استبداد ذهن در عمل: شواهد تاریخی. احمد سیف

استبدادذهن درعمل: شواهد تاریخی
فصلی از یک کتاب منتشرنشده
احمدسیف

« استبدادذهن و فرهنگ استبدادی» یک کتاب دو جلدی است که امیدوارم درآینده ای نه چندان دور منتشرشود. آنچه دراینجا می خوانید فصلی از دفتر دوم این کتاب است که درآن کوشیدم شواهدی تاریخی به دست بدهم. مدتی پیش، متن کوتاه تری از دفتر اول را درسایت کتابناک منتشر کرده ام. آن متن را بازنویسی کرده و فصولی به آن افزوده ام. بهرحال این هم آدرس ویرایش پیشین دفتر اول این کتاب، درکتابناک: http://ketabnak.com/comment.php?dlid=3846

اگرچه دردیگر فصول این کتاب هم پیش آمده است که ازعملکرد استبداد ذهن در عمل هم نمونه داده باشم ولی هدفم در صفحات پایانی کتاب ارایه نمونه های بیشتر از عملکرد این ذهنیت درواقعیت زندگی ما ایرانی ها است. به سخن دیگر، نمود بیرونی این ذهنیت به چه صورت هائی در می آید و چه پی آمدهائی دارد؟ برای یافتن این نمونه ها هم راهی نداریم به غیر از سیروسیاحت درمتون قدیمی و اسنادی که دراختیار داریم.
تاکنون به دفعات نوشته ام که یکی از راههائی که برای آموزش خودم دراین راستا آن رابسیار مفیدو ثمربخش یافته ام، خواندن سفرنامه و بطور کلی متون قدیمی است. درجوانی و نوجوانی هم همین تمایل با من بود ولی درآن سالهای دور، سیروسیاخت در این متون قدیمی برای من بیشتر حالت کنجکاوی داشت تا این که بخواهم درباره این ذهنیت شاهد و سند جمع آوری نمایم. به همین خاطر درنوجوانی یکی از تفریحات من درآن سالهای دور- درخانه پدربزرگ درآمل- این بود که درمیان نشریات قدیمی که پدربزرگ دریک کمد بایگانی کرده بود، پیچ و تاب بخورم و بدون این که چیزی را درست و حسابی بفهمم ساعت ها خودم را به خواندن آنها سرگرم کنم. درسالهای اخیرولی کم اتفاق نمی افتد که متون قدیمی را بیش از یک بار می خوانم و اکنون اگرچه هم چنان کنجکاوی دارم ولی علاوه برآن به گمانم خواندن این متون برای رسیدن به شناخت بهتری از این ذهنیت هم بسیارمفید است . چون آدم نظر تنگی نیستم گاه البته سعی می کنم که بخشی از این یافته ها و یادگرفته های خودم را با دیگران شریک شوم. یادش بخیر در گذشته که حوصله بیشتری داشتم، یادداشتهائی می نوشتم تحت عنوان«اخلاق الرجال» که چیزی نبود مگر بازنوشت بعضی از آن چه که در این منابع می خواندم که از دید من بیانگروجود یک مشکل فرهنگی درمیان ما ایرانی ها بود. حالا هم فکر می کنم بد نیست، چند نمونه ای به دست بدهم از کردار صاحبان قدرت – به خصوص از کردارملایان- در ایران قدیم- به زمان ناصرالدین و مظفرالدین شاه قاجار. اگرچه این تصویر نمی تواند کامل باشد و نیست ولی گذشته از ادعاها پرسش این است که این جماعت درواقعیت زندگی ما ایرانی ها چه می کرده اند؟ درکنار آن چه که گفتم برای این کار دلیل دیگری هم دارم. نویسنده اش را نمی شناسم ولی 91 سال پیش درکاوه شماره 10 سال پنجم می خوانم که« و بالاخره از همه عجیب تریک طبقه ای ازمردم ایرانند که پیشه ایشان گریاندن مردم بدبخت مملکت است و از این حرفت کسب معیشت می کنند. این فقره درتمام روی زمین و درتاریخ دنیا هم منحصربفرد است که یک قوم بدبختی را بواسطه هزاران وعد و وعید مجبور بزاری و ناله بکنند و آن ملت کم طالع غصه خوردن و جزع کردن را اسباب سعادت خود بداند…..این پرورش یافتن مردم بگریه و ناله اثرات شوم بسیار ناگواری درحالت اجتماعی ما گذاشته. عموما چهره ترش و پرچین و چوروک است. موسیقی ملی ما تماما حزن انگیزو پرازامان و داد است. نطق های سیاسی و مهیج منجر به گریه عمومی می شود. مصائب سیاسی وملی باعث شیون و گریه پارلمان و هیئت وزرامی گردد. برای مشروطیت گریه می کنند. برای اصلاح مالیه، برای شاه پرستی، برای جمهوری طلبی، برای بالشویسم، برای اصلاحات ادبی نیز گریه و شیون راه می اندازندو خلاصه گریه را بتقلید تجار گریه فروش« برهردردبی درمان دوا» می دانند وگریه ملی و گریه سیاسی و گریه مشروطیت را باعث اصلاح امور می پندارند…. و جوانان فرنگی ماب هم یک دسته سینه زن « مود جدید» راه انداخته یزید را لیدرپارتی « ارتجاعیون»، شمر را « مستبد بزرگ»، ابن زیاد را « خائن وطن اسلامی و ائمه دین را « انقلابیون تمدن بشری» و « قهرمان ملی» نامیده و بدین جهت اعمال خولی و سنان بن آنس را « بی قانونی» شمرده و به این نغمه ها مترنم شده و با تانی سینه زده و « تجدد» درعزاداری احداث می کنند»(1) . به این حساب، گذشته از مقوله ذهنیت استبدادی که پیشتر به آن اشاره کرده ام، سیرو سیاحتی درکردار این جماعت هفت خط نمی تواند برای شناخت بسیاروجوه دیگر از زندگی و فرهنگ مان مفید نباشد. البته خواهیم دید که درمواردی که کم هم نیست کردار این جماعت بطور روشن و آشکار رنگ و بوی طبقاتی دارد.
بدون این که بخواهم گمانه زنی بکنم که چرا این گونه است واقعیت دارد که هم دین در میان ایرانی ها نفوذ زیادی دارد و هم به تبع آن تقریبا درهمه تاریخ ما، ملا ها هم موقعیت ویژه ای داشته اند و هنوز هم دارند. گوشه ای از نقش شان را درگفتاوردی که از روزنامه کاوه آوردم خوانده اید همین جا باید بگویم که غرضم از« همه تاریخ ما»، تاریخ معاصر ایران است تا 1357 که سال سقوط نظام سلطنتی درایران است. در پی آمد این سقوط تئوکراسی اسلامی در پوشش « جمهوری اسلامی» ایجاد شد و آن کس که باید بداند می داند که این تئوکراسی ممکن است اسلامی بوده یا نبوده باشد ولی به یقین هرگز یک «جمهوری» نبوده است. « جمهور» و « جمهوری» برای خودش معنی دارد و نمی توان و نباید هرچه ای را به عنوان یک « جمهوری» قالب کرد. البته می دانیم که پس از بهمن 1357 گذشته از خیلی چیزهای ویژه ملایان « دادگاه ویژه» هم پیدا کرده اند که روایت بیشترش بماند برای فرصتی دیگر.
همین جا بگویم آن مباحثی که درایران جاری است که تنها پس از مرگ آقای خمینی «جمهوریت» نظام به مخاطره افتاده است قصد وغرض اش به گمان من، نه این که روشنگری باشد، بلکه کل این جریان به واقع ترجمان جنگ و جدال طبقاتی- و شاید بهتر است بگویم – فرقه ای درمیان قدرتمندان است که از پرده برون افتاده است. تا جائی که من می دانم هر دو گروه، دراین که ساختار حکومت باید دینی باشد، اختلاف نظری ندارند و اگر اختلافی باشد درچگونه اجرا کردن همین پروژه است. دراین وجیزه به این مباحث کار ندارم و می گذارمش برای کسانی که هم دانشش را دارند و هم حوصله و توانش را که دراین مباحث درگیرشوند. درباره علل تاریخی نفوذ دین هم سخن نخواهم گفت جز این که تنها نگرشی بود که به طور بسیار بدوی خودرا و حتی دیگران را سازمان داده و درشرایط نبود ابزارهای ارتباط جمعی امروزین تنها نهادی بود که حداقل دو ماه درسال این امکان علنی و قانونی را داشت تا با بخش های زیادی از مردم ازروبروسخن بگوید. حتی درآن دوره ای که این ابزارهای ارتباط جمعی امروزین را هم پیدا کردیم، ساختار سیاست درایران- حتی درسالهای پیش از بهمن 1357- به گونه ای بود که بخش عمده ای از جریانات سیاسی غیرمذهبی از آزادی وفضای لازم برخوردار نبوده اندتا بامردم ازروبرو سخن بگویند و در این دوران هم، باز همان جلسات بود و همان سخن گفتن های ملایان از روبرو با تعداد قابل توجهی از مردم. این هم بماند که حداقل تا 1906 درایران بساط عدلیه و دادگاهی هم نبود- به جز محاضر همین ملاها- و قانون مدونی هم در هیچ زمینه ای نداشتیم به غیر از آن چه که ملاها از احکام قرآنی و یا حتی از احادیث تعبیر و تفسیر می کردند. به نظرمن، یکی از دلایل بلبشوی حقوقی درایران این بود که درنتیجه تفاسیر متفاوت از ادبیات دینی، قانون منحصر به فردی وجود نداشت. از سوی دیگر، تا 1906بطور کلی در هیچ عرصه ای ما تفسیر و تعبیری متفاوت از تفسیر و تعبیر مذهبی نداشتیم. حتی درزمانه ای که به آموزش و سواد آموزی رسیدیم تا مدتها، آموزش فقط در مکتب خانه ملایان امکان پذیر بود. ملایان نه فقط ایدئولوژی ساز جامعه که معلمان اخلاق و حتی ماموران ویژه وارسی ضوابط اخلاقی خود ساخته درسطح جامعه هم بودند. می خواست اختلاف نظر بین آحاد مردم، مالی باشد یا اخلاقی، عرصه حکمیت دراینجا هم به محاضر ملایان محدود می شد. بطور کلی، دراین واقعیتی که وجودداشت، هرملای ذینفوذی هم قانون گذار بود و هم درموارد بسیار مجری قانون. تا به همین جا، چند تا نتیجه گیری خیلی کلی بکنیم قبل از آن که بپردازیم به دیگر موارد:
- ازهمین روست که برخلاف دیدگاهی که غالب است من برآن عقیده ام که در هیچ دوره ای از تاریخ ما- حتی در قبل از 1357- ملایان نه برحکومت که همیشه درحکومت بوده اند.
