای آزاد جامعه ی روستایی قدیمی – که البته از مدتها قبل در درون آن سرکوب زنان، جوانان و بردگان خانگی شکل گرفته بود- به انضمام ریش سفیدان هم چنان به نوعی بردگان دولت به حساب می آمدند. مارکس در هر صورت از ((بردگی عمومی شرقی))10 سخن می گوید. این سیمای عمومی در مورد اینکاها که علاوه براین در پایین ترین رده ی جامعه شان بردگان خانگی نیز داشتند که به پست ترین کارها می پرداختند، چگونه خود را نشان می دهد. در امپراطوری آندی ها، زمین دولتی به سه شکل تقسیم شده بود. اولین بخش مستقیما به اینکا تعلق داشت، یعنی مستقیما زمین دولتی بود. بخش دوم به معبد، به خدا تعلق داشت. آخرین و کوچکترین بخش در اختیار Ayllos یعنی جوامع کوچک روستایی بود که از طریق آن وسایل معیشت شان را تامین می کردند. در روستاها، ریش سفیدان هم چنان با هم می نشستند و به نوبه ی خود با اعضای عادی جامعه نیز در تماس بودند و بدین ترتیب هر کس احساس مشارکت و توافق با جمع را داشت.
حتی روسای اولیه قبیله هنوز از بین نرفته بودند، اما، اکنون نوعی از اشرافیت درجه دوم را تشکیل می دادند. آنها به خاطر مسئولیت شان در بسیج نیروی کار برای مزارع دولتی و معبد و هم چنین دوری از کارهای عمومی دیگر و تنظیم باز تولید ساده ی واحدهای شان، هم چنان از انجام کار بدنی معاف بودند و بدین گونه پایین ترین اقشار طبقه حاکمه را تشکیل می دادند. این طبقه که اینکا نماینده آن بود، محصول اضافی را به شکل ((کار اجاره ای)) تصاحب می کرد و شیوه ای بود که در آن استثمار، سلطه و در اختیار گرفتن تقریبا کل فرآیند بازتولید مستقیما با هم تطابق داشتند.
دانش حکم فرمایی و سلطه نیز انحصاری بود، تا بدین وسیله تضمین شود که اطلاعات مربوط به کارکردهای مهم جامعه مخفی باقی بماند. در بین النهرین باستان یک ((دوره ی کارآموزی)) برای کاروزران بوروکراسی یعنی کاتبان و بایگان¬های تازه کار وجود داشت. رهبانیت به عنوان نوک هرم این سیستم به نحو موفقیت آمیزی از هر گونه ساده کردن نوشتار پیچیده ی هیروگلیف که دسترسی به آن را آسان می کرد، جلوگیری کرده بود. برهمن های هندی پخش ((ودا)) (((دانش))) را میان کسانی که شایسته ی آن نبودند به عنوان شریرانه ترین گناه تحت تعقیب قرار می دادند. و یکی از اینکاها آن را این گونه فرموله کرد: ((به مردمان کوچک نباید آن چه را که تنها بزرگ مردان باید بدانند، آموخت)).
پس رژیم اینکا که در زمان هجوم اسپانیایی ها هنوز آشکارا از مرحله ی اوج ظرفیت اقتصادی و فرهنگی اش عبور می کرد، بیش از یک سیستم ساده¬ی استثمار کار اضافی بود. هر چند که امتیازات و برتری های سیستم حاکم با طفیلی گری مستقیم و غیرمستقیم آن کاملا آشکار است، اما تنها بخشی از محصول اضافی (که البته مقدار آن هم کم نبود) به سوی آنها سرازیر می شد. اینکا و یا ((رییس ـ پدر کبیر)) (آن گونه که خوانده می شد) که هم چنان به نقش سنتی رییس قبیله معتهد بود، کاملا آگاهی داشت که توجه و مراقبت از پیروان و فرمانبران اش مهم ترین مصلحت حاکمیت او است. او عاقلانه و عادلانه حکومت می کرد و نه ((مستبدانه)). به عبارت دیگر: (( هیچ چیزی نبود که اراده ی اینکا نتواند آن را تغییر دهد و از جامعه ی روستایی سنتی، او این مسئولیت را به ارث برده بود که نگذارد هیچکس از نظر وسایل مادی معاش اش در رنج باشد. محصولاتی که در انبارهای عمومی انبار شده بودند، بر اساسس اصول ثابتی که متضمن حقوق برابر تمامی ((آزاد مردان)) بود، توزیع می شد. ((مزارعی برای بیوه زنان و کودکان یتیم وجود داشت)). کار به نحوی سازمان یافته بود که سهم کارگر کاملا کنار گذاشته می شد. کمتر سیستمی از سلطه را می توان یافت که این چنین به حداکثر کارآیی ممکن خود رسیده باشد. حتی بزرگ ترین اعیان و اشراف تنها با داشتن یوغی بر گردن می توانستند به حضور اینکا مشرف شوند. یک فرانسوی یک بار نوشت:(( به غیر از او و خانواده اش، انسان دیگری وجود نداشت، زیرا بقیه مردم به بخش هایی از ماشین اقتصادی و شماره هایی در آمارهایی دیوانی بدل شده بودند)). خانواده ها و جمعیت های شهری در گروه های ده، صد و هزار نفری ثبت شده بودند که هر یک از آنها رییس خود را داشت. وظیفه ی اطاعت و فرمانبرداری آن چنان همه جاگیر بود که تنبیه خشن برای رفتارضد اجتماعی بسیار چشم گیر بود.
نتیجه کلی این روند ((مهارت زداییِ)) تاریخی تولیدکنندگان بلاواسطه بود که نسل اندر نسل به وابستگی بی ثمر و از بین بردن ابتکار و خلاقیت شان منجر می شد، شرایطی که به هیچ روی با شرایط اعضای آزاد جامعه ی روستایی باستانی یک سان نبود. دهقانان اینکا با از دست دادن روسای قبایل شان در مقابله با هجوم اسپانیایی ها به همان سرنوشت فلاکت باری دچار شدند که روستاییان هندی در مقابله با مهاجمین متعددشان رو به رو گردیدند.
از آنجا که استبداد اقتصادی بارها به عنوان سیستمی سوسیالیستی و یا کمونیستی (کمونیسم دولتی ـ مذهبی) در نظر گرفته شده، بسیار با ارزش است که آن را با جزییات بیشتر (با تحقیقی که توسط ((اوا لیپز)) انجام شده)، مورد بررسی قرار دهیم . و این برداشت کاملا هم بی اساس نیست، زیرا حکومت اینکا که واقعا بر روابط کهن و مهجوری مبتنی بود، هر چه بیش تر خوراک برای این همه نوشته های اتوپیایی فراهم آورد. علاوه بر این نباید این صفات و نشانه ها را حتی با آنانی که وظیفه سوسیالیسم را در اساس استقرار یک دولت رفاه٬ کامل تر از سرمایه داری می دانند و یا آنانی که به دلایلی کاملا آشکار مسئله ساختار سیاسی ((در اختیار داشتن قدرت)) بر ثروت اجتماعی را مغشوش می کنند، در تضاد دید. همتاهای واقعی ساختار اجتماعی عصر ما را، می توان تا زمان های بسیار دور تعقیب کرد، زیرا ساختار اجتماعی ما را هر چند که سوی دیگر سرمایه داری هم باشد، هنوز نمی توان سوسیالیست نامید.
این ((کارلوس دلگادو)) یک پرویی مدرن (یکی از افسران عالی رتبه ی رژیم نظامی مترقی این کشور) بود که چندین سال پیش به این صورت بندی رسید که تمامی تجربه های تاریخی نشان می دهد که ((اقلیت های روشنفکر، همیشه بوروکراسی های سرکوب گرا را ایجاد کرده اند)). این بوروکراسی ها به نام این یا آن اسطوره و این یا آن ایده آل (با تکیه بر استبداد و عدم تساهل دگماتیک و اشتهای سیری ناپذیرشان به قدرت) در نهایت هیچ تفاوتی با انواع الیگارشی های حاکم گذشته شان ندارند).11 در اینجا دلگادو به ویژه، قصد دارد تا تجربه ی وسیع انقلاب های آمریکای لاتین را خلاصه کند. فرانتس فانون فساد و زوال جنبش های رهایی بخش آفریقا پس از پیروزی شان را بر همان اساس: فرآیند بوروکراتیزه شدن الیگارشی (حکومت خواص) توضیح می دهد. اما این پدیده به هیچ وجه جدید نیست و رد آن را می توان تاپیش تر از آن الیگارشی های حاکم گذشته که بر ((مالکیت خصوصی)) مبتنی بودند، دنبال کرد.