- آن چه در 1357 اتفاق افتاد به واقع انحصار قدرت سیاسی از سوی ملایان بود.
این ها و البته بسیار نکته های دیگر، مسایل بسیار مهمی است که جا دارد به جای خویش بیشتر و با ذکر شواهد و اسناد تاریخی مورد وارسی قرار بگیرد. دراین مختصر، ولی هدفم چیز دیگری است.
برای وارسیدن نقش ملایان درایران، به آنچه که ملاها درباره خود می گویند نمی توان ونباید اعتماد کرد. به طور کلی همین روایت است درباره هر گروه و قشر و طبقه دیگر. ولی به اشاره می گویم که اگرچه گاه پیش آمده است که بین نماد (به ظاهر) غیر دینی استبداد درایران- یعنی شاه و حکام- و کادرهای اصلی استبداد دینی – ملایان- تناقض و حتی درگیری پیش می آمده است ولی وابستگی این دو نهاد تمامیت خواه و خودکامه به یک دیگر آن چنان عمیق بود که همیشه جانب احتیاط را دربرابر یک دیگر رعایت می کردند.
اگرشاه برای خودش قدرقدرتی بود که قدرت مطلقه داشت و به کسی هم پاسخگوئی نداشت، دقیقا همین وضعیت در پیوند با ملایان هم وجود داشت. دراین دوره ای که مورد نظر من است می خواهد وضعیت ملانجفی بوده باشد دراصفهان و یا فال اسیری درشیراز و حتی آشتیانی و شیخ فضل الله نوری درتهران. مردمی که درتحت نظامی این چنین معیوب زندگی می کردند، درتظلم خواهی از شاه و شیخ تنها می توانستند برسرسجاده و احتمالا در مسجد و درخلوت خویش به خدای خویش شکایت ببرند. هیچ نهاد بشر ساخته ای که بتواند این دو گروه خودکامگان را به پاسخگوئی وادارد وجود نداشت و متاسفانه حتی تا به همین امروز هم هنوز به وجود نیامده است. سی و دو سالی است که دیگر شاهی دربساط نیست ولی دربازی قدرت،«ولایت فقیه» با قدرت مطلقه ای که دارد و تازه آن را به کائنات هم پیوند زده است، اگر قدرقدرت تراز شاهان در ساختار سیاسی پیشین ایران نباشد، مطمئنا کم و کسری ندارد. با این همه، شماری از دوستان طوری سخن می گویند که انگار استبداد دینی، فقط از زمانی درایران پدیدار شد که «جمهوری» اسلامی بوجود آمد. البته که این ادعا، ادعای سخیفی است که ربطی به تاریخ ایران ندارد. این نگرش به مقدار زیادی تحت تاثیر تصفیه حساب با حکومت اسلامی شکل گرفته است که قابل درک است ولی به گمان من، مقبولیت تاریخی ندارد. البته دراین تردیدی نیست که این استبداد در این 32 سال بسی گسترده تر و شدیدتر و عریان تر شده است ولی واقعیت تاسف بار این است که حتی درآن دوره ای که ملایان مستقیما در حکومت نبوده اند، درعرصه اندیشه ورزی هم چنان اعمال استبداد می کردند و درمواردی حتی به قتل مخالفان هم برآمده بودند. اگرترور رزم آرا و هژیرو ترور نافرجام علاء و بعد ترور منصور یک بعد سیاسی هم داشته باشد ترور احمد کسروی و منشی اش- آنهم در ساختمان وزارت دادگستری کشور- هیچ معنائی به غیر از استبداد دینی و سرکوب اندیشه ورزی- نه از سوی حکومت- که از سوی ایدئولوژی سازان جامعه اسلامی ایران نداشته است. دراین راستا و درپیوند با آنچه که من استبداد دینی می خوانم، اگر می خواهید به ایران قرن نوزدهم بنگرید و یا حتی به جریانات مشروطه و یا حتی مباحثات مجلس اول و حتی با افت و خیزهائی دردوره 50 ساله پهلوی. به عبارت دیگر، دارم براین نکته تاکید می کنم که آنچه را که شیخ فضل الله نوری « ولایت دوگانه» می نامید، چیزی به غیر از همین استبداد دوگانه نبود که دوپایه استبداد درایران، با همه چنگ و دندان کشیدن های گاه و بیگاه به یک دیگر، همیشه هوای یک دیگر را داشتند. این که چه می شود تا در1357 این رابطه به هم می خورد مقوله ای است که باید با پژوهش و تحقیق زیر و بالایش روشن شود. پس فعلا از آن می گذرم. مقدمتا، اشاره کنم که از جمله افسانه هائی که ملایان در باره خود می گویند « استبداد ستیزی» شان است و این که همیشه پناه گاه ستم دیدگان بودند. افسانه دیگری که درباره خود می گویند انکار « علم ستیزی» شان است که آن را هم معمولا در پوشش ضدیت با « سلطه بیگانه» کتمان می کرده اند. ناگفته روشن است که من به هیچ کدام از این دو ادعا همراهی ندارم. سعی می کنم به این مقوله ها در صفحات دیگر بپردازم.
سئوال این است که ملایان به راستی چه می کردند؟ می کوشم شواهد پراکنده ای به دست بدهم و قضاوت را به خوانندگان وا می گذارم.
پیش تر گفتم که ملایان از سوئی خودرا معلم اخلاق جامعه می دانستند و به همین بهانه به خود حق می دادند درشخصی ترین امور دیگران مداخله نمایند. از جانب دیگر، اگرچه در محک تراشی برای قضاوت درباره دیگران پرکاربودند ولی بخش قابل توجهی از همین جماعت، چون به خلوت می رفتند، به آن محک هائی که برای دیگران تراشیده بودند بی توجه می شدند. نمونه وار می گویم، می دانیم که در 1304 هجری- یعنی 20 سال قبل از مشروطه، در « محله دولت: شیخ حسین نام معروف به حسین بلبل که از الواط و اشرار و قماربازهای این شهر است شب گذشته جمعی ازالواط و اوباش را در خانه اش مهمان کرده و مجلس شرب و قمار ترتیب داده بود اواخر شب به واسطه مستی درسرپول قمار نزاعشان شده بنای زد وخورد را گذاشته داد و فریاد زیاد می کردند به طوری که اهل محل به اجزای پلیس شاکی شده بودند. پلیسها می روند که از واقعه مستحضر شده آنها را ساکت نمایند حضرات بنای فحاشی و شرارت را گذارده بودند به هرجهت ایشان را ساکت می کنند. چون شیخ مذکور معمم است مراتب به جناب وزیر نظام نوشته شد که از طرف حکومت بفرستد او را بگیرند و قدغن گردید اجزای پلیس آن الواط را بگیرند تنبیه شوند».(2) خوب همین شیخ معمم که لابد منبر هم می رفته است به یقین ازمنبربرعلیه شرب و قمار خطبه هم می خوانده و مردم را از آتش جهنم هم می ترسانده است ولی درخلوت خود همان کارهائی را می کرد که دیگران را با حواله دادنشان به قعر جهنم، از انجام شان منع می کرده است!
از سوی دیگر، بالای منبر و در محراب برای خلق خدا موعظه می کردند که « دروغ» گناه کبیره است و دروغ گویان چنین و چنان می شوند و به خصوص « شهادت دروغ»، آن قدر بد است که « کفاره» هم دارد. و بعد، خودشان، در1304 هجری درمحله عودلاجان بین دو نفر اختلافی پیش می آید برسرپول، شاکی به وزارت عدلیه عارض می شود و سرانجام حل وفصل ادعا به محضر جناب آقا سید عبدالله [ بهبهانی] رجوع می شود. شاکی چند شاهد معرفی می کند و یکی از این شاهدان « شیخ ابوتراب مکتب داربوده است»
« آقاسید عبداله از او سئوال می کند و مشارالیه می گوید که میرزا حسین [ متهم] دویست و پنجاه تومان طلب محمود بیگ [ شاکی] را نزد من اقرارکرده و مقروض او است. میرزا حسین می گوید آقا از این شخص سئوال کنید که میرزا حسین را می شناسی آقا سئوال می نماید شیخ جواب می دهد بلی می شناسم مدتهاست با من رفیق است. میرزا حسین می گوید اهل این مجلس کدام یک میرزا حسین است. مشارالیه نگاه کرده می گوید در این مجلس نیست ، شهادت جعلی اوواضح می شود آقا به مامورین دیوان عدلیه حکم نموده اوراکشیده نزد جناب عضدالملک برند تنبیه شود. بعد جمعی توسط کرده آقا فرستاد اورا مراجعت و توبه داده که من بعد شهادت دروغ ندهد».(3)
خودسری و خیره سری این جماعت به حدی بود که گاه نه فقط برخلاف آن چه که از دیگران می طلبیدند، عمل می کردند بلکه حتی موجب سلب آسایش از دیگران هم می شدند. سال 1304 هجری است درتهران، « چالمیدان: دیشب جمعی از اهل محله به رئیس محله شاکی شده بودند که پاشاخان پسرمحمدعلی خان قاجار فاحشه به منزلش برده و حاجی سید احمد نام معمم درویش مآب هم آنجا است. مست شدند و می خواهند فاحشه را تلف نمایند و هنگامه بزرگی برپاکرده اند اجزای پلیس رفته سید را به آن حالت مستی گرفته به اداره آوردند اظهارمی دارد که محض عداوت همسایه ها متهم نمودند مراتب به جناب عضدالملک نوشته و قدغن شد اشخاصی که در آنجا بودند حاضر نمایند تا تحقیقات لازمه بشود»(4) . جالب این که حاجی سید احمد معمم را به حالت مستی گرفته اند ولی او همسایه ها را متهم به عداوت می کند.
این هم پیش آمده است در1299 هجری و این بار درشیراز که « یک نفر از طلاب سروستانی عاشق پسرحاجی میرزا محمد حکیم باشی بوده و مبالغی هم خرج آن پسره کرده بود. پسرحکیم باشی برادرخودرا مانع می شود که با آن طلبه مراوده داشته باشد. آن طلبه از شوری که داشته با تپانچه خود را می زند و هنوز نمرده است».(5) البته ازپردازش ایدئولوژی خاص خویش هم غفلت نمی کرده اند. خیر داریم که در 1305 هجری، در« سنگلج مسجد چاله حصار آقا سید محمد رضا پسر مرحوم آقا سید صادق نماز خوانده و بعد به منبر رفته قدری احادیث واخبار بیان نموده در ضمن از اعیان و اشراف و متمولین تکذیب و مذمت زیاد کرده که پول زیاد جمع کردند و خمس و زکات نمی دهند و رباخوار هستند. اگرخمس بدهند سادات چرا این قدر فقیر و پریشان می شوند و بعد رو به طرف زنها کرده گفته بود زنها پنج ساعت به غروب مانده مسجد می آئید تمامش از دنیا حرف می زنید و مثل آورده بود که خداوند ماری خلق کرده که سرش در آسمان هفتم و دمش در زمین هفتم است این مار برای اشخاصی است که در مسجد حرف می زنند و غیبت می کنند…»(6)
اگرچه ازروی منابر، ازاعیان و اشراف و متمولین و از اسراف آنها تکذیب و مذمت زیاد می کردند ولی در1304 هجری درشیراز، « جناب امام جمعه صبیه مقرب الخاقان معزالملک را به جهت پسرخود معین الشریعه گرفته جناب امام جمعه چهارده شبانه روز مجلس عیش گرفته است. هرشب و هرروز ولیمه می دهند از هرصنفی از علما واشراف و خوانین و کسبه و غیره را وعده خواسته است…»(7)
پیش می آمده است که از کارهای « خیریه» هم غافل نبوده اند! در1314 هجری،« دربیرون دروازه سعدی، سربازی با فاحشه ای را بهم گرفته بودند، می برند پیش حاجی سید علی اکبر [ فال اسیری که دراین تاریخ 58 ساله است]، ایشان ضعیفه را حد شرعی می زنند و بعد از آن خود حاجی سید علی اکبر فاحشه را بجهت خود صیغه تزویج خوانده نگاه داشته اند».(8)
درکنار ساختن و پردازش ایدئولوژی، به کارهای دیگری هم اشتغال داشته اند. دریکی از اسناد زمان ناصرالدین شاه قاجار می خوانیم که در1293 هجری درشیراز« شخص ملا اسماعیل نام سروستانی طلبه درمدرسه خان، شغل او این بوده که صیغه به مردم می داده است. دراین اوقات روزی دو ضعیفه در حجره او بوده اند. نائب فراشخانه نواب مستطاب والا احتشام الدوله درمدرسه می رود دو ضعیفه را در منزل او می بنید. می فرستد چند فراش می آیند ملااسماعیل را با آن دو زن میگیرند و میبرند. درراه یکی از آن دو زن معادل ده تومان تعارف می دهد به نائب فراشخانه و خود را مستخلص می نماید. ملااسماعیل یک زن دیگر را به حضور برده نواب معظم الله اولا ملا اسماعیل را چوب زیاد می زند. بعد از آن حکم می فرمایند که ملا اسماعیل را مهار بکنند درکوچه و بازار بگردانند. توسطی از او می نمایند. از مهارکردن می گذرند و لیکن عمامه شال او را به گردن او می اندازند در کوچه و بازار می گردانند و آن ضعیفه را هم گلیم پیچ می کنند و بسیاری او را می زنند و رها می کنند»(9).
این روایت هم از کژکرداری ملایان در« خاطرات حاج سیاح یا دوره خوف ووحشت» (تهران 1346) آمده است. حاج سیاح دریک فاصله 18 ساله ازایران به دور بود و سرانجام در مرداد 1256 که 30 سال از سلطنت ناصرالدین شاه می گذشت وارد ایران شد و این بار درداخل ایران به سیاحت پرداخت و مشاهداتش را در این کتاب به راستی بی نظیر و به نسبه قطور- 633 صفحه ای- نوشت. تنها شهری که مشاهداتش با دیگر مناطق تفاوت داشت، قوچان بود.درقوچان به دیدن شخصی به نام شجاع الدوله رفت که زمانی حاکم شهر بود و اینک بقیه داستان به روایت حاج سیاح:
«…. از وضع و حرکت من سئوالات کرد. جواب گفتم. پس از قوچان پرسید ” چگونه می بینید؟” گفتم ” بهترین جاهای ایران است که مردم از جان و مال خود ایمن هستند لکن اگر تربیت هم می شدندبسیار خوب می شد. تصدیق کرد. من ازایشان سئوال کردم که ” چگونه است درایران که جای امن و راحت نیست اینجا مردم آسوده اند؟” گفت” اغلب فساد و ناامنی و شرور از طرف ملاها و خانه بست کردن ایشان و مداخلات ایشان است بتمام امور. مردم آدم می کشند، دزدی می کنند، هرفسق و فجور می نمایند آقایان همه نحو حمایت و توسط می کنند. حکام هم نمی توانند بکار صحیحی اقدام نمایند چون هزار قسم تهمت و تکفیر و بلاها بسرشان می آورند. اینجا هم همین طور بود من دیدم دیگر اندازه و حد یقف برای اینها نیست و تمام امور مختل شده، اختیارجان و آبرو و مال مردم درنوک قلم ایشان است و خیلی ارزان تلف می شود قضیه ای اتفاق افتاد که من دیگر نتوانستم اغماض نمایم. ایستادگی کردم تا نفوذ ایشان را بدرجه ای کم کرده خودم و مردم را آسوده ساختم. تفصیل این است که زنی باسم این که من سیده ام در اینجا دلاک نسوان شده و در حمام زنانه خدمت می کرده و بنام سیده اجرت مضاعف می گرفته. یک سال به این نحو گذشت روزی زنی نزد من آمده گفت” عرض خلوت محرمانه دارم” محرمانه پرسیدم ” مطلب چیست؟” گفت، ” این زن که می گوید سیده ام و دلاکی زنان می کند زن نیست، مرد است خودرا بشکل زن درآورده، من خودم دیدم در خلوت حمام بزنی نزدیکی کرد. مرا نگاه دارید اورابرای تحقیق بیاورید. درولایت اسلام با وجود سرکار چنین کاری سزا نیست”. این حرف مرا حیران کرد. زیرا آن زن شوهر هم اختیارکرده بود! این چگونه می شود؟ بهرحال فرستادم آن زن را آوردند. باندرون فرستادم. شوهرش بملاها ملتجی شد که حکومت زن مرا جبرا نگاهداشته. آن زنیکه خبرداد حاضر بود گفت” همین دلاک، مرد است زن نیست و سید هم نیست. دزد اجامری است” از دلاک پرسیدم زیاد تحاشی کرد گفت ” چگونه روا می دارید بمن علویه فرزند فاطمه چنین تهمت بگویند؟ من به دلاکی قناعت کرده ام که گدائی نکنم. شوهر دارم! فردا درمحشر جواب جده ام را چگونه می دهید؟ این زن مرا و شوهرم را متهم و رسوا کرده است” آن زن گفت ” آقا به این زبان بازیها گوش ندهید تحقیق خیلی آسان است” بهرحال گفتم تفحص کنند. زیرجامه را طوری پوشیده بود که از بالای لباس معلوم نشد گفتم زیر جامه را درآوردند معلوم شد از مرد گذشته، نره خری بوده است! از این طرف ملاها مثل باران کاغذ توسط بارانیدند که ” سیده علویه را چرا نگاه داشته ای” ما باید خوبان را بخاطر خدا و بدان را بخاطر پیغمبر احترام کنیم” جواب دادم بازدست نکشیدند. هی نوشتند” علویه را مرخص کنید برود سرکار دلاکیش” بهرراه خواستم حالی کنم بخرجشان نرفت لابد مانده گفتم زیرجامه علویه نره خر را کنده درمیدان و معبر عموم چوب بسته بمردم نمایاندند و در شهر گرداندند. اما این دفعه آخوندها افتادند بجان من. باز کاغذها آمد گفتم آورنده را توسری زدند. این شخص مردی بوده از اهل ترشیز که مو در رخسار نداشت و صدایش خشن بود با این شوهر جعلی که از اهل مشهد بود ساخته خود را علویه کرده، دخل را باشریک می خوردند. درحمام هرشکار نرم و گرم به دست می آورده به شوهر هم طعمه می داده باری می خواستم ایشان را از قوچان بیرون کنم باز کاغذ بارانی شد. گوش ندادم هردو را روانه مشهد کرده به رکن الدوله [ حاکم خراسان] تفصیل را نوشتم بعد ازمدت کمی کاغذ ملاها را برای من فرستاد که نوشته بودند « شجاع الدوله بابی است سیده علویه را بی زیر جامه دربازار چوب زد» من هم مجلس کرده آخوندها را حاضر کرده گفتم ” این چه لوطی بازی است که برای هوای دلتان هرکس اطاعت نکرد تکفیر می کنید؟ مرا بابی نوشته اید؟ باز هم آن مرد سید علویه است؟” انکار کردند گفتند ” ما ننوشته ایم” خطشان را نشان دادم گفتم” حالا محبت در حق شما می کنم که چوب نمی زنم و مهار نمی کنم فورا از این شهر بروید و مردم را راحت کنید” گفتند” نمی رویم و در اصطبل بستی می شویم” گفتم ” این هم فهم شما! در اسلام غیر حرم خدا بست نیست. هم من غلط می کنم طویله ام بست می شود هم شما غلط می کنید خانه تان را بست می کنید” پس حکما نویسندگان کاغذها را بیرون کردم شهر آرام و مردم راحت شدند…»(10)
این هم داستان محله چالمیدان تهران است در 1305 هجری- حدودا 20 سال پیش از انقلاب مشروطه- که حاجی سید حسن کاشی در مسجد امین الدوله به منبر رفته قرآن از بغل درآورده که به حق این قرآن مسلمانم و جز قانون شریعت هم چیزی نمی خواهم « از این که گفته ام پادشاه اسلام نائب امام است مرا تکفیرکرده اند» و از این بابت اظهار دلشکستگی کرد و بعد معلوم نیست چرا ولی « دروسط روضه سنگی بسرخود زده، شکسته و بی حال شده بود. مردم گریه زیاد کرده بودند».(11)