اگر طبقاتی که بر اساس مالکیت خصوصی ایجاد شده بودند، اربین رفتند و یا عقیم ماندند ، اما عنصر اولیه تقسیم کار ذهنی و یدی یک بار دیگر بعنوان عامل خود مختار شکل بندی طبقاتی ظهور می کند و تا انجا که این تقسیم کار بازتولید می شود، به حضور خود ادامه می دهد . همچون اعصار اولیه ، قدرت از ” دانش” مایه می گیرد، نه تنها از طبیعت، بلکه از خود جامعه نیز. این که چرا این “دانش” هر جا که حکم می راند، همیشه همچون یک هیرارشی بوروکراتیک با گرایش به داشتن یک نفر در نوک هرم قدرت، سازمان می یابد، مسئله ای است که به توضیح بیشتری نیاز دارد. پیش از هرچیز می خواهم این ” واقعیت” را کاملا روشن کنم که حاکمیت کارگران فکری، یکی از قدیمی ترین واقعیت های تاریخی است که به هیج وجه نمی توان از آن صرف نظر کرد.
گوردون چایلد از یکی از صدها مدارک به دست آمده از مصر باستان که تاریخ آن به ” پادشاهی جدید” یعنی به بیش از سه هزار سال پیش بر می گردد، اندرز زیر را از پدری به پسرش، نقل می کند:
” نوشتن را در قلب خود و برای خویش نگهدار تا خود را از انجام هر گونه کار فیزیکی ِ سنگین معاف کرده و قاضی عالی رتبه شوی . کاتب و دبیر از کار فیزیکی معاف می شود. این اوست که حکم می راند. آیا تو لوح کاتبان را در اختیار نداری؟ این است آن چیزی که بین تو و آن که پارو می زند تفاوت ایجاد می کند.”
نوشتن مبنای پیشرفت اجتماعی است و عضو طبقه حاکم: شاهان، کاهنان، کارمندان دولتی – که البته با به کار گرفتن نیروهای بر گزیده از صنوف خویش، خود را ابدی می سازند – به این هنر آراسته است. در مصر و چین ، به ویژه مامورین دولتی، دانش آموخته نیز بودند. بوروکرات های چین و مامورین سلطنتی را بدرستی می توان ” ادیبان” نیز نامید. “حکومتِ فیلسوفان” افلاطون، چیزی بیش از صورت ایده ال شده روبنای سیاسی مصر باستان نبود که به جای یک فرعون ، یک الیگارشی از ” پاسداران” اسپارتی در راس آن قرار داشت.
این واقعیت که منافع جمعی اجتماعی که از آن، این رهبری تحول پیدا کرد، از همان آغاز در تضادی آشتی ناپذیر با منافع خاص آن قرار گرفت و به هنگام زایش اولین ایدئولوژی، در : اخلاقیات مامور صدیقی که از مسئولیت خویش آگاه است و در به کار گیری امتیازات خود مدارا می کند، انعکاس یافت. 2500 سال پیش از میلاد pta-Hote مصری، برای پسرش که می خواست نظیر خودش به عنوان یک مامور عالی رتبه سلطنتی بزرگ شود، دکترینی نوشته که شاید بتوان آن را اولین فهرست از “خصوصیات رهبری” ایده ال نامید؛ اولین کاتالوگ فضایل بوروکراتیک. پتاهوتپ اولین وظیفه مرد را همراهی با جامعه می داند چرا که ناهماهنگی با آن همواره مسئله ساز بوده است. این مرد هوشمند، سپس اصول زیر را که کوچک ترین انگیزه ی مذهبی نیز ندارد و تنها با توجه به مفید بودنشان این جا و بر روی همین زمین فراهم آمده ، توصیه می کند:
” بالاتر ازهمه، فروتنی همراه با بخشندگی، بزرگداشت و عشق به حقیقت، رعایت احترام و اطاعت از والدین ، کنترل نفس ، مدارا در تمامی زمینه ها ، آداب دانی در رابطه با مقامات بالاتر و افراد زیر دست. سرانجام او پسرش را چنین اندرز می دهد:
” زمانی که دانش آموخته ای به خود قره مشو و صواب کار را هم از بی سوادان و هم از دانش آموخته گان بخواه” ( 13) پند آخر برای ثبات حاکمیت بوروکراتیک بسیار تعیین کننده است. آن گاه که تماس با طبقات فرودست قطع شود، زمان شورش چندان دور نیست.