درهمان سال در محله سنگلج آقا سید محمد رضا هم از منبر اظهار فضل می کند زنها درصورتی حق دارند از شوهر نفقه و کسوت بخواهند که « به هیچ وجه از اطاعت شوهر خودتان خارج نشوید. اطاعت شوهر برشما لازم است».(12)
یک سال پیشتر در همین محله سنگلج، باز ملایان جمع اند دریک عروسی، اول، همین که ملایان رفتند مطرب آوردند و اما پیش از رفتن ملایان، حاجی میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی درباره راه آهن گفت « هم تعریف دارد و هم تکذیب» تعریف اش این که « برای اسباب ومعاش خیلی خوب است» ولی« به جهت مذهب و دین خوب نیست. دولت علیه باید به قدر امکان خارجه را راه ندهد بلکه آنهائی هم که هستند بیرون نمایند زیرا که بعد از چندی مذهب از میان می رود».(13)
البته خرابکاری های عقیدتی این جماعت تنها به این موارد محدود نبود. در حول و حوش مشروطه که نهضتی برای قانون مندی اموردرایران بود، ملایان که دو شاخه شده بودند هم چنان دست از خرابکاری بر نداشتند. از یزد خبر داریم که « ملاهای ولایتی» از مجازات مسلمانی که به قتل پارسیان برآمده بود « مانع شده، نمی گذاشتند او را مجازات دهند» . اگرچه سید محمد طباطبائی به شکوه برآمد که « اگر این گونه حوادث مکرر شود» و مرتکبین دستگیرشده مجازات نشوند، « البته نتایج وخیمه خواهد بخشید».(14) ولی اطلاع بیشتری نداریم که کاری برای مجازات قاتلان کرده باشند. البته می دانیم که در اصفهان ملانجفی و انجمن ولایتی « بر ضد طایفه یهود بعضی اقدامات» نموده اند. از آن مهم تر، اگرچه نامشان را نمی دانیم ولی دو سه نفر از « وعاظ عمده در مساجد» صدای خود را «برعلیه مجلس بلند کردند» و می گفتند « قوانین قرآن برای فرقه مسلمین کافی است» و از آن مهم تر« تمام معتقدین قرآن باید ضد دخول قوانین کفار در این مملکت اعتراض و قیام نمایند».(15) کنسول انگلیس از اصفهان گزارش داد که آقا نجفی علاوه بر یهود ها، خواسته است تا ارامنه و اروپائی های مقیم اصفهان هم دست ازپا خطا نکنند. حتی خبر داریم که انجمن ایالتی که به مقدار زیادی زیر نفوذ آقا نجفی بود مقرر داشت که اولا یهودیان حق فروش عرق و شراب به مسلمین ندارند ولی از آن عجیب تر « هیچ یک از یهودحق ندارند از فاصله هشت مایلی اصفهان برای خرید وفروش اسباب و اجناس فریاد نمایند».(16) از شیراز و بوشهر هم خبر داریم که یهودیان در عکس العمل به فشار ملایان به بیت المقدس مهاجرت می کنند و کلدانی های ارومیه هم به کانادا می روند.(17)
اگرادعای کنسول انگلیس راست باشد، « تمام خدمه آستانه»- در مشهد- به استثنای یک نفر به شاه [ محمد علی شاه] نوشتند « مجتهدین و علما و سادات آستانه» مایل نیستند که پیروی مجلس شورای ملی یا اطاعت احکام دیگری را جز اوامرشخص شاه بنمایند» و بعلاوه « هراقدامی را که او بر ضد طرفداران مشروطه میل داشته باشد که نموده شود در عهده خواهند گرفت».(18)
البته گاه دیوانگی هم می کرده اند. درشیراز« یک نفر سید از کوچه عبور نموده فریاد می کرد پاینده باد آزادی» همان هنگام « یکی از شاگردان مدرسه یهودی ازپهلوی او می گذشت، سید صدای خود را قطع کرده طفل یهود را به ضرب کارد از پا درآورد».(19)
یهودیان کاشان از دست « بسیجی های» آن موقع به « تلگراف خانه انگلیس در آن شهر پناهنده شدند»(20) و به ادعای اسپرینگ رایس « ملاها ولایت اصفهان را قبضه نموده به میل خود حکومت می نمایند».(21) درعین حال می دانیم شیخ فضل الله نوری، انقلاب مشروطه را « فتنه بزرگ آخرالزمان» می دانسته و به خود می بالیده که توفیق عناد و ضدیت با آن را داشته است.(22) و بعد بدون این که سخن اش ابهامی داشته باشد درعکس العمل به این ماده قانونی، « حکم و اجرای هیچ مجازاتی نمی شود مگر به موجب قانون» می نویسد « این حکم مخالف مذهب جعفری علیه السلام است»(23) چون همه چیز به تائید ملایان بستگی دارد نه احدی دیگر.
ولی اجازه بدهید کمی مشخص تر و حتی شخصی تر حرف بزنم تا نکته ام از بد کرداری ملایان روشن تر شود.
میرزا هدایت الله به زمان ناصرالدین شاه قاجار یکی از آخوندهای پرنفوذ شیراز بود. اصل و نسب اش را نمی دانم و از سن و سالش هم بی خبرم. فقط می دانم در 10 سپتامبر 1901 درشیراز درگذشت و او را در قبرستان « حضرت سید محمد» دفن کردند و برای سه روز هم دکانها را بسته و عزاداری کردند. با این همه بی خبری، ولی به همت خفیه نویس دولت فخیمه بریتانیا با گوشه ای از کارهایش درشیراز آشنا می شویم. می دانیم دولتمرد نبود ولی برای خودش حکومت می کرد. همان گونه که پیشتر هم گفته بودیم تا قبل از 1906 درایران قانون مدون نداشتیم و همه قرارومدارهای به ظاهر قانونی درمحاضر ملایان رقم می خورد ولی میرزا هدایت الله نه فقط « قانون گذار» که مجری قانون هم بود و هرجا و هرزمان که قانون گذار خود مجری قانون هم باشد زندگی درآن سرزمین زار می شود.
دراخبار ژوئیه 1882 که در ضمن رمضان 1299 هجری هم بود می خوانیم « عالیجناب میرزاهدایت الله پیشنماز قدغن نموده اند که دراین ماه رمضان مثل هرسال حضرات بلورفروش اسباب بلورآلان نچینند».(24) حالا بلورفروشی و بلور آلان به اسلام و ماه رمضان چه ربطی دارد نه ایشان توضیح می دهند و نه من می دانم. گزارش بعدی از میرزا هدایت الله دردسامبر 1883 است که در یک مجلس روضه خوانی حاضر بوده « ملاعبدالله روضه خوان در سر منبر بعضی گوشه و کنایه به ملاهای شهر می زند. فورا آقا میرزاهدایت الله می گوید مشارالیه را از منبر به زیر می کشند و توی سر زیاد می زنند». شهر شلوغ می شود. تمام روضه خوانها اجماع کرده به حکومت عارض شدند که « اگر چنین باشد ما نمی توانیم درجائی روضه بخوانیم». حکومت هم دست به دامن امام جمعه می شود تا کسی را بفرستد تا زننده ملاعبدالله را بیاورند و « در حضور حضرات روضه خوان در منزل امام جمعه تنبیه نمایند». امام جمعه به میرزاهدایت الله پیغام می دهد که « آدم خود را محض تسلی روضه خوانها تنبیه کن». میرزا هم پاسخ می دهد « به حکم من زده من اوراتنبیه نمی کنم». البته امام جمعه آن آدم را آورده و در حضور روضه خوانها تنبیه می نماید و « قبائی به ملا عبدالله خلعت می دهد که دیگر مصالحه شده باشد.». مدتی نمی گذرد که آخوند فال اسیری- یکی دیگر از بدکرداران مقیم شیراز- « آقای میرزاهدایت الله را با ملا عبدالله روضه خوان در مجلس خود صلح داده است».(25)
روایت بعدی درژوئیه 1889 رخ می دهد. شخصی درخانه خود مهمان داشته و اسباب طرب و شرب هم داشته اند. همسایه این شخص هم میرزا محمد حسین یزدی پیشنماز بود که آدم می فرستد نزد میرزا هدایت الله و از همسایه شکایت می کند. میرزاهدایت الله هم « چهار پنج نفر طلبه از سید و عام می فرستد. می ریزند درخانه آن شخص». مهمان ها که از آدمهای قوام الملک بودند فرار می کنند. « صاحب خانه را می گیرند. اسباب مجلس او را تماما خرد می کنند» حتی به زیرزمین خانه می روند و « چند قرابه شراب بوده آنها را می شکنند» (26) . وقتی صاحب خانه را از حوالی منزل قوام الملک می برند، همان مهمانها با مهتر و فراش می ریزند « طلبه ها را به قدرواقع می زنند» و صاحب خانه را از دست طلاب نجات می دهند. میرزاهدایت هالله به قوام الملک نامه می نویسد که این اشخاص را بدهید بیاورند « تا تنبیه کنم» قوام الملک می کوشد با وعده قضیه را تمام کند و جواب می دهد آنها را خودم تنبیه می کنم. این بار هدایت الله میرزا نامه شدید الحن تری می نویسد که قوام الملک هم به جواب بر می آید« این هرزگی هاچیست که می کنید؟ حکومت هم درخانه کسی آدم روانه نمی کند. چه خبر است؟».(27) هدایت الله میرزا و دو ملای دیگر درمدرسه خان به اعتراض بست می نشینند و از دیگر ملایان هم می خواهند که آنها هم به اعتراض بپیوندند که هیچ کدام این کار را نمی کنند. قوام الملک هم جریان را به حاکم- معتمدالدوله- خبر می دهد و او هم دستور می دهد این ملایان را از شهر بیرون کنند ولی بعد از تقصیرشان می گذرد و اخراج نمی شوند.
درژانویه 1892 درخانه ای درشیراز عروسی بوده، باز این میرزاهدایت الله میرزا چند نفر از سادات و طلاب را با قرآن می فرستد درب خانه می نشینند به قرآن خواندن که « صاحب خانه فوت شده». شماری از بزرگان پادرمیانی کرده طلاب را روانه می کنند و « عروس را بی صدا می آورند»(28) . چند هفته بعد چند نفر بند باز درخانه ی شخصی ارمنی می خواستند بساط بندبازی خود را پهن کنند. به میرزاهدایت الله خبر می رسد « جمعیت زیاد از سادات و طلبه جمع کرده می ریزند درآن خانه اسباب آنها را می شکنند و آنها را اذیت می کنند». حتی به آنها حکم می کند از شیراز بروند که می گویند خرجی نداریم. و ملای ستمگر می گوید « من خرجی می دهم حکما تا فردا باید از این شهر بیرون بروید»(29) . و باز درخانه حاجی نصیرالملک نامی اسباب عیش بوده، میرزاهدایت الله آدم می فرستد« منع می کند که صدای ساز و آواز بلند نکنند». در ابتدا اعتنائی نمی کنند بعد « خودش با طلاب می روند که بریزند درخانه و اسباب آنها را بهم بریزند» وقتی با خبر می شوند، خاموش می شوند.(30) حتی در خانه آخوندی ختنه سوران بوده صدائی داشتند « جمعی سادات می ریزند در خانه آخوند اسباب آنها را می شکنند و آخوند و مهمانها را می زنند».آخوند هم به امام جمعه شکایت می کند که خبر ندارم چه کردند. کار میرزا هدایت الله بالا می گیرد. یعنی هرکس درشیراز بخواهد مهمانی بدهد با این ملای ستمگرروبرو می شود. بیگلربیگی در باغ عفیف آباد مهمان داشته مطرف هم داشته است. میرزاهدایت الله « خواسته برود آنجا آنها را بگیرد تنبیه کند». حاجی نصیرالملک سابق الذکر مطلع می شود و جلوگیری می کند(31) .
یا مشاهده کنید در1892 درشیراز چه می کند. دریکی از روزهای ژوئیه 1892 میرزاهدایت الله عصای خود را برداشته با چند نفر طلبه رفته روی پشت بازار کفش دوزها که زنها و مردها آنجا لباس کهنه فروشی می کردند « آنها را زده و از آنجا بیرون کرده که زن و مرد داخل هم نباید معامله کنند» و خفیفه نویس ادامه می دهد « بیچاره ها را از نان خوردن باز کرده است».(32)
زیاد اتفاق می افتد که اختلاف سلیقه ملایان هم وبال گردن مردم عادی می شد. درآوریل 1893 اختلافات بین امام جمعه و میرزاهدایت الله بالا می گیرد. از یک سال جلوتر میرزاهدایت الله قدغن کرده بود که روزهای جمعه دکاکین بسته باشد و حالا امام جمعه عمدتا در مخالفت با میرزاهدایت الله حکم داد که روز جمعه دکاکین باز باشد. «میرزاهدایت الله اجماعی از طلبه جمع کرده بود که با امام جمعه نزاع کند». بیگلربیگی به تکاپو می افتد چون میرزاهدایت الله یک روزو یک شب در مسجد می ماند و بلوا می کند سرانجام از امام جمعه می خواهد تا او کوتاه بیاید و قبول کند مغازه ها درروز جمعه بسته بمانند تا میرزا هدایت الله از خرشیطان پائین بیاید. و بالاخره این روایت دردناک را تمام کنم با آن چه در اوت 1899 در شیراز اتفاق می افتد. درمحله بیات شیراز عروسی است و مطرب هم داشته اند. حالا دیگر « پسران آقای میرزاهدایت الله با چند نفر طلبه می ریزند درخانه آنها مردم را می زنند وعیش آنها را منغض می کنند». زنهای محله جمع می شوند به قدر 200-300 نفر و می ریزنددرخانه میرزاهدایت الله، اول سنگ زیادی پرتاب می کنند و می خواستند خانه را خراب کنند. خود آخوند بیرون آمده زنها را استمالت داده عذر خواهی می کند. روز بعد، شوهران و مردان این زنها پیش میرزا می روند برای عذرخواهی کارزنها « طلاب می ریزند مردها را می زنند». یک شب بعد مردهای محله بیات به خانه میرزا می ریزند و میرزا هدایت الله و پسرانش را « بقدر واقع می زنند و حتی زیرجامه از پایش بیرون می کشند». بیگلربیگی باخبر می شود. فراش زیادی می فرستد برای پراکندن مردم البته چند روز پیشتر کسی دو وقر شراب حمل می کرد به فسا، آقا میرزاهدایت الله آدم می فرستد دریک فرسنگی شیراز « شرابها را می گیرند و تمام را می شکنند».(33)

صاحب این عکس حاج سید علی اکبر فال اسیری یکی ملاهای با نفوذ شیراز به زمانه ناصرالدین شاه قاجار است. درمعرفی اش نوشته اند «سيد علي اکبر فال اسيري مجتهد بزرگ فارس در عصر ناصري و داماد ميرزاي شيرازي در سال 1256 ق در قصبه «اسير» فارس واقع در گرمسير متولد شد. پس از اتمام تحصيلات در عتبات، به شيراز آمد و در محله اسحاق بگ ساکن گرديد. او در ميان علما از برجستگي ، بين عموم مردم از احترام بسيار و در برابر رژيم استبدادي عصر خود و استعمار خارجي، از شخصيت مبارزي برخوردار بود و با توجه به استبداد و فساد داخلي از يک سو و نفوذ پردامنه استعمار از سوي ديگر، مبارزات ايشان از گستردگي و اهميت بسيار برخوردار است»(34) . اصل و نسب اش را نمی دانم ولی می دانم در16 اوت 1901 پس از یک بیماری چندروزه درگذشت. درسلسله مراتب شیعه درچه موقعیتی بود برمن روشن نیست ولی برخلاف آن چه درباره اش نوشته اند، نه با استبداد مبارزه می کرد و نه با استعمار، اولین گزارشی که از زورگوئی های فال اسیری داریم به رمضان 1298 ( سال 1881) مربوط می شود(35) که درشیراز یک از یهودی ها ظرف عرقی دردست داشته و به خانه یکی از مسلمانها می برده، فال اسیری درکوچه « به آن شخص یهود می رسد ظرف اورا می شکند» و بعلاوه « زلف های یهودی را می برد». اگرظرف شکستن را بتوان با احساسات مذهبی فال اسیری ماست مالی کرد، زلف تراشیدن حتی توجیه سردستی مذهبی را هم ندارد. شب که می رسد حالا همان یهودی یا دیگری درخانه فال اسیری کاغذی می چسباند که « چرا منع شراب فروشی مارا می کنی. ملاهای خودتان را منع کنید که متصل از ماشراب می خرند» و تهدید می کنند که اگر به زورگوئی هایش ادامه بدهد، او را خواهند کشت و فحش زیادی می دهند. روز بعد، فال اسیری درمسحد وکیل به منبر می رود و متن اعلامیه را می خواند و« می گوید موعد قتل یهود رسیده باید آنها را قتل کرد» ووعده می دهد که پس از سپری شدن قتل حصرت علی « کفن به گردن می اندازم و جمیع یهود را قتل خواهم کرد». حاکم ولایت به تشویش می افتد و کسی را می فرستد پیش فال اسیری و این گفته سخیف او را یادآوری می کند که « مگر قتل یهود به دست توست. این کاردولتی است» و اورا متهم می کند که می خواهد فارس و مملکت ایران را بهم بزند واغتشاش کند و فال اسیری در جواب می گوید « باید شراب فروشی و مطربی را موقوف کنند. حتی زلف های خود را بتراشند و لباس های فاخر نپوشند» اگر« نکردند، من آنچه باید بکنم خواهم کرد». ناگفته روشن است که با حاکمی که برای خویش حق قتل یهودیان قائل است و با ملائی این چنین زندگی یهودیان شیراز به شدت مختل می شود. « از ترس الواط» همه خانه نشین شده درب خانه های خود را بسته و از کسب خود دست کشیده اند واغلب مطرب ها که عمدتا یهودی بودند، نیز زلف های خودرا تراشیده اند. اگرچه از جزئیات خبر نداریم ولی بعید نیست که « بسیجی» های شیراز به زمان ناصرالدین شاه هم دست به کارشده باشندچون با خبر می شویم که «چنان شورشی درمحله یهود پیدا شده که تحریری نیست» جمیع یهودیان« اسباب های خود را درزیرزمین و خانه های مسلمانان پنهان کرده اند»(36) البته فال اسیری مجددا بالای منبر گفته است « ازقتل یهودگذشتم و آنها را بخشیدم» ولی روشن نشد که چه کرده بودند که بخشیده شوند. چند روزی نمی گذرد باز فیل فال اسیری یاد هندوستان می کندو این بار آدم به محله یهودیان می فرستد با این تهدید که « روز اول ماه شوال حکما می آیم و شما را قتل خواهم کرد. منتظرباشید». بازحاکم دست به کار می شود. ملایان دیگر را هم جمع می کند و فال اسیری هم هست. می کوشند با ادله و برهان او را ساکت کنند ولی دراصل بدشان نمی آید که او را ازشیراز اخراج کنند. واقعیت این بود که با این چراغ سبز فال اسیری « الواط و اشرار شهرهرشب اطراف محله یهود را گرفته دزدی از خانه ها می نمایند»(37) . با آرام شدن نسبی فال اسیری « طایفه یهود» هم آرام می شوند و ظاهرا « کسی به آنها اذیتی نمی کند ولی خیلی با احتیاط در کوچه و بازار حرکت می کنند». خبر مداخلات و زورگوئی های فال اسیری به تهران می رسد. ناصرالدین شاه به حاکم دستور تلگرافی می دهد که این شخص کیست که « می خواهد مداخله در امرولایتی و مملکتی بکند» یا باید اوراسوار الاغ کرده به طهران بفرستید یا آنکه برود کربلا. حاکم از تهران مهلت می خواهدووعده می دهد که به گفته خود « حضرات یهود» را آرام می کنم و فال اسیری راهم اگربه کربلا نفرستم می فرستمش به فال اسیر که لاید زادگاه خود اوست.