حد این اخلاقیات – که روابط جدید سلطه را بعنوان یک واقعیت مفروض مشخص می کند- زمانی کاملا آشکار می شود که ما این پندها را در مقایسه با احترامی که توسط تائوئیست ها ی چینی به آنها گذاشته می شد، در نظربگیرم. زمانی که شکل آغازین و بومی استبداد اقتصادی در چین با مبارزاتی که قرن ها به درازا کشید درهم شکسته شد، روشنفکران به درک تضادهای آن در شکل یک جنبش پیچیده فلسفی نائل شدند. در حالی که اغلب این متفکران تمامی توجه شان معطوف به ساختن یک ” سیستم بهتر حاکمیت” بود ، تائوئیست ها تمامی هم خود را صرف ناموروثی کردن جامعه ی باستانی پیشین کردند. آنها از این موضع با فراست حیرت انگیزی جوهر بازگشت یا واژگونی این سیستم ها را که از زمان انقراض جامعه اولیه بدین سو روی داده بود، دریافته بودند. در ” تائوچینگ” لائوتسه ( کتاب راه درست برای آزاد گذاشتن تحول جامعه در هماهنگی با طبیعت) می خوانیم:
” آن گاه که پیمودن راه بزرگ منسوخ می شود
نیک خواهی و درست کاری هست
آن گاه که زرنگی و تردستی پدیدار می شود
ریا کاری فراگیر می شود
آن گاه که شش رابطه در ناسازگاری با هم قرار می گیرند
فرزند های واقعی وجود دارند
آن گاه که دولت در جهل فرو می رود
وزرای وفادار حضور می یابند
نیکی و رسوایی پس زده می شوند
نیکی زمانی که به شخص ارزانی می شود
همان قدر در جای خود نمی نشیند که زمانی که از ارزانی داشتن آن سر باز می زنی ” . ( 14)
لائوتسه ریشه های آن گمراهی و اغتشاش فکری بزرگ که سرتاسر چین را در دوران جنگ های ایالتی در بر گرفته بود، در این حکمت جدید با آن دین داری ، زرنگی، درست کاری، مهارت و اشتهای فراوانش برای سود، می دید. او در تقابل آن ، حکمت سنتی ایده آلیزه شده قبایل را گذاشت که باور داشت ” بگذار آن چه می خواهد بشود” به جای ” خود بساز آن چه را که می خواهی بشود “، ” فرزانه” به جای ” دانش آموخته ” و همچنان کاملا نزدیک به عنصر زنانه و مردانه.
” به آن ها ( خلایق) زندگی ببخش اما هیچ احساس تملک نداشته باش.
آن ها سود می برند، اما تو هیچ نمک شناسی مخواه
این همان مباشری است که هیچ قدرت نمایی نمی کند
واین همان است که فضیلت اسرار آمیزش می خوانند”
بنابراین خردمند به آن ها سود می رساند اما نمک شناسی نمی خواهد
وظایف خویش انجام می دهد، اما حق شناسی نمی خواهد
این گونه است که خردمند ، چوب‌خطِ چپ دست اش را بر می دارد، اما باج و خراجی از مردم نمی خواهد.
مرد فاضل است که مسئول چوب‌خط می شود
و مرد بی فضل گرفتن باج و خراج را به عهده می گیرد ( 15)
” بخشنده در همه چیز و محدود نشدن در هرگونه معامله ای ” این بود حکیمی که ” چوانگ تسوی” تائوئیست تعریف می کرد. او درست در مقابل بوروکراتِ دانش آموخته قرار می گیرد و این بوروکرات را، حتی در عالی ترین مدارج دانش اش، شخصی سلطه گر می شناسد.