حاکم به وعده عمل نمی کند و حکومت مرکزی هم دنبال فضایا را نمی گیرد. زمان زیادی نمی گذرد باز فال اسیری دست به کار می شود. درگزارش آوریل 1882 می خوانیم که باز فال اسیری« بنای بد سلوکی را به جماعت یهود گذارده، هرروزه زلف از آنها می برد و چوب می زند و کلاه پاره می کند». ریش سفیدان یهودی به حکومت شکایت می کنند.« حکومت هم چندان در بند نیستند بلکه تغییر هم به آنها کرده اند» و به گفته خفیه نویس بریتانیا« بنظر می آید که نتوانند آقای سید علی اکبر را ممانعت نمایند»(38) . درشیراز کار بالا می گیرد. درمجلس حکومت از ظلم و تعدی فال اسیری به جماعت یهود صحبت می شود و حاکم که قرار است حافظ امنیت مردم باشد مدعی می شود که « حفظ دین اسلام را می کنم. نمی توانم سید مغززی را از شهربیرون کنم محض خاطرطایفه یهود». جریان به اطلاع ظل السلطان می رسد و جالب این که حتی داد حاکم سفاک اصفهان و صفحات جنوب هم در می آید که « چرا درشیراز آنقدر بی نظم باشد که سید علی اکبر فال اسیری این جورظلم وتعدی به یهودی ها بکند. اگر سید ترک این فقرات را نکند حکما مورد مواخذه سخت و اخراج بلد خواهد شد»(39) . حاکم هم نسخه ای از تلگراف را برای فال اسیری می فرستد و او هم اعتنانمی کند و چیزی هم اتفاق نمی افتد. تازه باخبر می شویم که میرزا عباس داروغه که « طایفه یهود هم سپرده اوست» کم ظلم و ستم به یهودی ها نمی کند. « متصل آنها را می گیرد، چوب می زند و جریمه می کند». از آن گذشته، هرچه هم که بابت مالیات از آنها می گیرد « بکلی قبض نمی دهد» . برآورد شده که میرزاعباس هم قدر 150 تومان بدون قبض اخذکرده است و حاکم هم که به احتمال زیاد از این اضافه ستاندن ها سهم می برده حمایتی در حق یهودیان نمی کند(40) . خبر ظلم وتعدی به یهودیان شیراز مجددا به تهران می رسد. این بار وزیر امور خارجه به حاکم شیراز تلگراف می فرستد که « رعایت حال طایفه یهود را بنمایند» و مخصوصا از حاکم می خواهد که به زیاده ستانی های میرزاعباس هم رسیدگی کرده و این اضافات را پس بگیرند و « کس دیگر را ضابط آنها نمایند»(41) . به نظر نمی رسد که حکومت دست به اقدامی زده باشد. چند هفته ای می گذرد و خبرنداریم که آیا از تهران بازدستوری رسیده است یا این که زعمای محلی سرانجام تصمیم به برکناری میرزا عباس می گیرند ولی از پس گرفتن اضافات گزارشی نداریم(42) .
مشکلات مردم از بدکرداری ملایان به زورگوئی های فال اسیری به یهودیان و مطرب ها محدود نمی شد. دیگرملایان هم دست کمی نداشتند. در1882، میرزا محمدعلی پیشنماز در مسجد نو موعظه می کرد ودریکی از روزها سید مستحقی درمسجد ازحاضران کمک می خواست. و کسی هم به او مساعدت نمی کرد. میرزا محمد علی از سید خواست که تمام کند تا او بتواند موعظه کند ولی سید کوتاه نمی آمد. « میرزا محمد علی می گوید سید بیچاره را می زنند». روضه خوان دیگری که درجمع حاضربوده به میرزا محمد علی تندی می گوید « او را هم می گوید توی سرش می زنند». پسر این روضه خوان در دفاع ازپدرپرخاش می کند« او را هم مثل پدرش زیادتر می زنند»(43) . ظاهرا ملایان دست به کتک زدن شان بسیار روان بود. دردسامبر 1883، ملاعبدالله نامی درسرمنبر بعضی گوشه و کنایه به ملاهای شهر می زند. آقای میرزاهدایت الله پیشنماز که در مسجد حضور داشته می گوید « مشارالیه را از منبر به زیرمی کشند و توی سری زیادمی زنند». روضه خوانها جمع بشده به حکومت شکایت می کنند که اگراین گونه باشد، کسی نمی تواند روضه بخواند. حکومت هم از امام جمعه شهر کمک می خواهد و امام جمعه هم خواهان تنبیه کسانی می شود که ملاعبدالله را کتک زده بودند. میرزا هدایت الله پیشنماز جواب می دهد « به حکم من زده من او را تنبیه نمی کنم». خود امام جمعه دست به کار می شود و کتک زنندگان را تنبیه می کند و به ملاعبدالله هم یک قبا خلعت می دهد که شاید قال قضیه بخواهدولی نمی خوابد.(44)
مدتی بعد، در 1889 بین یک شخص زرقانی با یک نفر یهودی برسردوتومان دعوا می شود، زرقانی لگدی به شکم یهودی می زند که او پس از سه روز می میرد. قوام الملک- حاکم شیراز- قاتل را به زندان می اندازد. آخوند فال اسیری پاپیچ قوام الملک می شود که « مسلمانی را برای یهودی چرا حبس کرده اید». اگرچه یکی دیگر ضامن قاتل می شود و اورا ازحبس مرخص کردند ولی « حاجی سید علی اکبر خیلی میل دارد اذیت به یهودی ها برساند . اگر ترس از حکومت نداشت تا بحال آنها را قتل عام کرده بود» و ادامه می دهد « این اوقات علما و خصوصا این حاج سید علی اکبر [فال اسیری] درکوچه و بازار و باغات هرجا اسباب عیشی دارند می فرستد اسباب آنها را برهم می زنند» و ظاهرا ماموران دولت فخیمه نیز ممانعتی نمی کنند(45) . و با زمدتی بعد با خبر می شویم که درخانه ای درشیراز مهمان بوده 4 نفر مطربها ی یهودی هم آنجا بودند، فال اسیری « جمعیتی می فرستد یک مرتبه درخانه می ریزند. اسباب های مجلس را می شکنند و چهار نفریهودی را می گیرند می برند خانه حاجی سیدعلی اکبرحبس کرده اند». فال اسیری هم « صبح چهارنفر یهودی را سرتراشیدند و تنبیه کاملی کرده روانه نمود»(46) . و باز آدم مستی ازدرمدرسه ای می گذشته «طلاب مدرسه او را می گیرند و می برند خانه حاجی سید علی اکبر [ فال اسیری] اوراحد شرعی می زنند». 40 تازیانه که به او می زنند غش می کند. « چهل تازیانه دیگر را درحالت غش به او می زنند و او را بحالت مردن از خانه بیرون می اندازند»(47) . با خیره سری های فال اسیری، مطرب های یهودی شیراز از ترس او « هیچ جا نمی روند» و حتی خبر داریم که « در کوچه و بازارنمی توانند تردد نمایند» و اغلب « به دهات و ملوکات متفرق شده اند»(48) . و ایضا در همین سال، شخصی در خانه خود درشیراز مهمانی داشت. « اسباب طرب و شربی داشته اند». یکی از همسایگان این شخص میرزا محمد حسین یزدی پیشنماز بود که آدم می فرستد پیش میرزا هدایت الله پیشنماز و برای یورش به منزل آن شخص طلبه می طلبد و میرزا هدایت الله هم چهارپنج طلبه را می فرستد که به منزل آن شخص یورش می برند. مهمان ها که اغلب از آدمهای قوام الملک بودند، فرار می کنند « صاحب خانه را می گیرند. اسباب مجلس اوراتماما خرد می کنند. حتی درزیرزمین خانه می روند. چند قرابه شراب بوده آنها را می شکنند». وقتی طلاب صاحب خانه را می بردند از نزدیک خانه قوام الملک رد می شوند همان مهمان های فراری به همراه تعداد فراش دیگر برسرشان می ریزند و ضمن نجات صاحب خانه « طلبه ها را به قدر واقع می زنند». میرزا هدایت الله پیشنماز به قوام نامه می نویسد که این اشخاص را تحویل بدهید تا تنبیه کنم. قوام الملک طفره می رودو پیشنماز باز اصرار می کند. قوام الملک عکس العمل تندی نشان داده می گوید« این هرزگیها چیست که می کنید؟ حکومت هم در خانه کسی آدم روانه نمی کند. چه خبر است؟»(49) . میرزاهدایت الله به همراه دو پیشنماز دیگر می روند به اعتراض در مدرسه خان بست می نشینند و از دیگر ملایان هم می خواهند به آنها بپیوندند که کسی نمی رود. قوام الملک هم به حاکم ایالت شکوه می کند و او هم دستور می دهد که سه پیشنماز را ازشهر اخراج کنند ولی نمی کنند(50) .
ملای دیگری- آقا میرزا محمد علی پیشنماز- هم گیر می دهد به تنها عکاس شهر که « شنیده ام زنها می آیند عکس آنها را می اندازی. باید حکما از شهر بروی» و تهدید می کند « اگربیرون نروی با حمعیت می آیم ترا از شهر بیرون می کنم» . جالب این که درهمین ایام درشیراز درخانه ی آخوندی ختنه سوران بوده واز قرار ساز و ضربی هم بود« جمعی سادات می ریزند درخانه آخوند اسباب آنها را می شکنند و آخوند و مهمانها را می زنند». آخوند به امام جمعه شکایت می برد و امام جمعه هم از حاکم می خواهد که سادات را تنبیه نماید که خبر ندارم چه می کنند.(52)
سال 1892 میلادی است و میرزامحمدعلی پیشنماز یکی از ملایان شیراز است که به ضدیت و اذیت و آزار معتقدان به مذاهب دیگرشهره شهر است و درژوئیه 1892 « رفته است درب حجره یکی از تجار ارامنه به او فحش داده» حتی از نوکران مسلمان او هم نگذشته آنها را « تهدید کرده که اگر نوکری خارج از مذهب را کردید تنبیه و سیاست به شما خواهم کرد». بدکرداری را به آنجا رسانده که به تجار ارمنی هم تهدید زیاد کرده که « اگر دیگر شاگرد مسلمان گرفتی پاره پاره ات خواهم کرد»(53) . حکام هم که بی بخارتراز همیشه تنها نظارت گر همه این بدکرداری هاهستند و کاری نمی کنند.