اما اگر در کل، گفتمان مربوط به خصوصیات ” حکیم” ( رفتار درست وشایسه دانش اموختگان) را بحث خبرگانی بدانیم که برای هدایت زندگی اجتماعی انسان ها در دولت انجام می شود، این همان مشخصه منشا طبقه حاکمه چین است که خواستگاه اش از تقسیم کار زندگی تعاونی، بدون واسطه مالکیت خصوصی آغاز می شود. طبیعتا مالکیت خصوصی، در آغاز پیدایش نقش رشد یابنده ای در اغلب استبداد های اقتصادی بازی کرد و در چین ، این به معنای پیدایش مالکیت خصوصی بر زمین بود. اما هیچگاه دولت را تابع خود نکرد و تلاش نکرد تا آن را بر اساس منافع اساسی خود سامانی دوباره بدهد. امپراطوری چین می توانست زمین داران بزرگ را هر چند صد سال یک بار با اصلاحات کشاورزی خلع ید کند.( حتی اصلاحات 1861 روسیه نیز در صورت وجود یک سیستم فئودالی واقعی، امکان ناپذیر بود) . در استبداد های اقصادی باستانی، امتیازات و سوء استفاده از قدرت مامورین حکومتی، مطمئن ترین راه برای به رفاه رسیدن و مالک شدن به شمار می رفت. در کشورهای افریقایی نیز آنها که راه رشد غیر سرمایه داری را پیش گرفته اند، ” اقدامات جدی برای آموزش و باز آموزی کارمندان دولت” با توجه به دیدگاه شایع مردم که خدمت دولتی را منبع اصلی کسب ثروت شخصی می دانند، با مقاومت سر سختانه ای روبرو می شود. ( 16) دقیقا در رابطه با همین مقاله است که ” فرانتس فانون” استحاله روشنفکران بومی افریقایی را که پس از انقلاب رهایی بخش ملی صورت گرفته، ( حتی آن عناصری که هنوز هم ملی و انقلابی مانده اند) ، به یک ” بورژوای بوروکرات ” می بیند. علاوه بر این ، شغل کارمندی دولت در چین باستان به روی هر شهروندی که توانایی فکری و اقتصادی داشت، باز بود و این شخص می توانست خود را برای امتحانات منظمی که توسط دولت در زمینه های ایدئولوژی رسمی و آیین نامه های اداری انجام می گرفت، آماده کند و خود یک ” دانش آموخته ” بشود. بدین ترتیب تعداد زیادی از این کارمندان جدید در دوره هایی از تاریخ چین به صحنه کار دولتی وارد شدند. واین به معنای ثبات بیشتر برای قدرت حاکمه بود. ” شیوه ای که کلیسای کاتولیک قرون وسطی بر اساس آن هیرارشی خود را از بهترین مغزهای یک ملت، صرف نظر از موقعیت های طبقاتی، ریشه خانوادگی یا ثروت پیش گرفت نیز مهم ترین وسیله برای تقویت حاکمیت کشیشان و سرکوب عوام بود. هر اندازه طبقات سلطه گر توانایی بیشتری در جذب بهترین مغزهای طبقات تحت سلطه داشته باشند، حاکمیت شان مستحکم تر و در عین حال خطرناک تر خواهد بود ( 17)
مارکس، اما ( هرچند که این تجربه شخصی خودش بود) خود را چندان با این مسئله که، با بازتولید هیرارشی کلیسای کاتولیک پاسخ داده نمی شود، درگیر نکرد. بدین معنی که آیا ” فیلسوفان” ( در جمهوری افلاطون)، ” دانش آموختگان” یا بوروکرات ها می توانند ” بطور مستقل”، حاکمیت دولتی را اداره کنند یا نه، هرچند که او این مسئله را در مورد سلسله مراتب کاهنان مصری مورد تایید قرار می دهد (18). از نظر یک جامعه بورژوایی که کاملا مهر مالکیت خصوصی خورده است، او این موقیعت باستانی را کاملا نامربوط با مسائل جامعه مدرن می دانست. او همچنین شیوه تولید آسیایی را عمدتا از این نظر که به مالکیت خصوصی منتهی نمی شود ، مورد مطالعه قرار داد و کاملا بطور گذرا به ساختار سیاسی که تحت چنین شرایطی به شکل نهاد مستبد بعنوان مالک رسمی زمین به وجود می آید پرداخت. اما این مستبد در واقع تنها نماینده و اداره کننده نوک هرم طبقه حاکم است که از بالا به پایین به کلیسا و بوروکراسی دولتی و به جمع کنندگان مالیات و ریش سفیدان قبیله و به صاحبان تجارت خانه های بازرگانی و صنعتگران گسترش می یابد.