مدتی نمی گذرد که باز گردن کشی های آخوند فال اسیری را داریم. درخانه ای درشیراز مراسمی بوده و مطرب داشته اند. فال اسیری « دو سه نفر طلبه و سیدمی فرستد مطرب ها را می گیرند می برند پیش ایشان» و معلوم نیست براساس چه موازینی « تازیانه ی زیاد می زنند وسرآنها را می تراشند» . همین که این خبر به بیگلربیگی می رسد او هم پاکار محله را چوب می زند که چرا اورابه موقع مطلع نکرده است و حالا هم « جمیع کدخدایان و پاکارها رفته اند در مسجد نو بست نشسته اند که ما کدخدائی نمی کنیم».(54)
اگرچه شیراز و ایالت فارس حاکم منصوب دولت مرکزی دارد ولی « حاکمان اصلی» شهر ملایان اند که گردن کشی می کنند و هرکه را بخواهند می گیرند و حتی تازیانه می زنند. البته اخلال و گردن کشی ملایان به این مسایل محدود نبود. درژانویه 1893 خبر می رسد که در مسجد جامع بساط تعزیه خوانی برپاست. سید عبدالله که پیشنماز مسحد طپالیان بود « پند نفر طلبه را برداشته ریخته برسرتعزیه خوانها و بانی، در این میانه دو سه نفرسرشان شکسته و یک نفر زن زیردست و پا بچه سقط کرده بود». بانی و چند زن به شکایت پیش حاکم رفتند و پیشنماز هم به فال اسیری شکایت برد ولی سیدعبدالله مدعی شد « این تعزیه خوانی درمسجد حرام است و بی حرمتی شده اسب در مسجد آوردند» .(55)
اخلال کاری های ملایان به زورو ستم در زندگی روزمره مردم عادی محدود نمی شد. با یک دیگر هم سازگاری نداشتند. حاجی شیخ جعفر پیشنماز به موقوفات شیخ محمد طاهر پیشنماز نظرداشت و می کوشید این موقوفات را از دستش خارج کند. میان شان مشاجره ای پیش آمد و یپروان حاجی شیخ جعفر پیشنماز « ریخته بودند درخانه او که خانه شیخ محمد طاهر را خراب کنند». شیخ محمد طاهر هم فرارکرده درمسجد حاجی نصیرالملک درمحضر آقای میرزاهدایت لله پیشنماز بست می نشیند». شیخ جعفر پیشنماز هم بیکار نمی نشیند. از دیگر ملایان هم سو با خوش استشهادی می گیرد که شیخ محمد طاهر فاسق و فاجر است و باید اورا اخراج بلدکرد»(56) که نمی دانم این چنین کرده بودند یا خیر. جالب این که انحصار ذغال و هیزم شهر شیراز هم با امام جمعه است که اگرچه آدمهایش از آن 500 تومان مداخل برده اند ولی وضع ناهنجار هیزم و ذغال « تفاوت نکرده، همین قسم مثل اکسیر شده است».(57)
دراکتبر 1894 بین دو ملای دیگر، این بار برای مواجب سی تومانی درسال درگیری پیش می آید. مدرس مدرسه هاشمیه می میرد و صاحب دیوان تدریس را به آقا شیخ احمد اغولی پیشنماز واگذار می کند با سالی سی تومان مقرری. آقا میرزاهدایت الله پیشنماز این را برنمی تابد ومدعی می شود که « مدرسه نامبرده در تحت اداره اوست و مقرری سالیانه هم باید متعلق به اوباشد. جماعتی را دورخود جمع می کند تا « آقا شیخ احمد را کتک بزنند» و آقا شیخ احمد هم جماعتی را جمع می کند تا چنانچه پیروان آقای میرزاهدایت الله دست از پا خطاکردند آنها را به راه راست هدایت نموده آنها هم بزنند. جندروزی فضای شیراز به شدت امنیتی می شود تا این که حاکم مداخله می کند که اگرچه جناب صاحب دیوان این کاررا به آقا شیخ احمد واگذار کرده ولی « من خودم این فقره را پیش صاحب دیوان به جهت شما معین می کنم» واگرهم مقصود شلوغ کردن است « انچه دیدی ازچشم خود دیده باش» که آقا میرزاهدایت الله هم عجالتا ساکت می شود.(58)
خرابکاری ملایان درزندگی روزمره مردم اگرچه گاه به تفاسیر متفاوت شان از آموزش های مذهبی ربط پیدا می کرد ولی موارد زیادی هم بود که این زورگوئی ها و خرابکاری ها ربطی به این باورها نداشت. به یک تعبیز بازتابی بود از زیاده خواستن ها و نظر تنگی های فردی. مجسم کنید درژوئیه 1895 بین دو تن از پیشنمازهای شیراز و امام جمعه اختلاف و درگیری پیش می آید برسربستن یا نبستن دکانها در روزجمعه. میرزاهدایت الله « قدغن کرده کسبه دکاکین خود را ببندند» ولی آقای میرزا محمد علی پیشنماز و امام جمعه – به گمان من نه به خاطر مردم بلکه به خاطر مخالفت با میرزاهدایت الله حرفشان این بود « که کار خلاف شرع است. باید حکما دکاکین را روزجمعه باز نمایند». حکومت هم جارچی می فرستد دربازارها که « وای به حال کسی که روزجمعه دکان خود را بازنکند». همین که این خبر به میرزاهدایت الله می رشد « به قدر صد و پنجاه نفر با اسلحه دورخود جمع کرد که اگربخواهند دکاکین خودراباز نمایندجنگ حهاد کنید». وضع مردم بیچاره را مجسم کنید که این گونه گرفتار بین دو دسته دیوانه و مجنون به واقع نمی دانند په باید کرد. حکومت هم کوتاه نمی آید و برهمان خط پیشین فعالیت می کند که اگر باز نکنید، فلان و بهمان و دست بالا را گرفته و به میرزاهدایت الله پیغام می دهد که « اگربخواهی هرزگی فراهم بیاوری فورا به افتضاح از شهربیرونت خواهیم کرد». ظاهرا این بار نوبت میرزاهدایت الله بود که عقب نشینی کند و روزجمعه مغازه ها باز و مشغول کسب بودند. با این همه اغتشاش و عدم اطمینان ادامه یافت. جمعه ای هم بود که « پاره ای ازدکاکین باز بود، اغلبی از کسبه دکاکین خود را بسته بودند و هرکس هم که باز کرده بود تا بعد از ظهر بیش باز نبود» . (59) روشن است که بااین خرابکاری ها وضعیت اقتصادی نامساعد باشد. یک ماه بعد، ناخوشی تب و نوبه هم رسید و شدت گرفت به طوری که « روزی پنجاه شصت نفر می میرند» .(60) دراین جا هم ملایان وارد گود می شوند و فال اسیری جمعیتی از مردوزن را جمع کرده و به مصلا می برد« جهت دعا درآنجا، پس از گریه و زاری زیاد روضه موعظه خوانده اند و استغاثه کرده اند که این ناخوشی از شیراز برطرف شود و این گرانی مبدل به ارزانی شود»(61) . البته که این چنین نمی شود ولی « حسن» این کاردراین است که با انتظار کشیدن مردم برای بهبود بیماری و تورم در کوتاه مدت، می توان به همان روال همیشه به زندگی انگل وار خود ادامه داد. خبرداریم که یک ماه بعد، هم آخوند فال اسیری مردم را به مراسم دعا واستغاثه برد(62) . اگرچه مردم را برای بهبود وضع به مراسم دعا و استغاثه می بردند ولی خودشان هم از خرید زمین های خالصه غفلت نمی کردند و هم قنات دیگران را به زور صاحب می شدند. درنوامبر 1895 امام جمعه شیراز به دو پسرخود رفته بود به داراب « چونکه بعضی از اموال خالصه داراب را خریده اند»(63) . و دو سال بعد خبر داریم که پسرحاجی سید علی اکبر فال اسیری « می خواهد بزور قنات دایری را که یک سنگ آب دارد، ببرد». مالکین قنات به حاجی سید علی اکبر شکایت کرده تظلم می طلبند، ولی «آنها را جواب کرده». مالکین هم قنات بی آب پسرسیدعلی اکبر را پر می کنند و آقا زاده هم « در مسجد نو درملاء عام مالکین قنات را بسیار می زند که یک نفر از آنها مشرف به موت است».(64) عبرت آموز این که مقامات حکومتی نیز از حاج سید علی اکبر حمایت می کنند.(65) خفیه نویس بریتانیا درست نوشت که « دراین شهرقسمی واقع شده که هیچ کس تکلیف خودرا نه شرعا و نه عرفا نمی داند»(66) و ناگفته روشن است که پی آمدهای این ندانستن در همه عرصه های زندگی خودرا نشان می دهد. علاوه برمال مردم خوری و فرستادن مردم پی نخود سیاه، ملایان کارهای دیگری هم می کرده اند که درصفحات پیشین به نمونه هائی اشاره کرده ام. در 1897 درشیراز هم گرانی داریم و هم شیوع گلو درد، باز ملاها دست به کار شده بودند« شبها سر گذر و بازارها روضه خوانی می کنند مگرخداوند رحم کند»(67) . البته تنها آقازاده ها نبودند که از رانت پدران روحانی خویش بهره می گرفتند. دیگر وابستگان سببی و نسبی شان هم بدکرداری داشتندو رانت خواری میکردند. پسر داماد میرزاهدایت الله پیشنماز به دختری که درخانه شان خادمه بوده « تعلق خاطری پیداکرده بود، آن دختر تعرض از این کار داشته، پسره با تفنگ دختر را مقتول می سازد».(68) اطلاع نداریم که قاتل را مجازات کرده باشند.