آن چه در این جا مطرح است ، وجود یک “طبقه حاکم” است که هم¬چون یک ماشین دولتی ایدئولوژیک و اداری سازمان یافته است. در آن دوران، تقسیم جامعه به حاکمان و محکومان به هیج وجه یک تقسیم ساده بین غنی و فقیر نبود. ثروت مندانی که چیزی بیش از ثروت شان نداشتند را تنها در موقعیت های متزلزلی نظیر موقعیت ربا خواران یهودی در اوایل رشد سرمایه داری اروپا می شد یافت. اما اگر برای نفوذ کردن در صف کارمندان عالی رتبه نیز وارد می شدند، همیشه در معرض خطر تبعید، زندان و حتی مرگ قرار داشتند. در هرصورت ما قبلا دیدیم که مارکس همیشه حاکمیت کار فکری بر کار یدی را بعنوان سیمای اساسی جامعه طبقاتی می دید، هرچند که در جدل فکری اش با باکونین او امکان این را که این امر بتواند حداقل در دوران پس از سرمایه داری اهمیت چندانی کسب کند، رد می کرد.
اکنون خواهیم دید که کل این مسئله تا چه حد بطور عینی در پرتو تجربه عملی انقلاب پیروزمند روسیه تحول یافت و رد پا ی آن را در اندیشه های لنین در سالهای آخرعمرش دنبال کنیم. تقریبا ” پیش از” استالین، در اولین سالهای پس از جنگ داخلی، این ساختار اجتماعی جدید را (همان گونه که دقیقا تا امروز ادامه یافته) می شد در خطوط کلی آن مشاهده کرد. استالینیسم به مفهوم محدود کلمه، بمثابه دوره ای از کاربرد وسیع ترور فیزیکی، بیشتر این ساختار را پنهان می سازد تا آن را آشکار کند. درست همان گونه که درمورد دوران کرامول و ناپلئون نیز این مسأله صدق می کند. بنابراین اگر توجه خود را به مبارزه لنین با این شرایط جدید معطوف کنیم آن گونه نیست که فقط باید از برخی “کارهای بد” در آن دوران دور می شد، بلکه بیشتر باید به قلب روابط اجتماعی شوروی پرداخته شود.
پانوشت ها
* Bahro, R., The Alternative in Eastern Europe, New Left Books, London, 1978,

1- The Origin of the Family, Private Property and the State, london1972, pp.215-5.
2- “The Duchess of Sutherland and Slavery”, in Marx and Engels, Articles on Britain ,Moscow, 1972, p. 144.
3 – see “First Draft of a letter to Vera Zasulich”, loc, cit.
4- Man Make History, London 1956,p 109.
5- Part Two, chap, 1V.
6- Capital, vol. 1, loc. Cit, p649, note3.
7- Loc.cit.,pp.44-5.
8-Anti-Duhring, Part Two, chap. 1V.
9- Engels to Marx, 6 June 1853; Selected Correspondence, Moscow 1965,P82.
10- Grundrisse, Loc.cit; p.495.
11- International Politics, Belgerade,4 April 1972, p.22.
12-Loc.cit;p.187.
13-Synchronoptische Weltgeschichte.
14 Penguin edition,1963, chaptersXV111. The “six relations” are those of father and son, elder and younger brother, husband and wife.
15- Ibid; chapter L1, LXXV11, LXX1X. The “ Left-handed tally” was the half held by the creditor.
16- World Marxist Review, 1972, no 7.
17- Capital, vol. 3, chapter.36.
18- See above, p. 71

Bookmark the پیوند یکتا.

نظرات بسته شده است.