برخلاف ادعائی که اغلب می شود، ملایان دروجوه عمده درد مذهب نداشتند بلکه از مذهب برای درمان دردهای دیگرشان استفاده و حتی سوء استفاده می کردند-. پسرعمه جناب آقای علی آقای مجتهد با بانک بد حسابی می کند و به دستور رئیس بانک و حکومت چند روزی حبس می شود. بدیهی است که مجتهد چنین « گستاخی» را بر نمی تابد و با « سایر علما» و تعدادی تجار می روند و در « مسجد نو بست می نشینند و « به حکومت اظهار کردند که ما نمی خواهیم اداره بانک درشیراز باشد ، بانک از شیراز برود». حاکم شیراز هر که بود دربرابر فشار بست نشینی مجتهد جواب شایسته ای داد که « چنانچه مردم بانک را نمی خواهند، نروند و با او معامله نکنند. بانک که کاری به مردم ندارد. خودشان می روند با او معامله می کنند»(69)
از سوی دیگر مجسم کنید درسامبر 1898 دسته ای مطرب از اصفهان به شیراز وارد می شوند و به محض ورود هم سری به حمام وکیل می زنند. ملای گردن کلفت شهر حاجی سید علی اکبر پیشنماز از آمدن مطرب ها با خبر می شود. « می رود سرحمام، حکم می کند تمام زلفهای رقاص آنها را می تراشند» و بازدر همین اوان درشیراز، پنج شش وقر شراب متعلق به بهجت الملک را به دوش یک یهودی می گذرند که ببرد درکاروانسرای روغنی در «حجره رستم گبربگذارد». باز خبر به سیدعلی اکبر فال اسیری می رسد« چند نفر سید می فرستد تمام آنها را می شکنند».(70)
البته این شکستن ها بی سابقه نبود و حتی شامل مشروبات وارداتی فرنگی هم می شد. 24 صندوق برندی را به جهت اوانس تاجر مسیحی از بوشهر وارد شیراز می کردند. سید علی اکبر فال اسیری « می فرستد درکاروانسرائی که حجره خواجه اوانس است درمیان کاروانسرا تمام را می شکنند» زیان مالی به اوانس حدودا 600 تومان بود که برای آن دوره رقم قابل توجهی بود. به دولت شکایت کرد ولی بعید است کسی به دادش رسیده باشد. ولی این داستان دنباله پیدا می کند و روشن می شود که شرکت مزبور درتحت حمایت فرنگی ها بوده است و « از حکومت سخت مطالبه غرامت آنها را دارند» خبر به فال اسیری می رسد هنگام ظهر به بازار وکیل می رود و به اهل کسبه و مردم فریاد می کند که « مردمان خون فرنگی مباح است، بزنید، بکشید».(71)
اغتشاش آفرینی ملایان به جائی می رسد که حتی با سلامت مردم هم بازی می کنند. در 1900 میلادی یک دندان ساز ارمنی درشیراز ساکن شده به مداوای مردم می پردازد. ملا احمد پیشنماز « جمعیتی برداشته می خواسته بریزد درخانه مشارالیه و خانه او را آتش بزند و اسباب او را غارت نماید که ما نمی خواهیم ارمنی در محله ما ساکن باشد» بیگلربیگی چند فراش می فرستد تا اوباش به دندان ساز ارمنی صدمه نزنند ولی توافق می کنند که دندان ساز از آن محله برود.(72)
دراگوست 1900 درمنزلی در نزدیکی مسجد مشیرالملک مجلسی بوده و مطرب هم داشتند. آقای میرزا محمد علی پیشنماز از حوالی آن خانه عبور می کرده، از قرار صدای مطرب را می شنود. « با اتباع می ریزند درخانه مطربها را کتک زیاد زده متفرق می کنندو اهل خانه را هم اذیت کرده بعضی از اسباب آنها را هم اتباع میرزا محمد علی برده اند».(73)
درسال 1901، دولت ایران می کوشد داشتن سندی مثل گذرنامه امروزین را برای متقاضین سفر اجباری کند. به همین دلیل به کارگزارشیراز دستور میدهند که درب مساجد و بازار بچسباند که ایرانی ها برای سفر به بیرون از ایران باید تذکره بگیرند و طبیعتا باید مبلغی هم بپردازند. از یک سو، مردم عصبانی می شوند چون فکر می کنند که کارگزار برای خودش منبع درآمدی درست کرده است و از سوی دیگر، یک روز پس از چسباندن آن اعلامیه « حاج سید علی اکبر پیشنماز اجماعی از طلاب و غیره برداشته می آید در مسجد نو بلوا می نماید». اعلامیه را پاره می کنند و به خانه کارگزار هم یورش می برند و او هم درخانه میرزا علی مجتهد بست می نشیند که البته رهایش نمی کنند و او هم جواب می دهد که بدعتی در کارنیست، بلکه حکم دولت است. حاجی سید علی اکبر فال اسیری می گوید« ما نمی خواهیم این حکم نامشروع معمول شود» اگرچه مغازه ها بواسطه عید تعطیل بود، فال اسیری مغازه داران را وا می دارد که برای توقف کامل این حکم مغازه ها را باز کنند.(74)
همان طور که درجای دیگر نوشته ام، مشکل اصلی مای ایرانی دراین دوره این است که کمرمان زیربار بختک یک استبداد دوگانه خم می شود. یکی استبداد دینی که از سوی ملایان اعمال می شود و دیگری هم استبداد سلطنتی که از سوی شاه و حکام و اعوان و انصارشان بکار می افتد. این دو پایه استبدادی به یک تعریف مکمل یک دیگر بوده اند و یک دیگر را « تکمیل» می کرده اند نه این که محدودکننده زیاده روی های یک دیگر باشند. بگذارید نمونه بدهم، در1303 هجری خبر داریم که اوضاع شیراز ازهمیشه خرابتر شده است و « شهبا درشهردزدی زیاد می شود بقسمی که شب هیچ کس درخانه خود از ترس خواب نمی رود». بیگلربیگی هم بقدردویست نفر از ده بزرگی و کل کو که « خودشان دزدهستند بحهت محافظت درشهر گذارده اند که شبها بگردند». « دزدی و بی نظمی بدتر شده، از ساعت سه از شب مردم را می گیرند خواه با فانوس یا بی فانوس، تا صبح نگاه می دارند صبح هرکس را بقدر مراتبهم از او پولی گرفته مرخص می نمایند». درشهر شایعه است که بیگلربیگی با « سارقین همدست می باشند» و « فراشهای سپرده به او تمام از اراذل و اوباش هستند» و « شبی نیست که درهرمحله از شیراز دو یا سه خانه بریده نشود»(75) با این وصف، نه فال اسیری شکوه می کند و نه میرزاهدایت الله پیشنماز چماق داران را بسیج می کند! و بعد از دیگر سالها می گذریم و می رسیم به1319 هجری یا 1901 میلادی، درحول و حوش مرگ فال اسیری درشیراز، شعاع السلطنه حاکم سفاک شیراز است. با خیر می شود که یکی از بزرگان « یک نفر خواجه سیاه دارد» که این خواجه هم « خیلی تعریف دارد». پیغام می فرستد که « خواجه خود را بفرستد ببینند» که نه تنها نفرستاده بود گویا جواب هم داده بود که « مگر هرکس هرچیز خوب داشته باشد باید حضرت والا ببینند؟» خبربه شعاع السلطنه می رسد « ایشان هم حکم کرده دوسه روزبعد چندنفرآدم ریختند درخانه حاجی احمدخان که خواجه راببرند، اهل منزل مشارالیه هم تمام از زن و مردبا خواجه از درب دیگرفرارکرده رفته اند درآستانه حضرت سید علاءالدین بست نشسته اند».(76) اینجا هم تا جائی که خبرداریم اعتراضی از ملایان نبود که به مال ومنال مردم چرا دست درازی می کنید؟ البته وقتی کشیش انگلیسی درشیراز مدرسه باز می کند و درس می دهد اعتراض ملایان بلند می شود که « مستررایس حقی ندارد به مسلمانان درس بدهد».(77) و بالاخره تمام کنم بانمونه دیگری از استبدادو خودکامگی حکومت، چند سالی بعد شعاع السلطنه برکنار می شود و بعد درشیراز شایعه می شود که قرار است او بر گردد. تمام اشراف و اعیان و علمای شیراز تلگراف مهرکرده به تهران می فرستند، هم به صدراعظم- عین الدوله- و هم به مظفرالدین شاه از طریق سفارت روس « که اگرحضرت والا شعاع السلطنه حاکم فارس شده اند اجازه بدهید ما خانه و زندگی خود را ول کرده به ولایات خارجه می رویم. ما تاب حکومت ایشان را نداریم. سوای ایشان ادنی مهتری را که بفرستید اطاعت داریم، ما ایشان را نمی خواهیم». جواب دولت فخیمه هم خواندنی است « ما خیال نداشتیم حضرت والا شعاع السلطنه را به فارس بفرستیم وعلی الحساب خیال نداریم ایالت حالیه را معزول نمائیم ولی شما را به این فضولیها چکار است؟ دولت هرکس را صلاح بداند برحسب اقتضای وقت حاکم می کند».(78)
درهمین راستا بد نیست اضافه کنم که به قرن نوزدهم ، هم شبكة خبر چینان میرزاتقی خان را داشتیم و هم بساط سانسور اعتماد السلطنه را، ولی مدرسه و بیمارستان و بهداشت عمومی و راه و راه آهن نبود. ازشیوه اداره امور بد نیست به چند نمونه دیگر هم اشاره کنم. به شاه بی خبر قاجار، ناصرالدین شاه قاجار، خبر می رسد كه «بوآتال نمونة كوچكی از راه آهن آورده بود»، و شاه می گوید، «گُه خورده بود، شتر و قاطر و خر صد هزار مرتبه از راه آهن بهتر است. حالا چهل پنجاه نفر فرنگی طهران هستند ما عاجزیم، اگر راه آهن ساخته شود هزار نفر بیایندچه خواهیم كرد؟» .(79) در مورد دیگر، به همو خبر می رسد كه شخصی آقا حسن نام به لندن رفته است، امریه ای صادر كرده و به وزیر مختارش می نویسد، «آقا حسن بی اجازه رفته است. نمی دانم از شما اجازه گرفته رفته است یانه؟ در هر صورت او را باید به ایران مراجعت بدهند. خیلی خیلی بد است پای ایرانی این جور به فرنگستان باز بشود. اگر جلوگیری نشود بعد از این البته ده هزارده هزار به فرنگستان برای دیدن خواهند رفت و خیلی خیلی اثر بدخواهد داشت» .(80) در مورد دیگر، اصناف كاشان نوشتند كه از دست حاكم، مهام السلطنه، چها كه نكشیدیم. حالا كه «از قرار مذكور… خیال تغییر حكومت در خاطر امنای دولت راه یافته، موجب شكرگزاری است». شاه خودكامة قاجار فرمان داد، «جواب بنویسید، فضولی موقوف كنند، تعیین حكومت به میل رعیت نیست». و حتی وقتی اهالی اشرف مازندران اعلام داشتندكه از سرپرستی عباسقلی خان رضا مندی داریم، باز شاه نوشت، «فضولی است» .(81)
آن از کردارملایان – و از بهمن 1357 به این سو، حکومت گران برایران- و اینهم از کردار شاه و اعوان و انصارش، روشن است که برای رسیدن به دروازه های دوره و زمانه مدرن، هنوز چه بسیار کارهاست که روی دستهای ما مانده است.

Bookmark the پیوند یکتا.

نظرات بسته شده است.